حکایت آن براید

حکایت آن براید

نویسنده : s_a_taheri

مقدمتاً عرض خسته نباشید و خداقوت داریم به محضر مبارک همسایگان عزیزتر از جانی که همواره لطف بی‌دریغ‌شان را شامل حال ما می‌کنند و منت بر سرمان گذاشته و دارایی‌ها و میراث گرانبهای ما را اعم از نان لواش و چوگان و مشاهیر و غیره را به نام خودشان ثبت جهانی کرده و دوغی هم پشت بندش نوش جان می کنند.

پیرو این تلاش خستگی ناپذیر، شنیده‌ایم 

که واپسین تلاش ایشان به منظور ثبت جهانی، مربوط است به حکایت پیرمرد و جوان و حرف مردم که در زمره آثار فاخر ما قرار دارد؛ البته با کمی تحریف. در همین راستا در یکی از کشورهای عربی، پدر پیر و پسر جوان سوار بر براید (مستحضرید که «پ» در قاموس زبانی ایشان نمی‌گنجد) شدند که بروند، اما دست بر قضا روشن نشد که نشد. از جوان استارت و از ماشین انکار.

پسر رو به پدر گفت: «ای پدر، حالا سرمان را به چه خاکی مزین فرمائیم؟» پدر در فکر فرو رفت و خاک سرشار از منیزیم را پیشنهاد داد. مقرر شد پدر پیر براید را هل بدهد و جوان بزند دنده دو. یکی از افراد کنجکاو آن حوالی که شاهد و ناظر تلاش پیرمرد بود، پیش آمد و گفت: «ای جوان، شرم بر تو باد! خود پشت فرمان نشسته ای و پدر پیرت را روانه کردی براید را هل بدهد؟»

جوان که داشت از فرط شرمندگی آب می شد، جای خود را با پیرمرد عوض کرد. جوان شروع به هل دادن کرد و در ادامه افزود: «بزن دنده دو». آن کنجکاو که همان جا کمین کرده بود، پیش آمد و گفت: «ای جوان، دست مریزاد. آیا پدرت گواهینامه دارد؟ آن پیرمرد را نشانده‌ای پشت فرمان، می‌دانی اگر در همین حال تصادف کند و فردی را بکشد، قتل عمد به حساب می‌آید؟»

جوان سرش را به نشانه تأسف پایین انداخت و رفت در کنار پیرمرد نشست و مدتی منتظر ماندند تا براید خودش راه بیفتد. کنجکاو که کلاً کار و زندگی نداشت، پیش آمد و گفت: «ای جوان، مخلوط ماسه و سیمان بر سرت! مگر اول صبحی کله پاچه خر خورده ای؟ مگر این زبان بسته به خودی خود حرکت می‌کند؟»

جوان که عرق شرمساری از جبینش جاری شده بود، به همراه پیرمرد ماشین را هل دادند، اما کسی نبود بزند دنده دو؛ از همین رو ماشین رفت و رفت و رفت تا به جمع صمیمی باقالی‌ها بپیوندد و از این پیوند نامیمون خسارت هنگفتی بر جای ماند. 

جوان که از دست کنجکاو دلچرکین بود، وی را در همان حوالی یافت و تا جایی که جا داشت، ایشان را مورد ضرب و شتم قرار داد که صدای بوقلمون هلندی بدهد تا زین پس در کار مردم دخالت نکند و در ادامه پیرمرد با قفل فرمانی که از صندوق عقب براید له شده آورده بود، خسارت را تمام و کمال از حلقوم این کنجکاو بیرون آورد تا باشد که حکایت اکشن شده و به فضل پروردگار و لطف دوستان یونسکو ثبت جهانی شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
حالا چرا خاک پر از منیزیم؟؟ کود زیاد داره:)) خیلی خوب بود. مدرنیته شده داستانی بود که پسری با پدر و الاغشون می رفتن و به خاطر حرف مردم الاغ رو از دست دادن
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
منیزیم برای کور کردن چشم حسود و چشم زخم مفیده؛) ممنونم لطف دارین شما بله همینطوره نقیضه ی اون حکایت بود:)))
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
اول صبحی روحم شاد شد، تشکر
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
باعث افتخاره خوشحالم رضایت داشتید:))))
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات