گزارش يک قتل در محفل ادبی انجمن م.د
طنزیات

گزارش يک قتل در محفل ادبی انجمن م.د

نویسنده : s_a_taheri

سه دقیقه‌ای می‌شد که ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود و سرانجام چشم ما به جمال پلاک 108 روشن شد. در طول مسیر سه بار آدرس پرسیدم و هر سه بار هم با کلیشه‌ي «مستقیم مری انتها سمت راست» مواجه شدم. انگشت به دهان مانده‌ام چنانچه دو واژه پر طمطراق مستقیم و راست را از دایره واژگان این جماعت بر می‌داشتیم، چگونه می‌خواستند نشانی این محل را بدهند، یعنی روی جي‌پی‌اس را سفید کرده بودند. اول سر و گوشی آب دادم، پرنده پر نمی‌زد. بعد زنگ اول را زدم، خبری نشد. انگشت سبابه‌ام را روی زنگ دوم قرار دادم، آب از آب تکان نخورد. بسیار محترمانه در زدم، اتفاقی نیفتاد. دو دستی در زدم انگار در باز شدنی نبود، کم‌کم افسار اعصابم از دستم خارج شد. چیزی نمانده بود با لگد در را باز کنم و وارد این ساختمان شوم که موبايلم به صدا درآمد.

کسی نبود جز س.و.ح که پس از خوشامدگویی توصیه کرد چند دقیقه‌ای آن اطراف بچرخم تا زمان بگذرد. به سمت پارک روبروی ساختمان 108 روانه شدم و روی نیمکتی در حوالی محل مورد نظر و در جوار دوستان فرهیخته اراذل اوباش نشستم تا به شغل شریف علافی مبادرت بورزم تا در این خراب شده باز شود. حال که من بی‌وقفه منتظر سپری شدن وقت هستم در این گیر و دار یکی از فضانوردان کار کشته‌ی پارک مرا با پسر عمه‌ی يوري گاگارين اشتباه گرفته، می‌خواهد مرا راهی مریخ کند. از من انکار و از ایشان اصرار، آخرش هم نفهمیدم جنسش روی دستش باد کرده بود یا استعداد فصانوردي در من دیده بود و می‌خواست تجربیات خویش را در طبق اخلاص نهاده و پيشکش کند. دیدم فضانورد شایسته و دل پاکی است رویش را زمین نزدم و سر آخر از خر شیطان فرود آمدم و پنج تومن کف دستش نهادم تا برود رد کارش، که جلو آمد و زیر گوشم گفت: «گذاشتم پشت سرت، سه و نیم پا (به گمانم منظورش همان قدم بود که از فرط با کلاسی ذکر این کلمه در قاموسش نمی‌گنجيد) به سمت راست درخت زیر سنگ، برو بردار» من که پاک گیج شده بودم، اصلا نفهمیدم چه می‌گوید، اما محض کنجکاوی خودم را به درخت رساندم و سه و نیم قدم از درخت فاصله گرفتم، سنگ را کنار زدم چیزی شبيه قره قروت بود تازه و بسته بندی شده، باز کردم نصفش را خوردم طعمش بد نبود. برگشتم و تا فرا رسيدن موعد مقرر روی نیمکت نشستم. به ساعتم خیره شدم پنج، شش دقیقه‌ای به چهار و نیم مانده بود که دوستان اراذل و اوباش را به خداوند متعال سپردم و به سمت ساختمان 108 حرکت کردم.

چند قدمی بیشتر نرفته بودم که ماشین دراز شاسی پیش پایم متوقف شد و پرسيد: «ببخشید لس آنجلس محله از کدوم طرفه؟» ابتدا شیشه دودی ماشينش که نیمه باز بود را  پایین داد و سپس عینک دودی‌اش را برداشت تا قیافه مرا با وضوح بهتری ببيند. گفتم یحتمل يکی از طرفداران و ارادتمندان و سینه چاکان ماست که بجا آورده و التماس دعا دارد یا این‌که خودکاری، روان نویسی، ماژيکي چيزي به من خواهد داد تا روی ماشینش یادگاری بنویسم و به همین سبب ارزش دراز شاسی‌اش دو چندان شود. همان‌طور که چشم از من برنمي‌داشت گفت: «قیافه‌تون خیلی برام آشناست» رشته کلامش را بریدم و افزودم: «شما لطف دارین البته نویسنده جماعت همواره جزو قشر فراموش شده محسوب ميشه، اما ما هر چی داریم از لطف شما مردمه» داشتم به سخنان گهربارم ادامه می‌دادم که گفت آنچه نباید می‌گفت: «آخ یادم اومد تو حامد پلنگ نیستی؟ تو سربازی لب مرز بودیم» با برافروختگی هر چه بیشتر گفتم «نه اشتباه گرفتی عمو» بلافاصله پاسخ داد: «شرمنده داداش پس اشتباه گرفتم، فقط از کدوم طرف باید برم؟» از آنجایی که نیش تا بناگوش باز شده‌ام با بهت و حيرت همراه شده بود، با اين آدرسم تمام دلخوری‌ام را سرش خالی کردم و گفتم: «مستقیم مری انتها دست راست» تا باشد که سر از بوسنی آباد هرزگووین درآورد و درس عبرتی برای دیگران باشد.

به راه خود ادامه دادم. در این گیرودار سرم به شدت گیج می‌رفت، مابقی قره قروت را میل کردم تا شاید فرجی حاصل شود. اما افاقه نکرد. به جلوی در رسیدم، همچنان بسته بود با این تفاوت که این بار چند نفری در چشم انتظار بودن مرا همراهی می‌کردند. زنده یاد شکسپیر بود، مرحوم کافکا، سرکار خانم آگاتا کریستی، شادروان داستایوفسکی و با حضور جمعی از نویسندگان و سیاه لشکری از دوستداران فرهنگ و هنر بودند و حسابی جمع‌شان جمع بود. از در که وارد شدم طاووسی را دیدم که در ضلع جنوبی ساختمان آفتاب می‌گرفت، یوزپلنگ در حال انقراضی هم به اتاق‌ها سرک می‌کشید و مورد نوازش نویسندگان و منتقدان قرار می‌گرفت. از مسئولان مربوطه دلیل عدم حضور بوقلمون را جویا شدم که فرمودند: «سفارش دادیم تو راهه.» از این بابت خاطرم که آسوده شد، سراغی از چند نقاشی گرفتم، که ظاهراً تابلوی داوینچی بود. پرس و جو کردم گفتند آثاری که ته انبار موزه لوور فرانسه روی دست‌شان باد کرده بود را به این‌جا منتقل کرده‌اند. دیدم همه چیز مهیاست با یکی از این تابلوها خویش انداز (سلفی سابق) گرفتم تا جلوی در و همسایه پز رفتن به موزه لوور را بدهم. تا آمدم با تابلوی بعدی عکس بگیرم معرکه داستان خوانی شروع شد. قرعه به نام آگاتا غلامی (کریستی سابق) افتاد و ایشان هم شروع به خواندن داستان پایان‌ناپذيرشان کردند. چند دقیقه‌ای گذشت، خواستم کاغذ و قلمی آماده کنم و نکاتی را یادداشت کنم، دیدم بغل دستی‌ام خوابیده و یه وقت ممکن است پیدا کردن کاغذ بنده خدا را بیدار کند. آن یکی بغل دستی‌ام داشت اندرويد پنج نصب می‌کرد، حساس بود و هر لحظه ممکن بود دستم بخورد و اشتباهي رخ دهد. روبرویم چند نفری بودند که سرشان رو به پایین و دست‌شان روی پیشانی‌شان بود و به گمانم زیر لب فاتحه می‌خواندند. تني چند از نویسندگان هم در افق محو بودند. چند نفری هم نگران یوزپلنگ بودند چون هر پنج دقیقه یکبار می‌آمد و سلامی عرض می‌کرد و پس از آن رفع زحمت می‌کرد. عده‌ای هم به سقف خیره شده بودند. داستان هم که تمامی نداشت. خلاصه بعد از کلی نذر و نیاز و جان به لب شدن جماعتی این داستان رنگ پایان به خود گرفت و نفس راحتی کشیدیم.

وقت انتقام فرا رسید، هیچ‌کس هیچ چیز ننوشت اما همگان متفق القول بودند که داستان سر و ته نداشت و نویسنده سرش به تنش نمی‌ارزد. از همین رو حکمش و ایضاً فاتحه‌اش خوانده شد تا دیگر نتواند بنویسد. در حال چرت زدن بودم که شادروان داستایوفسکی دست مرا در پوست گردو نهاد تا من هم به سرنوشت نویسنده قبلی دچار شوم. اما من جان به عزرائیل و خون به پشه نمی‌دهم از همین رو فکرم را به کار انداختم و داستانم را دادم مرحوم مغفور براتيگان بخواند و من هم در ازدحام ساختمان 108 راهم را کج کردم و دمم را روی کولم نهادم و سراغی از راه خروج گرفتم تا باشد که زیر ساطور منتقد جماعت تکه تکه نشوم. خبرها حاکی از آن است که برای سر من دوهزار و پونصد ریال جایزه تعیین کرده‌اند تا به سزای اعمالم برسم. 

چشم گشودم و خود را روی تخت بیمارستان دراز به دراز دیدم. سر برگرداندم و دیدم جلوی نام بیمار اسم من و جلوی بیماری، مسمومیت با مواد خاک بر سری به چشم می‌خورد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_gharib
n_gharib
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
بسیار عالی بود منتظر نوشته های بعدیتونم هستیم
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
عالی نگاه پر مهر شماست ممنونم از لطف تون:)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
اوه... چه خبر بوده اونجا 😁😁😁 جنس ولی اصل اصل بوده ها 😁
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
آره اصل اصل بود لاکردار:))) ممنونم از لطف تون
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
آگـاتا غلامی !:))) می دم بچه های بالا مسمومیت با مواد خاک بر سری رو تو سوابق جیمی تون منظور کنن :دی! به هرحال اینجا خانواده رد میشه :))))) یادداشت طنز خیلی خوبی بود آقای طاهری:)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
حالا این بار رو معاف کنید سو سابقه پیدا نکنیم از دفعه ی بعد بیشتر دقت می کنم؛) تمنا دارم نظر لطفتونه
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلآم؛ سرگیجه گرفتم ولی جذاب بود :) سپاس...قلمتآن مستدآم (^_^)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام از ماست، اتفاقا خود من هم سر گیجه گرفته بودم جنسش اصل بود آخه؛) باعث افتخاره لطف دارین شما ممنونم:))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠