دو تا سیاه مثل برف!
#تگدی_کودکان #فال_فروش

دو تا سیاه مثل برف!

نویسنده : هادی حسن زاده

امروز داشتم از سر کار بر می‌گشتم، وقتی داشتم پله برقی‌های مترو جهاد رو میومدم پایین، دوتا دختربچه که جای آرایش، سیاهشون کرده بودند تا نیازمندتر جلوه داده بشن، پایین پله برقی با یه دسته فال حافظ راه رو بسته بودن تا من برسم بهشون، اولش از نمک چهرشون لبخند زدم، یکیشون کلی هولم داد تا نزاره از پله برقی پیاده بشم که مثلا سر به سرم بزاره. بعد که پیاده شدم، شروع کرد به اصرار و تکرار که :

«عمو عمو یه فال بخر»

- نمیخام عزیزم

یکیشون خودشون رو انداخت زمین و یهو افتاد رو پاهام. محکم چسبید به پاهام، شروع کرد به التماس و خواهش که مشخص بود بهش گفته شده بود که اینکار رو بکنه (عجیب بوی تعفن میداد اون لحظه)

- باشه عزیزم میخرم فقط پاشو وایسا

اولش یکم تردید داشت که نکنه نخرم ولی بعد انگار به صداقت توی صدام ایمان آورد و قبول کرد

- دونه‌ای چند؟ (صرفا به خاطر این پرسیدم که کمی از اون حس تضرع و زاری بیاد بیرون)

- هزار تومن

فال فروخته شد ولی هنوز به این فکر می‌کنم که به چه قیمتی؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_ehsan
s_ehsan
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنون چه خوب که به این مسئله پرداخته بودید.....خیلی پیش میاد که با این صحنه ها مواجه شیم متاسفانه....
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
وای بر انسانیت اون افزادی که بچه ها رو مجبور به چنین کارهایی میکنند...
لیلی
لیلی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
وای که بعضی از این دست فروشها چقدر سمج و لجبازن..یکبار تو راه دانشگاه یک پسر بچه دست فروش اصرار کرد فال بخرم..گفتم فال نمیخوام ولی بیشتر اصرار کرد گریه میکرد حتی! دیگه دیدم اوضاع خطریه تا کسی منو با این ندیده پولو بدم و برم یه پانصدی از کیفم دراوردم برگشت بهم گفت اون دوتومنی را بده یعنی میخوام بگم دلتون واسه این بچه های تخس نسوزه ادم اگه محتاج باشه به صدتومن راضیه حرص بیخود نمیزنه منم هیچ پولی بهش ندادم تا از طمع اعصاب خوردکنش درس بگیره
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات