قهوه با طعم مارکسیسم!
#مکتب_فرانکفورت#بهار#باران#مارکس

قهوه با طعم مارکسیسم!

نویسنده : MaaZ

بهار باشد، نرم نرمک بارانی ببارد، هوای نیمچه سرد دلپذیری از گوشه‌ی پنجره، به داخل رخنه کند و یک فنجان قهوه‌ی داغ لب پنجره‌ی باران خورده‌ی اتاقت باشد...

و...

فی الواقع آدم باید دیوانه باشد که در همچین فضایی بشیند و مقاله‌ی «تاثیر مکتب انتقادی فرانکفورت بر مارکسیسم آلمان در دهه 1920 میلادی» را بخواند :) !

پ.ن: گاها حس می‌کنم که به سختی دارم خودمو تحمل میکنم!

پ.ن2: خب گرچه از طرفدارای مکتب فرانکفورت هستم ولی باور بفرمایید اگر کارل جانِ بینوا ! یک اپسیلون هم فکرش را می‌کرد که قرار است تا این حد مورد انتقاد قرار بگیرد لب از لب نمی‌گشود! بابا یکی یک روزگاری یک حرفی زده ولش کنید بیچاره را...!

پ.ن3: یکی از فانتزی‌هام اینه که یه نظریه نه یه فرضیه اصن یه جمله... در حد دو حرف از مارکس پیدا کنم که تا این لحظه.. همین لحظه! نقد نشده باشه...!

 

فی الحال این باران را عشق است، قهوه‌ام یخ کرد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
اون بخش آدم باید دیوانه باشد خیلی خوب بود:)))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
اکثرا مدلشون اینه یه متن می نویسن و براش پی نوشت می نویسن؛ ولی شما برای پی نوشتاتون ، متن نوشتین خخخخخ
MaaZ
MaaZ
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
مصداق اینه که بخوام سر حرفو باز کنم، گیرِ جامعه شناختی بدم! :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
:-)
MaaZ
MaaZ
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
:))
سعید نایب
سعید نایب
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
زیبا بود و آرامش بخش. متشکرم
MaaZ
MaaZ
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
سپاسگزارم
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
یکی زبون صلیص و صریح بگه فرانکفوت مارکسیس چی بوده چی شده و قصد این متن چی بوده الان؟!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
منم همین سوال رو دارم! به فکر ما که این مکتب پکتب ها رو نمیشناسیم هم باشید
MaaZ
MaaZ
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
به طور خلاصه پیشنهاد میکنم وارد این وادی ها نشید پس :)
مهدی معتمدی
مهدی معتمدی
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
:)))) خخخخخ خیلی جالب و خاص بود نوشتتون. منم موافقم این مارکس بیچاره هنوزم داره به خاطر نظریاتی که در اون زمان روبه جلو بوده جواب پس میده!
MaaZ
MaaZ
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
هوم، مارکس جانِ طفلی . :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨