یک نصیحت پسرانه!
#خاطره_بامزه #سوژه_خنده_شدم

یک نصیحت پسرانه!

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

دیروز همسایه‌ی گرامی‌مان آمده بود منزل ما تا با مادر گرامی سبزی پاک کنند. عصر که شد، مادر گرامی امر کرد تا کتری را بگذارم روی گاز و یک چای لب سوز خفن دم کنم که دور همدیگر بزنیم بر بدن. چای را که دم کردم بردم گذاشتم کنارشان و یک استکان هم برای خودم ریختم و قصد آمدن به اتاق دیگر را کردم. ولی همسایه گرامی گفت: «کجا مری حالا؟» گفتم: «برم شماها راحت باشن. با اجازه» گفت: «اووووووووه، حالا حسین از ما خجالت مکشه، بیشین بابا دو دقه چایی بخور. بزرگ شدی دیگه خجالت مکشی.» گفتم: «نه بحث خجالت نیست. بره ایکه راحت باشن مگم». با اصرار همسایه گرامی نشستم همانجا پای صحبت‌های‌شان و چای خوردم.

صحبت‌شان از گذشته‌ها شروع شد. همسایه‌مان می‌گفت بچه که بودی خیلی بی‌ادب بودی! آن‌قدر که توی کوچه با بچه‌های بی‌ادب راه رفته بودی؛ بی‌ادبی شده بودی. مادر گرامی هم تایید می‌کرد و موردی دیگر را به گفته همسایه گرامی اضافه می‌کرد! همسایه گرامی می‌گفت تا هفت سالگی شب‌ها خودت را خیس می‌کردی! می‌گفت وقتی شش سالت بود یک روز که می‌خواستی با «ع» (دختر همسایه گرامی) بروی مهد قرآن، موقع رد شدن از خیابان مثل بقیه روزها دستش را نگرفتی و گفتی: «مو دیگه بزرگ شدم. دست دختر نامحرمه نمیگیرم». مادر گرامی هم پس از هر گفته ایشان یک مورد دیگر را به آن اضافه می‌کرد!

خلاصه آن‌قدر از گذشته‌ها بد تعریف کردند که شرم اجازه نداد بیش از آن، آن‌جا بمانم و فورا با یک استکان چای آمدم بیرون و رفتم توی یک اتاق دیگر.

هیچ‌وقت متوجه نشدم چرا والدین گرامی، به همدیگر که می‌رسند، شروع می‌کنند به تعریف خاطره‌ها و قاه‌قاه می‌خندند و لحظه‌ای گمان نمی‌کنند که بابا، این فرزند دلبند، دارد از خجالت آب می‌شود. جالب است بدانید که این رفتار غالبا در والدین مشاهده می‌شود و نه در دوستان، آشنایان، فامیل و یا ... . مثلا یادم می‌آید من هفت، هشت، ده سالگی‌ام را به ضایع‌ترین حالت ممکن سپری کردم و چیزی به نام آبرو در فرهنگ لغت مغزم وجود نداشت! با این وجود، دوستانی که آن زمان‌های مرا به خوبی به یاد دارند، تا کنون آن زمان‌ها را برایم یادآوری نکردند تا بخندند. من هم وقتی کودکی یک نفر را یادم می‌آید به رویش نمی‌آورم. مثلا سینا پسر همسایه‌مان را از وقتی به دنیا آمد بغل می‌کردم و تاتی تاتی راه رفتن را به او یاد دادم. اما الان که می‌بینمش به او می‌گویم «آقا سینا» و هرگز به خودم اجازه نمی‌دهم که با تعریف خاطرات خجالت‌آور، خجالت‌زده‌اش کنم! یا مثلا ابوالفضل، پسر همسایه‌مان، که از من بزرگتر است و آن زمان‌ها را یادش می‌آید، مرا که می‌بیند می‌گوید «آقا حسین» و هیچ‌وقت به تجدید آن خاطرات بد نمی‌پردازد!

حالا نمی‌دانم داستان چیست که والدین، که باید بیش از همه فرزندشان را درک کنند، می‌زنند کل آرمان‌های فرزندشان را به فنا می‌دهند و به قول خودشان لذت می‌برند و می‌خندند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
وای چه شیرین وموشکافانه بود.ممنون از مطلبتون.شاید چون فکرمیکنن پدرومادر هستن و حقی به گردن فرزندان دارن واونها نباید ناراحت بشوند
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خخخخخ. دقیقا همینه.
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
منم نمی دونم، اگه کسی می دونه بیاد شفاف سازی کنه خخخ
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
به مویم بگن!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
یره!من دگه با تو حرفی ندرم : ))) *به نکات ریز و خوبی اشاره کردی داداش!دمت گرم! ولی تا هفت سالگی؟ : ))) «ع»؟؟؟ :))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
شانس آوردی به نکات ریز تر اشاره نکردم! خخخخخ محمد، اگه دست خودم مبود دو سالگی بس مکردم! ولی دست خودم نبود! مفهمی؟ «ع» هم خیلی وقته که اصلا ندیدم! ما ره به خیر و اونا ره به سلامت!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
دست نذارین رو دل ما که خونه.... :((((
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
آخ آخ آخ
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
حسین هفت سالگی زیاد نیست ؟!
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
عمادی به ممد هم گفتم، اگه دست خودم مبود سر دو سالگی متوقف مکردمش! ولی دست خودم نبوده! بچه بودم برار، بچه!
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
با توجه به غطه خوری شما در روز روشن کاملا قابل حدسه اینی که میگین واژه آبرو تو فرهنگ لغتتون نبوده یعنی چــــــــــــــــی !!
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خخخخخخ
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خب شما هم قضیه مامان و بابا رو استثنا کنید و بزارین بهتون بخندن. مامان و بابان دیگه.حق دارن به گردنتون.اینهمه زحمت کشیدن حالا بزارین یکمم بخندن:))))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
جلوی جمع! آبرو ریزی! خخخ. خجالت! واویلا
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
بحث اینجاست که این قبیل نقل خاطرات معمولا تو جمع عنوان میشه اگه تو جمع خودمونی باشه که آدم کنار میاد باهاش!
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
بابا شما خیلی نازک نارنجی این.تنها آدمایی که حق دارن ادمو آسفالت کنن همین مامان بابان.بیخیال.خخخخخخ
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خخخخخخ. ای کاش آسفالت کردن به همین محدود بشه! خیلی از پدرها و مادر ها بلایای بدتری سر فرزندشون میارن.خخخخ. خدا رو شکر... .
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
:)) خیلی بده اینطوری غرور آدما بشکنند خداراشکر تجربه نکردم
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خدا ره شکر واقعا
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
جانا سخن از زبان ما میگویی!
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خب خدا رو شکر که همدرد زیاد داریم! خخخخخ
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
اقا واقعا چرا؟ :( خستە نباشین اقای مداحی :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون از شما. فهمیدین به ما هم بگین.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
حسین بیا در مورد خاطرات کودکی از 8 تا 10 سالگیت حرف بزنیم :|
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خخخخخخ. بگم کلا رفاقت با مو ره فراموش مکنی!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
بره پدر و مادر او صحنه ها از عمرشان به حساب امده و کیف مکنن یاد جوونی و زحماتشان میفتن که ای دسته گل ره تحویل جامعه ددن
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
نگا باز ماره شرمنده کردی! ای حرفا ره نزن!
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
یعنی آدمو نابود میکنن جوری که باید خودتو یه دور مجددا از نو بسازی :))) البته ما دشواری با کودکی نداریم فی الحال حاضر مورد عنایتیم :دی
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خخخخخخخ.
سارا یوسفی
سارا یوسفی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
اتفاقا من نمونه این رفتارو از دوستان هم دیدم :))) بگم که بعد اگه پیش اومد خیلی تعجب نکنین :))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
عه؟ مگه داریم؟ مگه میشه! با تشکر!
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
آقای فروزان، آقای نادری! خب ای چی عکسیه بره ای مطلب؟ آبرو ماره که شما بردن که! خدا شاهده اگه دیدن فردا مو خودمه آتیش زدم تقصیر شما دو تن آدم محترمه!
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
کاریش نمیشه کرد... ما با بچه هامون بهتر رفتار کنیم :))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
بله. هدف این مطلب همینه اصلا.
زاخار اصلی
زاخار اصلی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خوب بود :) ایول :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
چاکر برار
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
برای من واسه همسایه ها نبوده ولی تو فامیل زیاد:/...البته معمولا یکی از همون فامیلا که گوش میکنن با یاداوری حال قضیه رو ماست مالی میکنن!
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خخخخخ. استغفرالله
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
سخی عزیز یادته چند روز پیش میرزا هم یه مطلب داشت در مورد نحوه ی برخورد مادر ...؟! میدونی ته ش هر چه هم بخوایم بگیم، فرهنگ سازی کنیم ..بزرگ شدیم ..والدین وقت تعریف گذشته ی ما در حقیقت دارن جوانی خودشون رو مرور میکنن ...و اون براشون لذت بخش ئه ..هیچ عمدی هم توی کارشون نیست ...فقط دارن از این حس موجود لذت میبرن ...خدا همه شون رو حفظ کنه
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خیر متاسفانه. چند روز پیش؟ میرزا؟ مادر؟ فکر کنم شما اشتباه گرفتید! ببینید، درسته، ممکنه این طور که شما میگید باشه، اما این مرور کردن جوانی به قیمت شکسته شدن فرزند جلوی هر کس و ناکسی میشه! اگر رعایت نشه البته. بعضی وقت ها هم فقط جلوی اعضای خانواده و... بیان میشه که البته اون هم خالی از اشکال نیست. در کل اینجور مواقع فرزند معذب میشه و به نظرم جالب نیست. به هزار نحو و روش دیگه هم میشه جوانی رو مرور کرد و لذت برد! تنها این راه نیست که خیلی از والدین تاکید ویژه ای روی این روش دارن! متاسفانه. به هر صورت، من وظیفه م دیدم که به این امر اشاره ای بکنم و اگر بشه یه کم بهش فکر کنیم. با تمام این اوصاف، مادر و پدر، نعمت هایی هستن که باید و باید قدرشون رو دونست. خدا همه شون رو حفظ کنه.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
اقای مداحی!ایشون مطلب من میرزا،سی وسه سال دارم رو میگن.اگه اسم مطلب رو درست نوشته باشم
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
خب چند روز پیش نبوده حتما!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
اقای سخی لطفا به ادمین بگو کامنت اخری که پست دوم بنده گذاشتید را حذف کنه.مرسی
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
چشم، حتما.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
:) برا خندش می گن ،پس شبا دل رو می زدی به دریا دیگه ؟ یا می رفتی تو رودخونه بازی؟
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
خخخخخ. دل رو میزدم به دریا
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
دقیقا چون لذت می برند:) جالبه که چندین بار هم اینارو تعریف کرده باشن بازم اگه تو یه جمعی که اینارو ده ها بار شنیدن باشن دوباره هم تعریف می کنن:) کلا خودشون حال می کنن مارو آب خخخخ ...شما با بچه هاتون ازین رفتارا نکنین:)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
بله چون لذت میبرن! اصلا من اینو نوشتم که همه با هم با بچه هامون این کارو نکنیم! ممنونم که خوندید
Far!de
Far!de
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
احسنت حسین آقا :) خیلی خوب واقعیتارو مینویسین بدون اینکه دشواری داشته باشه خوندنش:) این یکی خیلی به دل نشست :) موفق باشین کنکور :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
کنکور :| ممنون از شما! ان شاءالله که همیشه نوشته هام به دل بشینه.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
موافقم با نوشتتون من هم مامانم یک بار اومد ازم تعریف کنه گفت ناهید یادته گوشتتو آخر غذا میخوردی:/ آب میشی میری توی زمین. اما شما یاد داری چای دم کنی؟ این جای تعجب داره. ولی نشون میده حسابی بزرگ شدید. با صداقت در نوشتن موافقم اما مواظب باشید آبروتون نره هرچند که جیمی ها جنبه بالایی دارند. :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
ممنونم. چای دم کردن مگه کاری داره؟ ببینید، چیزهایی که من در مورد گذشته م مینویسم، چیزهایی هست که همه مون داشتیم. مثال بارزش خیس کردن خودمون. خب هرکسی تا یه سنی خودش رو خیس میکرده تو شب ها. شما اگر کمی بگردید، حتما کسایی رو پیدا میکنید که حتی تا ده یازده سالگی هم خودشون رو خیس میکردن. مورد خاصی نیست که کسی بخواد دست بگیره. یا موارد دیگه. به نظرم برای بالا بردن جنبه ی طنز نوشته لازم بود ذکرش. باز هم ممنونم از شما.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٧
١
٠
با تعریف خاطرات بد مخالفم اما به نظرم بقیه خاطرات تعریف و یادشون شیرین هم هست :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٧
١
٠
بله شیرینه! اما خب گاهی وقت ها بچه معذب میشه!
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٨
١
٠
مطلب اموزشیه .خخخخخ. ما خودمون یادمیگیریم با بچه هامون اینکارو نکنیم.شاید الانشم مادرو پدرایی این مطلب رو خوندن و تغییر کردن.نخواندن هم شما بفرستین یا بخوانین براشان :)
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
نچ نچ حسین اقا؟ «ع» کی بود؟؟ خخخخ منم این موقعیت هارو تجربه کردم غیر از خودم اب شدن بقیه رو هم دیدم خیلی زشته خداییش خخخخ تجربه بشه برا بچه های نسل بعدی ازین خاطره ها تعریف نکنین
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
ع دختر همسایه مون بوده که من الان بیشتر از ده سال میشه ندیدم. ان شاءالله.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨