سه چرخه موتوردار مرگ
#طنزیات

سه چرخه موتوردار مرگ

نویسنده : s_a_taheri

بعد از سپری کردن یکی از طاقت‌فرساترین روزهای زندگی‌ام در توده هوای آلوده کابل که دست بر قضا در همان جا نیز شهری بنا شده است، یک‌راست از دانشگاه به خانه آمدم و پس از آن بدون درنگ روی مبل دراز کشیدم و همان جا خوابم برد. تا از اعضا و جوارح بدنم غافل شوم و ایشان هم دست به اعتصاب بزنند. دقایقی می‌شود قلبم استعفا نامه‌اش را امضا نموده، دل و روده‌ام در دهانم تحصن کرده و ریه‌ام پیش خداوند عارض شده تا بطور رسمی میان دار فانی و دار باقی، دو دستم روی هوا و یک لنگم بالا باشد، تا بدین سبب من هم یکی از همان دو سه هزار نفری باشم که سالیانه در شهری که یکی از ده شهر آلوده جهان است از دست آلودگی دق می‌کنند و رفتن را بر ماندن بر می‌گزینند.

فعلا ماندن و رفتنم در هاله‌ای از ابهام است تا به وضع من رسیدگی شود. خودم در به در دنبال کت و شلوار سفید می‌گردم و جسمم دراز به دراز روی مبل افتاده و کسی نیست احوال مرا بپرسد. پدرم کت سرمه‌ای را از روی رخت آویز برداشت و از جیب سمت راستش سوییچ ماشین را پیدا کرد و از در ورودی خارج شد. نه حالی پرسید، نه احوالی جویا شد، نگفت زنده‌ای، مرده‌ای، چه کاره‌ای. چند لحظه‌ای از رفتنش نگذشته بود که راه بازگشت در پیش گرفت و گفت: «راستی به این لندهور بگو امروز فقط مدارس تعطیله این آخر ترمی دانشگاه غیبت نکنه»

مادرم با دستش جلوی تلفن را گرفت و گفت: «با بچه‌ام چیکار داری، قربونش برم خسته‌اس گرفته خوابیده» در همین حال صدای چند بوق ممتد به گوش رسید. پرده را به گوشه‌ای هدایت و از گوشه پنجره کوچه را نگاه کردم. عزرائیل بود با آن سه چرخه موتوردار سفیدش که جلوی در ساختمان دوبله پارک کرده بود. تا مرا دید سرش را به نشانه تأسف تکان داد و گفت: «زود باش بیا دیگه ما کار و زندگی داریما! سفر قندهار که قرار نیست بریم»

با لباسی که از دیروز در تنم بود رفتم. اما از دلم نمی‌آمد بی‌خداحافظی بروم. برگشتم تا با مادرم وداع کنم اما هرچه فک مبارک را می‌جنباندم صدایی به گوش مادرم نمی‌رسد. بار دیگر صدای بوق سه چرخه عزرائیل برخاست. به ناچار بی‌خداحافظی رفتم تا عزرائیل بیش از این زابراه نشود. سوار شدم و در حالی که جناب عزرائیل شاکی بود: «کجایی پس؟» استارت زد اما روشن نمی‌شد. پیاده شدم و موتورش را هل دادم تا روشن شود. بعد از طی کردن حدود نیم کیلومتر بالاخره این ابوقراضه منت بر سر ما گذاشت و روشن شد. داشتیم مثل آدمیزاد راه می‌پیمودیم که درهمین لحظه پلیس جلوی ما را گرفت. «مگه نمی‌دونی امروز دوشنبه است؟ موتور نباید تردد کنه تا هوا سالم بشه» و بلافاصله قبض جریمه را صادر کرد. عزرائیل ازکوره در رفت و پیاده شد: «شیطونه می گه قبض روحشو صادر کنما؟!» که بحثی بین‌شان درگرفت و من هم به منظور وساطت پیش رفتم. «بابا اونم مأموره و معذور بی‌خیال» اما چاره دیگری هم نبود چون عزرائیل هم مأمور و ایضاً معذور بود و این چنین شد که سهمیه مرا خرج این پلیس بیچاره نمود و مرا یکراست برد دم دانشگاه و آنجا پیاده‌ام کرد تا این ماجرا ختم به خیر شود و به خاطر تصمیمات بجا و قوانین راه گشای مسئولین دعا به جان ایشان کنم.

البته از قرار معلوم خیلی هم مختوم به خیر نشده چون هنوز جسمم خانه مانده و امیدوارم پیش از رسیدنم به خانه آن را دفن یا دل و روده‌ام را اهدا نکرده باشند که در کوران جوانی ناکام نمانم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
عاالی 👏...
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
عالی نگاه مهربان شماست:)))
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
روحمو شاد کردین خدا روحتون رو شاد کنه:-)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
سلامت باشی عزیز ما هم از شادی شما بسی شاد شدیم:)))
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
من همیشه فکر می کردم عزرائیل یک ماشین شاسی بلند داره و هی بهمون از توش نیشخند می زنه -_- ممنون آقای طاهری برین دنبال جسمتون خیراتش نکنن :دی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
اگه وضعش خوب بود که مامور قبض نمی شد واسه یه لقمه نونه؛) شکر خدا بخیر گذشت فقط کلیه ام را دادن همسایه بالایی بقیه دست نخورده باقی مونده:)))
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
یاد یه شعر افتادمک اینجا فوران زندگی آنجا مرگ/ مانده است به انتظار انسان ها مرگ/ یک روز به دیدار شما می آیم/ این نامه برای زنده ها، امضا مرگ....جلیل صفر بیگی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
بسیار عالی ممنون از حسن سلیقه تون:)))
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
قلمتون مانا:) یکی دوتا مورد دیدم که بااجازه میگم..پاراگراف یکی مونده به آخر« از دلم نمی آمد» حرف از نیازی به وجودش نیست.دلم نمی آمد کلمه ی مناسب تری هست.همون پاراگراف خط بعدش «هرچه فکر می جنباندم صدایی به گوش مادر نمی رسد» زمان روایت گذشته است پس نمی رسید فعل مناسب این قسمته نه نمی رسد. موفق باشید:)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
بله همینطوره از نکته سنجی و دقت تون واقعا سپاسگزارم برقرار و سرفراز باشید:)))
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خیلی خوب بود همش منتظر بودم ببینم اخرش چی میشه
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
ممنونم لطف دارین آخرش بخیر گذشت فقط کلیه ام را دادن همسایه بالایی بقیه دست نخورده باقی مونده:)))
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
چقدر طنزای شما پخته هست. چند ساله که می نویسید؟
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
تبلیغات