اسم های آبی رنگ
هایپرلینکی که به من معنی جدیدی از شهوت رانی را نشان داد

اسم های آبی رنگ

نویسنده : z_amini

وبلاگ‌ها را نگاه می‌کردم. چشمم به هر اسم آبی رنگی که می افتاد، انگشت اشاره ام آن را لمس می‌کرد تاببینم پشت اسم‌هایی مثل پلنگ، چادر مشکی، یار امام و... چه خبره؟ وب‌لاگها سرگرم کننده‌ترین وسیله برای من بودند. توی هر وبلاگ هم کلی اسم آبی رنگ دی‌گر در انتظارم بود.

شبی وارد وبلاگ یک مرد شدم. کلی عکس از جنایتهای داعش گذاشته بود و کلی لعن و نفرین‌شان کرده بود. باخودم گفتم: «ای بابا! بازم جنگ و خونریزی.» وارد بخش نظرات شدم .کلا هر وبلاگی می‌رفتم یک اثری از خودم به جا می‌گذاشتم. اینجوری بود که وبلاگ مهر بانوی من، هر روز کلی بازدید و نظر مختلف داشت. اسم را نوشتم. مهربانو. زیرش هم نوشتم: «ای بابا. این عکس‌ها چیه؟ حالا من چه جوری بخوابم؟(خداییش گاهی حرفی برای زدن نداشتم)»

روز بعد، توی وبلاگم یک پست گذاشتم که جواب سوال شرعیِ یکی از خانومهای خواننده‌ی وبلاگ بود. از نظر مرجع تقلیدم. بین نظرات چشمم به اسم همان مرد افتاد. نوشته بود: «سلام بانو! کاش میدونستی این مراجع تقلیدی که مردم انقدر سنگ شونو به سینه میزنن، چه ادمایی هستن. خیلی هاشون یهودی ان نه مسلمان! اگه طالب بودی با سند بهت ثابت می‌کنم.» چشم‌هایم از حدقه زده بود بیرون و دهنم تا آخرین حد ممکن کش آمده بود. راستش را بخواهید تا پیش آمدن این ماجرا، من دختر نا آرامی بودم. دوست داشتم همه چی را ببینم، یاد بگیرم و تجربه کنم.

اسمش را لمس کردم و سریع توی وبلاگش نوشتم: «هر چند سخته باورش ولی اگه با سند حرف بزنید من حاضرم حرفاتونو بشنوم.» به چند ساعت نرسیده ،کامنتی را دیدم از همان شخص که باعث شد بارها خودم را لعنت کنم که چرا به وبلاگش رفتم. نوشته بود: «من پنجاه و پنج سالمه. بچه نیستم که به خاطر شهوت‌رانی به سمت کسی متمایل بشم. اما برای رسیدن به این مقام از آگاهی، زحمت‌های فراوانی کشیدم. برای پرداختن زکات عملمم که یاد دادن آن به شماست، باید به همسری موقت من در بیاید تا در مقابل چیزی که یاد می‌گیرید چیزی پرداخت کرده باشید. این قانون من برای همه‌ی کسانیه که راه درست رو بهشون یاد دادم. اگه مایل بودی با گذاشتن شماره‌ات اعلام کن. در غیر این صورت مزاحم نشو چون روزه‌ام و توانایی تایپ ندارم.»

این بار از شدت حیرت و ناراحتی تمام بدنم می‌لرزید. چشمم روی خطوط خشک شده بود. دلم می‌خواست بروم و هر چی فحش بلدم بهش بدم. یا کاش می‌دیدمش و چنان میزدمش که قشنگ معنی شهوت‌رانی و همسر موقت را بفهمد. یا ... برم چکار کنم؟ اَه. چرا راه حلی به ذهنم نمیرسه؟!

از شدت خشم آرام و قرار نداشتم. از طرفی نمی‌دانستم چکار کنم. گوشی را کنار گذاشتم. چشمم به بخاری کنارم افتاد. نوک انگشت اشاره‌ام را چسباندم بهش. سوخت. درد تمام وجودم را گرفت. اما آرام‌تر شدم. چون مقصر را به سزای عملش رساندم. تا مِن بعد هر اسم آبی رنگی را که دید لمس نکند!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
افرین زینب .. ماجرای جالبی بود .. قلمت خیلی خوبه و جا داره که خیلی بهتر بشه:) فقط یه سری قواعد رو لازمه یاد بگیری:)) و چه موضوع ناراحت کننده و چندش اوری:(
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
مرسی:) به قوانین هم سعی میکنم دقت بنمایم
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٢
١
٠
خیلی لحن از ادبی به گفتاری و محاوره تغییر میکرد. «چه خبره؟ = چه خبر است»، «هر چی فحش بلدم بهش بدم = بهش بدهم»، «برم چکار کنم؟ = بروم چکار کنم؟»، «به ذهنم نمیرسه؟! = به ذهنم نمیرسد» و ... . در هر صورت موضوع خوبی بود برای نگارش. نحوه ی نگارش و مهندسی متن هم به خوبی صورت گرفته بود. به قولی شما فونداسیون کار و پی ریزی کار رو خیلی خوب انجام داده بودید. اما خب گچ کاری و رنگ و ... که ظاهر کار باشن رو خوب از عهده ش بر نیومده بودید و این تقصیر همون تغییر لحن هاست. امیدوارم که موفق باشید.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
اوە.جاداره یه مثبت بهتون بدم :) این همه ؟ متوجه نشده بودم :)
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
خب بدین مثبت رو دیگه! نمیدین خب! خخخ. ما اینجاییم تا همه با هم بهتر بشیم.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
امتیاز تونم گرفتین :)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
زینب جان میخوای دماری از روزگارش در بیاریم؟ از تو به یک اشاره ها. ممنون که تجربه ات رو به ما هم گفتی. کلا آدم نباید پای اثبات چیزی بره و چیزی رو اثبات کنه مگر اینکه اثبات علم باشه.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
چش مایی اجی! دمت گرم! الان دیگه فایده نداره.اون موقع باید یه کاری میکردیم.ممنون ازحضورتون!
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
تجربه خودم نیس.تعریف کردن برام منم نوشتمش
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٣
١
٠
عجب :-l
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
١
٠
بله:( ممنون از حضورتون
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
خیلی مطلب روون و جالبی بود و صد البته آموزنده
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
ممنون از شما :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
چه تجربه تلخی بوده.... چقدر آدم می تونه کثیف باشه....
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
خیلی تلخ.مخصوصا برای یه زن! میدونید کجاش بیشتر ادمو حرص میده؟ اینجاش که طرف دم از دین وایمان میزده بعد زکات علمش که یاددادنه رو باهمچین پیشنهادی میخواسته بده.هه! روزه بوده
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
چقدر پست ... اسم بده جنازه تحویل بگیر :دی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
اوە.چه خانومای خشنی داریم تو جیم! قربون محبتتون! بیشتر حرص ام از اونه که اگه یه ادم بی دین بگه ادم حرصش نمیگیره.اونی که چهره ی دین رو خراب میکنه لایق سنگساره.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
ای واااااااااااااااااااااااای چشمام چارتا شد عجب آدمایی پیدا میشه
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
من از طرف اون ... (حیف کلمه ادم!) از شما عذر میخوام :))) بله همه جوری یافت میشه :/
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
ایول جالب بود :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
ممنون! سپاس از حضورتون!
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
مرد نه نر ...
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
نظر شما محترمه 😊سپاس از حضورتون!
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
سپاس از شما که نظر من رو محترم دونستید :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
سلام؛ فوق العاده متن رو خوب و اصولی نوشته بودین، منتها همونطور که دوست عزیزم اشاره فرمودن، یه مقدار بی دقتی در امر ویرایش داشتین که به مرور همه چیز درست میشه. موفق باشید خانم امینی.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
سپاس جناب میرزا.بله متوجه ام ! بیشتر و بیشتر دقت میکنم
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
قلم خوبی دارید خانم امینی :) راستی در ازای زکات که چیزی نمیگیرن!!
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
لطف دارین.سپاس :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤