شکلات سبز - قسمت دوم
داستان کوتاه

شکلات سبز - قسمت دوم

نویسنده : 151

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید

 

... و بعد از آن یک سری تصاویر مبهم از جلوی چشم‌هایم عبور کردند. صبح که از خواب بلند شدم٬ سرم مثل بمب ساعتی منتظر انفجار بود. به شدت سر درد گرفته بودم. تا چند لحظه هیچ چیزی را نمی‌دیدم و دیوارهای آبی اتاقم، سیاه شده بودند. پس از گذشت چند دقیقه٬ سردردم بهتر شد. به دستشویی رفتم تا صورتم را بشویم. همینطور که مشغول بودم٬ ناگهان چشمم به آیینه افتاد. چیزی که در آیینه کوچک روبرویم دیدم٬ اصلا باور کردنی نبود. چند تا سیلی به صورتم زدم بلکه از خواب بیدار شوم ولی خواب نبود.

رنگ چشم‌های من تغییر کرده بود. چشم‌های من قهوه‌ای بودند ولی به زرد فسفری تغییر رنگ داده بودند. داشتم از شدت تعجب٬ سکته می‌کردم. همینطور که به این اتفاق و دلیلش فکر می‌کردم٬ صدای مادرم را شنیدم که مرا صدا می‌زد و به خوردن صبحانه فرامی‌خواند.

حالا نمی‌دانستم به مادرم چه چیزی بگویم. تصمیم خودم را گرفتم و از دستشویی خارج شدم. رفتم و سر سفره گل گلی که بوی نویی می‌داد، نشستم. سعی کردم که اصلا تا حد توان، چشم‌هایم را از چشم‌های آبی مادرم مخفی کنم. بعد چند لحظه، مادرم شاکی شد و گفت: «چی شده سینا؟! چرا از اول صبحونه سرت پایینه و منو نگاه نمیکنی؟! اتفاقی افتاده؟! سرتو بیار بالا! منو نگاه کن. با تو ام!»

صورتم سرخ شد و مجبور شدم سرم را بالا بیاورم و با مادرم صحبت کنم. وقتی چشمم به چشم‌های مادرم افتاد٬ دوباره همه چیز سفید و نورانی شد٬ انگار به یک مکان دیگری منتقل شدم. جایی که اصلا شبیه یک مکان عادی نبود. انگار درون یک حباب شیشه‌ایِ روی هوا قرار داشتم. حبابی بزرگ.

در همان حال بودم که یک دریچه نورانیِ دایره شکلی روبروی من باز شد. در دریچه خودم را دیدم که کت و شلوار سفیدِ شیکی به تن داشتم و دختر زیبایی با لباس عروس و دسته گلی زیبا کنارم ایستاده بود. انگار که مراسم عروسی من بود. من که هنوز ازدواج نکردم! پس این چه چیزی بود که می‌دیدم؟!

پس از چند لحظه٬ این تصویر محو شد و تصویری نورانی از بین الحرمین در دریچه نمایان شد. تصویری که مادر پیرم٬ همیشه توی کیف کهنه زوال در رفته‌اش دارد و هر وقت تماشایش می‌کند٬ چشمانش خیس می‌شود. توی همین حال و هوا بودم که با فریاد مادرم دریچه روبروی من بسته شد.

مادر: «سینا! سینا! حواست کجاست؟! کجایی؟! چرا زل زدی تو چشمای من؟! چشماتو چرا اینطوری کردی؟! چیکار کردی با چشمات؟! هان؟!»

من هم آب دهانم را  قورت دادم و گفتم: «هیچی مادر من! لنز گذاشتم. واسه تئاتر دانشگاه گفتن باید لنز این رنگی بزاری.»

صبحانه را نخورده رها کردم و رفتم به اتاق خودم. هنوز در شوک آن تصاویری بودم که با دیدن چشم‌های مادرم دیده بودم. هنوز حالم سرجایش نیامده بود٬ با خودم گفتم که بروم بیرون و حال و هوایی عوض کنم‌. لباس‌هایم را عوض کردم و رفتم بیرون.

پیاده روی تنگ خیابان‌مان، خیلی شلوغ بود٬ به همین دلیل٬ ناخودآگاه سر درد شدیدی گرفتم. با مشاهده چنین اجتماعی٬ کلی تصویر مجهول و نامشخص درون ذهنم مجسم شد. قدرت تجزیه و تحلیل این همه تصویر را نداشتم. چشمانم را برای لحظه‌ای بستم٬ سعی کردم تمرکز کنم و به شلوغی و ازدحام مردم در پیاده رو توجهی نکنم. چند لحظه بعد، سر دردم رفع شد. دوباره چشمانم را باز کردم؛ ولی این بار سعی کردم فقط روی یک شخص تمرکز کنم.

ادامه دارد..

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خیلی جالبه!قسمت دوم از داستانم رو من از کجا کپی پیست کردم ک خودم متوجه نشدم؟
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
سلام. یعنی چی کار شده؟!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
سلام.هیچی.دیدم رفته تو دسته بندی کپی پیست شده ها،به شدت تعجب کردم!یک ساعتی هم بود :) مثل اینکه درست شده.مچکرم در هرصورت :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
عجب.یه خوردە عجیب غریب شد.با اجازە تون دوتا چیز بگم.من تا حالا زرد فسفری نشنیدم(فسفری سبز بود.شایدم من اشتباە میکنم) بعدیش زوال در رفتە؟ به نظرم زوار در رفته بود.یعنی کهنه. درسته؟
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
ما داریم زرد فسفری :) زوال اشتباه تایپی بوده گویا :)) شما همون زوار بخونید :) ممنون در هرصورت
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
تو نت زرد فسفری سرچ کنید میاد.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
تو قسمت بعد می فهمیم چشماش چی شده یا تو قسمت قبل گفتین؟! چرا زرد؟!! 😨 / جالب بود، منتظریم :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
یعنی قسمت قبلو نخونده اومدید قسمت دوم؟ اینکه چرا زرد،بطور واضح تو داستان دلیلی نداره ک بخونید و متوجه بشید.ولی اساسأ رنگ زرد،خودش یه بار معنایی داره دیگه :) شما سعی کنید قیافه ی شخصیت رو تصور کنید.همین کافیه.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
همچین بگی نگی این قسمت از قسمت قبلی ضعیف تر بود به نظرم. یعنی یه جورایی خیلی بریده بریده شده بود. تا میمدم یک حالتی رو مجسم کنم برای خودم باز موضوع عوض میشد و یک ماجرای دیگه پیش میمد.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
نظر شما محترمه :) ممنون ک خوندی و نظر دادی.
نارين بانو
نارين بانو
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
اوه ماي گاد : ) ادامه ادامه :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
: ) باز قصد گسترده تر کردن دایره ی لغات منو دارید :)مچکرم
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
سلام؛ چون در مقام ادبی نوشتن بودی باید می نوشتی: «زهوار در رفته‌اش» و چون در مقام دیالوگ بودی، باید می نوشتی: «باید لنز این رنگی بذاری» چون کتابیش میشه: «بگذاری»// نظر نهایی قسمت آخر محمد...
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خیلی مچکر!نمیدونستم راستش.تشکر میرزا جان
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشی همه عمر!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
راستی ببخشید سلام نکردم!سلام با تأخیر :(
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
اوا داشتین اررزوهای مامانتونو میدیدن:دی حالا چرا زرد فسفری؟مگه سبز فسفری نیست؟:))) خوبه ادامه بدید اما با ای اوضاع فک کنم یه رمان بشه این:دی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
بابا به جون دختر همسایمون :) زرد فسفری داریم!!یه سرچی کنید!نه،طولانی نیست!خیالتون راحت.ممنون ک خوندید
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
من سرچ کردم.زرد فسفری رو هم دیدم :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
باشد ک رستگار شوید :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
داستانتون داره هرسری جذاب تر میشه منتظر ادامش هستیم
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
شما لطف دارید :) تشکر
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
به به :) یاد سریالای ماه رمضون سال های قبل افتادم که موضوعاتش شبیه این داستان شما بود تقریبا :) منتظریم همچنان :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
یعنی از پایه نابود کردید داستانو :))خیلی مچکرم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/١٥
١
٠
یاد فیلم های خارجی افتادم ، جای دو نفر عوض میشه ! نمیدونم چرا ! راستی قسمت اولم خوندم اون شب که گفتین " منتظر ادامش هستیم "
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٦
١
٠
ریا نباشه،برادر وارنر پیشنهاد ساخت فیلمشو دادن،ولی پیشنهادو رد کردم.فقط به عشق وطن :)) خیلی ممنون ک خوندید
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
این قسمت من رو واقعا جذب کرد. هر لحظه منتظر بودم ببینم چی میشه؟ جذاب بود یه نکته هست که من توی قسمت قبلی هم گفتم : به این توجه کن : «چیزی که در آیینه کوچک روبرویم دیدم٬ اصلا باور کردنی نبود.» این رو نگو. توصیف کن فضا رو. بزار یه مثال برات بزنم : «وقتی به آینه ی کوچک خیره شدم شوکه شدم. ضربان قلبم به شدت بالا رفت. دست و پایم را گم کردم. سیلی محکمی به خودم زدم تا از خواب بیدار شوم اما چیزی که میدیدم خواب نبود. نگاهی دقیق تر به چشمانم انداختم. از توی آینه نگرانی را در چشمان زرد فسفری ام میدیدم.» خب محمد دقت کردی؟ به این میگن توصیف. این فقط یه مثال بود که خب ممکنه خیلی ضعیف هم باشه. اما خب تو باید اون حس باورنکردنی بودن رو با توصیفات به خواننده منتقل کنی نه اینکه به خواننده بگی باورنکردنی بود! بقیه ی نکات هم که دیگه مجالی برای گفتنش نیست. ایشالا که قسمت های بعدی خیلی جذاب تر از این قسمت باشه. موفق باشی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
ممنون ک خوندی و نقد خوبی هم کردی :) سعی میکنم روی توصیف بیشتر کار کنم.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
هنوز در شوک آن تصویری بودم که با دیدن چشمهای مادرم دیده بودم. تاکید اضافی بر بند قبله برای فهموندن به مخاطب در صورتیکه خود خواننده تو همون بند قبل میفهمه که داره آرزوهای مامانش رو تو چشماش میبینه. به نظرم بهتر بود فقط مینوشتید هنوز در شوک تصاویری که دیدم بودم. یادوبار پشت سرهم هنوز آوردین که دومی حذف بشه لطمه ای به نوشته نمیزنه. اما موضوع خلاقانه ای داره که حتما منتظر قسمت بعد هستم.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
سپاس بابت نقدتون.راستش هنوز اولی رو تو آخرین لحظه اضافه کردم و حواسم به هنوز دومی نبود.ولی درست میگید.بهتر بود حذف بشه :)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
منم بازهرا موافقم :) یاد سریالای ماه رمضون میفته آدم خخخ ! چی هیجانی شد :) منتظریم.... =)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
انصافأ کجاش شبیه کدام سریاله ماه رمضانه آخه؟؟ چرا با بنیان های داستان من بازی میکنید با این مقایسه ها :) ممنون ک دنبال میکنید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣