عاشقانه‌ای روی نیمکت آهنی / داستان کوتاه
داستان کوتاه

عاشقانه‌ای روی نیمکت آهنی / داستان کوتاه

نویسنده : h_khamooshi

_آخرش عمه‌ام کار خودشو کرد، چغلی من و پیش بابام کرده. حسین... حسین... میکشه منو بابام فهمیده. چه کار کنیم حالا؟

- گریه نکن

- حسین متوجهی، می‌فهمی چی میگم. من می‌شناسمش، حرف حرف خودشه.

- شماره پدرت چنده؟

- ازجونت سیر شدی؟ حالیته. باباااااام قاضیه قاضی. پرت به پرش گیر کنه سر از ناکجا آباد در آوردی. چی می‌خوای بگی. اصلا چی داری بگی. اون فقط بلده مهر و امضای حرفاشو بچسبونه به طرف، طرفم بگه بله چشم.

- مینا... باباته این حرفارو نزن

مینا بغضی تلخ گلویش را چنگ می‌اندازد و قطرات اشکی که از گوشه چشمش می‌ریزد پر از حرف‌های نگفته است. حسین ادامه می‌دهد:

- بهش حرفای دلمو میگم، میگم چقدر می‌خوامت. میناجان، عزیز دلم، درست میشه. پشت تلفن که دستش به من نمی‌رسه. بلند شو بریم اشکاتو پاک کن.

مینا و حسین با سکوت پارک را ترک می‌کنند. نیمکت آهنی و سرد این پارک همیشه گرما بخش عاشقانه‌های ساده مینا و حسین بوده. هر چند که قسمت کمی از وسعت آن زیر شلاق گذر زمان دوام آورده و آبی مانده است. ولی به جرأت می‌توان گفت زیر بارش تگرگ شکنجه هم لام تا کام حرفی از مینا و حسین نمی‌زند و یک همدم، یک دوست قدیمی قابل اعتماد. فردای آن روز حسین زودتر از مینا روی نیمکت انتظار مینا را می‌کشد تا مینا سر می‌رسد حسین:

- دیشب کجا بودی هان؟ چرا خونه نرفتی؟ چرا؟ چرا؟

- سرت چی شده؟ حسین؟ زخمش چه بده. دستت؟ چی شده؟

- مگه تو گفتی کجا بودی که من بگم چی شده؟

- خونه المیرا. چیه فکر کردی میرم خونه. خر که نیستم. پامو بزارم اون خونه تیکه بزرگم گوشمه. بگو ببینم چه اتفاقی افتاده.

- هیچی بابا، دیروز که از اینجا رفتیم، نزدیکای ساعت هفت شب بود خواستم برم خونه یه ماشین جلوم ترمز زد، سه نفر قلچماق اومدن پایین تا جایی که می‌خوردم زدنم. می‌گفتن مینا کجاست؟ و تهدید کردن و رفتن.

مینا لبش و زیر دندان گرفته بود و با عصبانیت زیرلب فحش نثار این و آن می‌کرد که ناگهان منفجر شد.

- بیا خره. بیا دیدی اون حالیش نیست. فکر کردی من براش مهمم. فکر کردی برم بگم بابا یکی را تا پای جون میخوام، بغلم میکنه میگه دست شو میزارم کف دستش. نه از این خبرا نیست. برو خداتو شکر کن یک زندگی معمولی داری و پدر و مادر معمولی‌تر. ما ظاهرا زندگیامون زرق و برق داره، باطنا کلاغای آسمون زار زار می‌گرین به حالمون. حسین اونا آدمای بابامن.

- مینا؟ من و چجوری پیدا کردن؟

- آقا رو... اون بهش میگن قاضی سلیمانی. لب تر کنه نوکرا و نوچه‌هاش دخلتو آوردن، طوری که آب از آب تکون نخوره. حسین باید بریم

- چی؟ کجا؟

- هرجا از اینجا باید بریم.

- فرار؟ قاضی سلیمانی چی پس؟

- جایی می‌ریم که دست کسی بهمون نرسه.

- نمیشه.

- می‌ترسی.

- نه از چی بترسم.

- پس چی؟ فکر پول نباش، من دارم، فقط امروز باید یک جوری عابر بانکمو از خانه بردارم.

- نمیشه. گیریم رفتیم فرار کردیم یه جای دور. بعدش چی. مادرت چه گناهی کرده که هم حرف مردم هم سرکوفتای باباتو به جون بخره. همون بابات دیگه می‌تونه سرشو پیش محل پیش همکاراش بلند کنه. نمیشه. نشده. دختر از خر شیطون بیا پایین.

- حسین بدبختانه مجبورم بگم یا من یا ...

- خوبه خوبه تو هم. بزار فکر کنم چی میشه.

- فکری نداره، من کل شبو نقشه کشیدم، همه چی برنامه‌ریزی شده، فردا از همینجا می‌ریم مشهد.

- دختر کوتاه بیا، دست از لجبازیات بردار، بیا برو خونه.

- بگو می‌ترسی، بگو من برات مهم نیستم، بگو جربزشو نداری.

- مینا مادرت. مینا منو تو هنوز باید خیلی چیزها از زندگی و زندگی کردن یاد بگیریم برای زندگی مشترک.

- حسین اه اه من بخاطر تو... هیچی  منت نمیزارم سرت. ولی خواهشا تو حرفای دیگران و تحویلم نده. حسین تو هم اگه مثل بقیه حرف بزنی، فکر کنی، مثل اونا می‌شی بقیه .من حسینو می‌خوام. تنها کسی که درکم میکنه.

- چشم. چشم. ببخشید. معذرت. حالا همین قدر پول هست تا مشهد برسونه ما رو.

- ای جااان، چراکه نه. اون هرچیش بد باشه ولی خدایی پول براش مهم نیست، ما رو هم خوب ساپورت کرده. حسین فردا اوکی؟

- اوکی

مینا خوشحال و حسین متفکرانه پارک را ترک کردند. فردای آن روز ساعت دو این بار مینا انتظار می‌کشد که یک ماشین جلوی نیمکت می‌ایستد. مینا آب دهانش را قورت می‌دهد و ترس به جانش رخنه می‌کند. تا می‌بیند حسین از ماشین پیاده می‌شود، می‌گوید:

- خب دیوانه مردم از استرس چی شده با ماشین؟

- هیچی نباید بریم ترمینال. سوار شو بریم. جدی چه خوب.

مینا سریع سوار می‌شود. تا پایش را می‌گذارد داخل ماشین یک چک می‌خوابد زیر گوشش. می‌بیند پدر و مادرش نشستند. اشک از چشمانش سرازیر می‌شود و رو به حسین می‌کند و می‌گوید:

- نامرد... نامرد... 

و با ماشین دور می‌شود

حسین هم اشک می‌ریزد و به دوست قابل اعتمادش می‌گوید:

- تو که می‌دونی چقدر دوسش دارم. تو میفهمی؛ نه؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_ehsan
s_ehsan
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
خیلی ممنون... چرا همه ی داستان های عاشقانه اینطور گریه دار تموم میشه؟!!!!!!
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
سپاس که خوندین...عشق خودش تلخه و گریه دار شاید
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٢٣
١
٠
از شخصیت مینا خوشم نمیاد:(
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
خخخخ
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٢٣
١
٠
و البته همچین پسری که دوست شده و واقعا عاشق شده و همچسن کاری کرده تقریبا موجود فضاییه چون اصا وجود نداره:دی
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
هست شاید باشه و از فضا اومده باشه مرسی ک خوندین
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٣
١
٠
داستانتون خیلی خیلی تند بود! واقعا رو دور تند بود. جای پردازش بیشتری داشت. ولی به هر صورت خوب نوشته شده بود. موفق باشید.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام منظورتون از تند چیه؟ و مرسی ک خوندین...
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
علیکم السلام. منظور از تند اینه که ریتم خیلی خیلی تندی رو طی کرد داستان. یعنی صحنه ها خیلی تند از جلوی چشم منِ خواننده عبور میکرد.
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
منم یه مدت دوست داشتم داستان بنویسم ..همش فکر میکردم یه چیزی توی نوشته های قدرتمند هست که من نمی تونم بهش برسم .....خب شما حتمن علاقه داری و پیگیر خواهی بود ..و به لحظه های ارمانی ش خواهی رسید ان شالله ....
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
هر کسی تفکرات و دنیای خیالی جداگانه ای داره پس سوژه ها و طرز نوشتن هر فرد با دیگری بسیار می تونه فرق داشته باشه ک برای مخاطب تازگی داشته باشه که اگر موفق باشه بیاره رو کاغذ شاید آنچنان دیده نشه ولی بعد از تمرین و نوشتن زیاد می تونی لااقل خودت و راضی کنی مرسی ک خوندین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨