مثل خوب زندگی کردن
از فانتری تا واقعیت

مثل خوب زندگی کردن

نویسنده : Miss_shaqayeq

احتیاج دارم حرف بزنم با کسی که هیچ کس نیست.

بعضی وقت‌ها حتی فکر می‌کنم چقدر خوب است آدم با دشمنش درد دل کند. با کسی که قرار نیست برایش دل بسوزاند یا سعی کند راه حلی ارائه دهد. با کسی که بشود راحت فحشش داد و سرش داد زد. با کسی که راحت بشود مصرفش کرد و دورش انداخت. البته دشمن، نباید آن دشمنی باشد که می توانی با ناخن هایت شاهرگ گردنش را بکشی بیرون جوری که تمام احشامش پشت سرش بیرون بریزد. آنوقت یک درد دل ساده برایت زیادی گران تمام می شود! اما کلا خوب است آدم همیشه یک فحش خور برای خودش داشته باشد که هر وقت دلش خواست، دعوا درست کند و خودش را خالی کند.

کار، کنکور، تغذیه، ورزش، سلامت...نمی‌دانم چرا همه‌ی این‌ها با هم همزمان تووی زندگی‌ام شروع شده. از یک طرف خیلی ایده‌ال است و از یک طرف هم خیلی استرس زا. بعضی وقت‌ها آنقدر سرم پر از فکر و تصمیم‌های مختلف می‌شود، آنقدر سرگردان و گیج می‌شوم که دوست دارم بزنم زیر همه چیز، فرار کنم بروم یک گوشه خودم را قایم کنم، ماهی بشوم، پرنده بشوم، گل بشوم، آب بشوم، بشوم بشوم، هر چیزی غیر از شقایق بشوم.

کسی نگرانم نباشد، کسی منتظرم نباشد، کسی مرا یادش نیاید، بیرون بیایم از این چرخه‌ی حیات و تماشایش کنم.

ببینم چی از کجا به کجا می رود، مطمئنم از آن بالا، منظورم بیرون چرخه‌ی حیات است، اوضاع خیلی مرتب‌تر و سنجیده تر از جایی که من ایستاده‌ام دیده می‌شود. از این پایین همه چیز سخت است، همه چیز بزرگ است. سخت یعنی زحمت دار و بزرگ یعنی زمان بر... اما حیف که نمی شود؛ چون این نظام سنجیده روی من پیاده شده، روی من می‌چرخد و من باید طاقتش بیاورم.

زندگی‌هایی که برای رسیدن به هدف‌های بزرگ رقم می‌خورند متاسفانه در توصیفاتی مثل یک صبح دل انگیز، یک فنجان قهوه و یک لپتاپ قدیمی پر از فایل‌های خوانده شده و نوشته شده و تکه کاغذهایی رنگی که رویشان یادداشت گذاشته شده و به دیوار و میز تحریر چسبیده اند. با یک کتابخانه‌ی نامرتب،کنج دیوار، خلاصه نمی شوند. در دل این زندگی‌ها همیشه یک نفری هست که گاهی خیلی خسته می‌شود، بعضی شب‌ها لحافش را روی سرش می‌کشد و اجازه می‌دهد قطرات اشکش از گوشه‌ی چشمش سر بخورند و روی بالشت بنشینند.

این آدم‌ها هم خیلی وقت‌ها فقط به کتابشان زل می‌زنند و نمی‌توانند خطی بخوانند، گاهی تمام یادداشت‌ها و کتاب‌هایشان را به کناری پرت می‌کنند، گاهی برای چند روز می‌نشینند جلوی تلویزیون، فقط فیلم می‌بینند و چیپس و نوشابه می خورند. می روند یک جای دور؛ مثلا بالای کوه، کنار جاده یا لب دریا و هر چقدر در توان دارند جیغ می زنند و دوباره بر می‌گردند تا آن صبح دل انگیز را از سر بگیرند.

فنجان قهوه و پنجره‌ی بازی که باد پرده‌هایش را تکان می‌دهد و البته چشمان سرخی که معلوم است بی‌خوابند. موهای ژولیده و گاهی لباس راحتی‌هایی که پشت و رو پوشیده شده‌اند. منظورم این است که هیچوقت همه چیز آنقدر فانتزی نیست.

و البته هستند روزهایی که خوش حالی، بلند می‌شوی پرده را میزنی کنار، موهایت را می زنی بالای سرت، یک صبحانه‌ی توپ می‌خوری، می‌روی با حوصله می نشینی پشت میزت و به کارهایت می‌رسی. آنقدر همه چیز خوب پیش می‌رود که نمی‌فهمی کی شب شد، شب در پارک محل‌تان قدم می‌زنی و سر به سر چند بچه‌ی کوچک و شیطان می‌گذاری، بر می‌گردی خانه، سرت را روی بالشت می‌گذاری و خوابت می‌برد...

چیزی که آسان است زنده بودن و نفس کشیدن است، که زحمت آن را هم خودمان نمی‌کشیم، نفس خودش می‌آید و خودش می‌رود، اما آن کاری که خودمان می‌کنیم همیشه سخت است؛ مثل زندگی کردن؛ مثل خوب زندگی کردن.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
اون آخر مطلب بسیار خوب نوشته شده بود. یک سری توصیفات زیبا و قشنگ
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
خیلی ممنون از لطف شما.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
عآآآ لی بودش :)))))))))))) مرسی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
با خوندن این دل نوشته های زیبا و عالی اروم میشم :-)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
:-) مرسی.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
صحبت با کسی که هیچ کسی نیست یعنی تاملی اسان / محبتی بی دریغ و لحظاتی شاد
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
دقیقا،موافقم.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
بله، عالی بود! مثل اینکه به قول دوست عزیزم روی قسمت های آخر بیشتر کار کرده بودین، اما سرجمع خیلی خوب بود. خوب قلم می زنید، موفق باشید!
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
خیلی ممنون از نظر لطفتون.
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
الهی که فرشچیانی باشی برای طراح زدن زندگیت ... حال دل و روز هاتم خوب :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
:)))...مرسی دوست عزیزم.
h_jeem
h_jeem
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
ادامه شو بگين ... حراجى كنند سه ميليارد
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥