پدر بزرگ قایمکی من
خاطره ای که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود

پدر بزرگ قایمکی من

نویسنده : الهام خانم

ساعت 19:15 چهارشنبه 15 اردیبهشت مثل همیشه آمدم سراغ کامپیوتر و بعد سایت جیم و انجمن، چشمم افتاد به یک انجمن جدید « بزرگترین خلافی که تو کودکی یا نوجوونی انجام دادی ؟»

همین سوال کافی بود تا در کودکی‌ام غرق شوم و دنبال شیطنت‌های کودکی‌ام بگردم. خاطرات کودکی‌ام مثل فیلم جلوی چشمم به نمایش گذاشته شده بود. اولین صحنه‌ای که جلوی چشمم آمد برمی‌گردد به 12 سال پیش. یک دختر کوچولوی 6 ساله بودم که در لباسهای گشاد مدرسه‌اش گم شده. جثه‌ای کوچک داشتم و معصوم، همین باعث شده بود تقریبا همه دوستم داشته باشند. مسیر 20 دقیقه‌ای خانه تا مدرسه را 1 ساعت طول می‌کشید تا طی کنم انگار شیرینی مدرسه رفتن به شیطتنت های راه مدرسه بود. روز دوم مدرسه بود که دوباره مثل همیشه دوستام دویدند و رفتند و من را جا گذاشتند. بی اعتنا به دوستانم به راهم ادامه دادم چشمم به یک پیرمرد مهربان با قدی بلند و چشم‌هایی روشن افتاد که داشت دم درخانه اش را آب پاشی می‌کرد. ایستادم نگاهش به من افتاد. لبخندش به دلم نشست. مرا به یاد پدربزرگم می‌انداخت که حالا دو سالی بود که از دستش داده بودم. مدتی به هم نگاه کردیم خندید وگفت: «باباجون کلاس چندمی؟» به طرفش دویدم و گفتم: «هنوز کلاس دار نشدیم» با تعجب به من نگاه کرد و گفت: « یعنی چی؟» گفتم: «خب یعنی به من میگند پیش دبستانی. پیش دبستانی که کلاس نداره یه سال دیگه میرم کلاس اول اونوقت کلاس دار میشیم.» پیرمرد از بلبل زبانی من خوشش آمده بود و چند دقیقه‌ای فقط می‌خندید.

وقتی دید اخم هایم در هم فرو رفته به زور خنده اش را جمع کرد وگفت: «گل دوست داری؟» گفتم: خییلی  گفت: «میخوای واسه معلمت بچینی؟» ذوق زده شده بودم. گفتم: «میشه بچینم؟» گفت: «بعله که میشه،» بعد دستم را گرفت و با هم رفتیم داخل حیاط خانه یک باغچه پر از گلهای رنگارنگ. محو تماشای گلها شده بودم که گفت نگفتی اسمت چیه. گفتم: «آتنا نه الهام!» با تعجب گفت: «بالاخره الهام یا آتنا؟» گفتم: «هر دو تاش، معلمام بهم میگن الهام اما خونه بهم میگند آتنا» گفت: «باباجون الهام هر چی دوست داری بچین فقط مواظب باش تیغاش دستتا زخمی نکنه.» آن روز با خوشحالی وصف ناشدنی به مدرسه رفتم اما حرف زدنم با آن پیرمرد به همینجا ختم نشد. عادتم شده بود قبل و بعد مدرسه به دیدارش بروم به او بابا بزرگ قایمکی‌ام می‌گفتم. چون هیچ کس از وجود او و رفتن من به خانه‌اش خبر نداشت. پیرمرد تنها بود. همیشه منتظرم بود در را باز می‌گذاشت تا مجبور نباشم در بزنم. موقع باز کردن در با صدای در از جا می‌پرید و می‌گفت: «الهام بابا جون اومدی؟!»

مدرسه‌ها تعطیل شده بود و دیگر مثل قبل نمی‌توانستم روزی دو بار ببینمش اما حتما روزی یکبار به دیدارش می‌رفتم. آن روز هم مثل همیشه عروسکم را بغل کردم و چادرسفید کوچکم را سرم کردم و به سمت خانه پیرمرد رفتم. قرار بود امروز عکس نوه‌هایش را به من نشان دهد. به طرف در رفتم. هرچه در را هل دادم باز نشد. در زدم اما جوابی نشنیدم. کمی دم در خانه اش نشستم و منتظر شدم اما خبری نشد. نمیتوانستم بیشتر از این منتظر بمانم برای همین به خانه برگشتم. آن روز و دو روز بعد فقط به فکر پیرمرد بودم. روز سوم دیگر تحمل نداشتم باید خبری می‌گرفتم. به عروسکم گفتم: «قول می‌دم حتما امروز خبری از پدربزرگ قایمکی برایت بیاورم نگران نباشیا و بعد به طرف خانه پیرمرد رفتم» در زدم مثل دو روز قبل کسی جواب نداد. از همسایه‌ها پرس وجو کردم آنها هم خبر نداشتند. کاری از دستم برنمی‌آمد جز نشستن ومنتظر ماندن بعد از چند ساعت ماشینی مشکی و مدل بالا کنار پایم ایستاد. مردی از ماشین پیاده شد و به طرف در آمد. گفتم: «آقا ببخشید صاحب خونه نیستند؟!» گفت: «دیگه نیستند. فوت کردند» و بعد درحالی که بلند بلند گریه می‌کرد رفت و در خانه را محکم بست.

دنیا دور سرم چرخید. نمی‌خواستم دیگر چیزی بشنوم. نمی‌خواستم کسی را ببینم. فقط دویدم با تمام قدرت دویدم تا نه ببینم نه بشنوم. فقط گریه می‌کردم. هیچ کس نفهمید چرا تمام آن روز را گریه کردم. چرا سه روز تب کردم و با کسی حرف نزدم. چرا تا یک هفته حتی با خدا هم قهر کردم. فقط گل‌ها می‌فهمیدند حال من را چون آنها هم با رفتن پیرمرد تنها شده بودند. بعد از فوت پیرمرد مسیر رفتنم به مدرسه را هم تغییر دادم. طاقت دیدن آن خانه بدون پیرمرد را نداشتم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
غم انگیز بود. خیلی هم غم انگیز بود. خدا بیامره پیرمرد قصه شما رو
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
بله واسه خودمم دردناک ممنون که خوندید :) خدارفتگان شماراهم بیامرزه
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
خدا بیامرزه ان شاءلله که اون پیرمرد مهربون رو. زیبا نوشتید. ان شاءالله که مطالب بیشتری ببینیم ازتون.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
ممنون آقای مداحی :) خدا همه پدربزرگا وپدرایی که از دنیا رفتند رابیامرزه اونایی هم که زندند حفظ کنه
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
منم بابابزرگمو از دست دادم:( تو بد شریطی.. کنکور آخخخ الهی بمیرم:(
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
ممنوووووووووون عزیزم :) خدا بیامرزشون :(
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
چقدر سخت و غم بار.خدا بیامرزتشون. در مورد نگارشتون دو تا نکته بگم.امیدوارم ناراحت نشید :) راستش روی علائم نگارشی تمرین بیشتری کنید.مخصوصأ ویرگول!بعضی جاها هم لحن محاوره ای با ادبی قاطی میشد.بیشتر بنویسید،درست میشه. موفق باشید.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
بله / ممنون :) چرا فک کردید وقتی کسی وقت میذاره داستانا میخونه وایراداتشا میگه تا دفعه بعد بهتر بشه ناراحت میشم برعکس خوشحالم میشم :) بله تو علائم نگارشی متاسفانه ضعیفم برای لحن محاوره ای هم خیلی تلاش کردم اینطوری نشه ممنون سعی میکنم دفعه های بعدی رفع کنم ایرادارا
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
عالی بود. دلم گرفت اونقدر که اشک تو چشم حلقه زد. اولش یاد طفولیت خودم افتادم.یاد یک دوست، صبح که میخواستم برم مدرسه یک دختری بود محدودیت شنیداری، گفتاری داشت، سر کوچه منتظر سرویس مدرسش وایمیستاد با هم دوست شده بودیم به هم لبخند میزدیم و سرمونو به نشانه سلام تکون میدادیم بدون اینکه صحبت دیگه ای بینمون رد و بدل بشه. خیلی دوست دارم ببینمش...... اما آخر نوشتت دلم گرفت. شاد باشی همیشه الهام بانو
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
الهی هیچ وقت اشک تو چشمات حلقه نزنه وناراحت نشی ناهید جونم و امیدوارم دوستدون سالم وخوشبخت باشند ممنوون که مطلبمو خوندی :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
آفرین الهام بانو؛ همین که دست به قلم شدین و این خاطرۀ دوران قبلتون رو نوشتین بسیار کار خوب و شایسته ایه. همین نوشتن خاطرات روزانه، کمک حال نوشتن شماست اگر تصمیم به نوشتن داشته باشین. گاهی نویسنده هر چه فکر می کنه، چیزی به ذهنش نمی رسه، غافل از اینکه ایده ها در همین روابطی هست که با اطرافیانمون داریم. مثلا همین خاطره ای که شما قلم زدین و به اشتراک گذاشتین. البته مسیر طولانی هست و باید در زمینۀ نگارش و ویرایش مطلب هاتون هم بسیار تمرین کنید. در لابلای درس خوندنتون، اگه خاطراتی دارین به این شکل، برای ابتدای کار شروع به نوشتن کنید و من هم قول میدم که رفته رفته در بهتر شدن کار کمکتون کنم.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
سلام استاد :) اینکه نوشته هاما میخونید وراهنماییم میکنید برای من افتخار بزرگی قطعا مسیر طولانی برای یاد گرفتن نویسندگی دارم و تو این مسیر بهترین راهنما نظرات ونقدهای شما استاد ودوستان جیمی وهرچه بیشتر نقدم کنید بهتر یاد میگیرم منتظر نظراتتون هستم:) کلیک رنجه فرمودین :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
و علیکم السلام؛ موفق باشید!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩