اختراع اصغرپیچ
طنزیات

اختراع اصغرپیچ

نویسنده : s_a_taheri

مردم قابلمه به دست به کله پزی «اصغر و فرزندان به جزکامبیز» می‌رفتند و دست خالی بر می‌گشتند. از قرار معلوم آخرین صبح هفته، واپسین صبح اصغر است. این را شواهد و قرائن می‌گویند. کرکره پایین است واعلامیه‌ای روی آن نصب شده با این عنوان: «درحال مذاکره باعزرائیل، نتایج مذاکرات کامینگ سون.» همه انگشت به دهان ماندند که فاتحه بفرستند یا نفرستند؟!

در جانب دیگر شهر، اصغر دراز به دراز روی تخت افتاده و فرزندانش او را دوره کرده‌اند. او اصغر کله پز است. مردی از جنس کله. او که از بس غذای چرب خورده، گورش را کنده، در واپسین دم حیات، فرزندان خویش را برای وصیت و آخرین نصیحت‌ها جمع کرده است.

هم اکنون گوش جان می‌سپاریم به نصایح ایشان. اصغر به سختی سرش را به جانب پرویز چرخاند و گفت: «پرویز، اون خیار شورها رو بردار… حالا یکیشون رو بخور… برات نون وآب میشه؟» پرویز خیارشور را با دندانش دو نیم کرد و افزود: «نه پدرجان، آدم سیر نمیشه با این»

اصغر با هر زحمتی بود سرش را به سوی پسر دیگرش متمایل کرد: «چنگیز، اون گوجه رو بردار … حالا یکیشون رو بخور… اون دنیا معده‌ات حلالت می‌کنه؟» چنگیز بلافاصله پاسخ داد: «نه پدر، به مرغ بدی سوءهاضمه می‌گیره!» اصغر در جستجوی دخترش یک دور کامل سرش را چرخاند: «دخترم کجایی؟  فرنگیز، بابا اون کتلت‌ها رو بردار… حالا یکیشون روبخور … آدم با این سیرمیشه؟» فرنگیز رو به پدر: «نه بابا جون، با اغماض ته بندی هم محسوب نمیشه».

اصغر با تعجب نیم خیز شد و گفت: «اغماض دیگه چه صیغه ایه؟» فرنگیز: «وا بابا... مثل اینکه این آخرا کلسترول داشتین نه آلزایمر!» اصغر با اوقات تلخی خطاب به کامبیز گفت: «کامبیز، اون نون‌ها رو بردار… یکیشون روکوفت کن… به نظرت میشه اسمش رو گذاشت غذا؟» کامبیز در پاسخ پدر گفت: «به نظر من براساس نظریات اگزیستالیزیانتالیستی، اگر بربری باشه میتونه غذا باشه و بر اساس…» که بلافاصله اصغر حرفش را قطع کرد: «تو از همون اول هم فرزند خلفی نبودی؛ از ارث محرومت می‌کنم تا آخر عمر نون خالی بخوری، حالت جا بیاد!»

چنگیز پا درمیانی کرد و افزود: «حالا کامبیز فسنجون با ژله خورد، شما چرا جدی می‌گیرید؟» اصغر پایش را در یک کفش کرد و گفت: «همین که گفتم. خب حالا عزیزان من همه اینها رو با هم قاطی کنید. این میشه یه غذای بسیار سریع، اسمش رو هم به افتخار من بذارید اصغرپیچ!»

و این گونه بود که فست فود، نه ببخشید، اصغر سه سوت، اختراع شد و بعدها توسط نوه اصغر «سندی» به خارج از کشور صادر شد و اسمش از اصغر پیچ به سندویچ یا ساندویج تغییر یافت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
متن یه طرف, تهش یه طرف دیگه:)) ایده خیلی خوب بود
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
متن رو بی خیال یه طرف لطف و محبت شما طرف دیگه اصلا جایگزین نداره دوست عزیز:)))
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
دیگه دَرین با روح و روان مُ بَزی مَنینا یه روز عکس پیتزا مِزَرین یه روز بستنی حالاهم ساندویچ حساب ای دل بی صاحاب مونده ر بکنین خاب خخخ
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
مسئولیت پیتزا و بستنی رو بر عهده نمی گیرم ولی ساندویچ مهمون من، برو سر کوچه تون دو تا ساندویچ بخور بگو فلانی میاد حساب می کنه:))))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
:))) باریکلا خوب بود. البته طنزش جای کار بیشتری داشت ولی خب خوب از پس کار بر امده بودید.
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
عزیز مایی علیرضا خان:))) بله حق معده عجیب بر گردن ما سنگینی می کنه، تصور کن مجازاتش خوردن املت سوسک باشه:))))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
لطف داری شما ممنونم
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
هاهاهاهاهاهاها خدا خیرتون بده نصف شبی روحم شاد شد
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
خیلی عزیزی همواره شادکام باشی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
بعضی از اصغر پیچ ها خوبن انصافا ولی قریب با اتفاقشون مایع و مباهات آه و نفرین معده هستند! یعنی اون دنیا همه ازمون بگذرند خدا میدونه معدمون ازمون بگذره یا نه :)))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٢
١
٠
من که فقط گرسنم شد!
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٢/٢٣
١
٠
شما تشریف ببرید سر کوچه تون ساندویچ میل کنید بگید فلانی میاد حساب می کنه:))))))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
چشم :ی
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠