زهره / داستان کوتاه
چه کسی مقصر است؟

زهره / داستان کوتاه

نویسنده : z_amini

«باید زن باشی تا بفهمی بی پناهی توی این جامعه یعنی چی؟ تا بفهمی که وقتی توی خونه پدری‌ات راه برگشت نداری، باید چنگ بزنی به زندگی زناشویی‌ات و به هیچ وجه ازدستش ندی...

وقتی نوزده سال‌ام بود، برای فرار از فقر و فضای بد خونه‌مون که یه پدر پیر و معتاد و بداخلاق برام ساخته بود، به اولین خواستگارم به چشم یه ناجی نگاه کردم و فرار رو بر قرار ترجیح دادم.»

«علیرضا مرد خوبی بود .خوب که چه عرض کنم، فوق العاده بود برای من. چند ماهی از ازدواج‌مون که گذشت، زهره وارد زندگی‌مون شد. دختر عمه‌ی علیرضا بود. درسش که تموم شد برگشت شهرمون و علیرضا هم واسطه شد تا توی شرکت‌شون مشغول به کار شه. روابط نزدیک اونها و با هم بودنشون توی شرکت منو می‌ترسوند. مخصوصا اینکه زهره خیلی از من سرتر بود. تمام روز توی شرکت با هم بودن، شبها هم گاهی به بهانه کار به هم پیامکی میدادن.» آتیش حسادت و خشم من وقتی شعله ورتر می‌شد که علیرضا میپرسید: «چرا برا دانشگاه درس نمیخونی تا مثل زهره سطح سوادت بالابره؟ دوست نداری بری سرکار؟»

و من از درون می‌سوختم که اون درحال مقایسه‌ی من و زهره‌ اس و حتما اونو بهتر از من میدونه. گاهی سر همین مسائل جر و بحث هم می‌کردیم.

دوستم نوشین، که از طریق درد دل‌های من در جریان ماجرا بود، هر روز آدرس یه رمال یا دعانویس می‌داد که کارش عالیه و شرِ زنه رو از زندگیت کم می‌کنه. اما جادو جمبل اونا افاقه‌ای نمی‌کرد. تا اینکه یه پیشنهاد داد. اولش مخالفت کردم و گفتم حتی اگه زندگیم بهم بخوره قبول نمی‌کنم. اما بعد چند روز که درگوشم خوند و گفت که خیلی خطرناک نیست، چند قطره کارو تموم میکنه و شر این خانوم خوشگل از سر زندگیم کم می‌شه، منم قبول کردم. سرویس طلای پنج میلیون تومانی‌ام رو بعنوان دستمزد دادم. چون پول نقد نداشتم. اگه علیرضا می‌فهمید، توی کیفم دزد نبرده و برای چه کاری دادم منو می‌کشت.

پریشب علیرضا خیلی دیرتر از همیشه اومد خونه. میدونستم همیشه بعد کار زهره رو تا اون سرشهر می‌رسونه و بعد میاد خونه. برای همین حتما در جریان ماجرا هست. سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم. با آرامش رفتم استقبالش و پرسیدم: چیزی شده؟

حالش خیلی بد بود. با ناراحتی گفت: زهره!

گفتم: زهره چی؟ زهره چی شده؟

گفت: درست شبی که قرار بود به عشقش برسه، یه نامرد که نمی‌دونم از کدوم جهنمی پیداش شد یه شیشه اسید پاشید به سر و صورتش. با چه افتضاحی رسوندیمش بیمارستان. روی صورتش نریخت ولی بدنش سوخته!

با دهن باز که تکان نمیخورد، به زحمت گفتم ع ش قِش؟

پاشد رفت سمت اتاق و گفت: اره. توی دانشگاه اشنا شدن. امروز گفت. گفت که بعد مدتها عمه اینا رو راضی کرده بوده که بیاد خواستگاری.

شاید یک ساعتی همونطور روی مبل نشسته بودم و با خودم میگفتم: عشقش؟ پس اون همه علیرضا گفتنا؟... اون همه وقت و بی وقت پیامک دادن به بهانه کار؟...اون همه بگو بخند؟...

من دچار توهم بودم؟ ابدا اینطور نبود...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
در مورد محتوا که ناراحت شدم،چون قضیه خیلی ناراحت کننده بود.به نظرم علیرضا هم تا حدودی مقصر بود.چون با کارهاش،همسرشو حساس کرد.ولی به نظرم ته داستان میتونست بهتر باشه و کامل تر. تو علائم نگارشی هم یه سری جاها ویرگول رو جا انداخته بودید فکر کنم!حالا خودتون یه مرتبه بخونید،متوجه میشید حتمأ. موفق باشید :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
این داستان با یە کوچولو تغییر واقعی یە.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
خیلی وحشتناکە.حتما دوبارە میخونم کە بفهمم اون اشکالات کجاس؟ سپاس از حضورتون!
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
چقد غم انگیز تموم شد :((((((( موضوع خوبی واسه داستان انتخاب کرده بودی و تصویرسازیشم خوب بود خواننده با داستانت همراه میشد به نظر من هم هردو مقصر بودند اما بیشتر خانم چون میتونست نگرانی هاشا با همسرش درمیون بذاره
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
ممنون از حضورت! پس شما هر دو رو مقصر میدونید؟ ممنون!
neda_g
neda_g
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
وااااای خیلی سخته،مقصر اصلی علیرضا بود ک بیش ازحد به زهره توجه میکرد،اما زنشم نباید برای اینکه زهره رو ازسرخودش وا کنه دست ب هرکاری بزنه،اون باید توجه شوهرشو ب خودش جلب میکرد،متاسفانه اینجور مشکلات توی جامعه زیاد شده...
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
خــــــــیـــــــلــــــی سختە.تا حدودی با حرفات موافقم.ممنون از حضورت!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
جالب بود ... بهرحال از بین بردن اعتماد شریک زندگی ، چه در مورد مرد و چه در مورد زن ، اشتباه خیلی خیلی بزرگیه که به این راحتی ها جبران نمیشه.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
ممنونم.دقیقا همینطوره.سپاس از حضورتون.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
مردی صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد، برای همين، تمام روز او را زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدی مهارت دارد، مثل يك دزد راه می رود، مثل دزدی كه می خواهد چيزی را پنهان كند، پچ پچ می كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكايت كند. اما همين كه وارد خانه شد، تبرش را پيدا كرد. زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه می رود ، حرف می زند، و رفتار می كند....! // خدا ما رو از سوء ظن حفظ کنه :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
واقعا بدبینی خیلی بدە.مخصوصا درمورد شریک زندگی.اما اینجا در کنار فکر بیمار من(راوی ماجرا) علیرضا هم کم مقصر نبوده.دلایل مقصر بودنش هم چندتاس نه یکی.ممنون از حضورتون
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
داستان خوبی بود. واقعا سوتفاهمی که با مذاکره حل میشه نباید به ته خط رسوند.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
ممنون از شما.موافقم.زنها باید حساسیت شونو کمترکنن.باهمسرشون راجع به نگرانی هاشون صحبت کنن.البته اگه اقایون گوش بدن :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٧
٠
٠
کسی نظری درمورد زهره نداره؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨