آدم بده ماجرا!
#تجمع_بی‌جا #حرکت‌_کن_آقا #همدردی_آیا؟!

آدم بده ماجرا!

نویسنده : K_maghsoudi

با دوستی داشتیم از جایی رد می‌شدیم که رفیق ما یگهو گفت: «این کیه؟!» و «چشه؟» برگشتم دیدم یک آقایی روی زمین افتاده و جواب دادم: «صرع داره.» و رد شدم بدون مکث بیشتر. خوب این واکنش من برای دوستم عجیب بود، چون یکی از عمیق‌ترین و مقدس‌ترین فرهنگ‌های ما به تماشا نشستن حوادث و بلاهایی هست که بر سر شخصی یا اشخاصی آمده!

این‌که من یا صد نفر دیگر با بی‌تفاوتی رد شویم خیلی تعجب‌آورتر و برای جامعه انسانی نگران کننده‌تر از این است که همه آن من یا صد نفر بایستیم و راه بندان ایجاد کنیم و نه تنها کمکی به فرد روی زمین افتاده نکنیم، بلکه وقت خودمان را هم به فنا بدهیم. مهربانی خوب است ولی توی این شرایط، ایستادن و تماشا کردن و راه را بستن برای منی که می‌دانم کمکی ازم بر نمی‌آید مهربانی نیست.

یک نمونه دیگرش هم پدرها یا مادرهای محترم‌اند که از فرط بیکاری ساعت‌ها جلوی تلویزیون پیگیر انواع اخبار بلایای طبیعی هستند. تعداد تمام کشته‌ها و بی‌خانمان شدگان تک تک روستاهای اطراف فلان شهر را دارند و عمر عزیز را می‌سوزانند. اگر دفتری بهشان بدهیم که روزمرگی‌های‌شان را بنویسند روزی شش، هفت ساعت «عععععه» گفتن جلوی تلویزیون برای همدردی با کشتگان سیل مثلا ازش در می‌آید. که انصافا کمکی هم نمی‌توانند بکنند.

آقا ما بد، ما بی‌احساس، ما نا همدرد. ترافیک انسانی و تلفات وقت شوخی نیست‌ها. خود دانید.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
بالاخره باس کمک کنیم به اونایی که ازدستمون برمیاد :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
جدی مامانا اینجورین؟؟ الحمدالله مامان من ای جوری نیس!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
منم همین نظر
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
پدرها بیشتر اخبار نگاه میکنن...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
به این توقفای بیجا که برای تماشاست نه کمک حسی شبیه حس شما دارم :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
دغدغه منه این متن....عه عه گفتن های مردم سر شنیدن اخبار تلفات عادت زشت مردمی شده که قوانین اخلاقی در زندگی و اجتماع را نمیدانن و تاسف کشته هایی را به دوش میکشن که بر اثر سهل انگاری و شوخ پنداشتن زندگی خود ممکن است به ان دچار شوند
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
آقا من کلیت حرف این مطلب رو نگرفتم چی بود؟!
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات