+18های مجازی با لذت خیالی!

+18های مجازی با لذت خیالی!

نویسنده : h_jeem

آخر شب خسته و مانده از راه رسیدم، تنها صدایی که توی خانه می‌شنیدم، صدای خرو پف زنم اعظم بود. وای فای را روشن کردم، خودم را رها کردم روی تخت. آخیش چقدر امروز خسته شدم بس که کار کردم. گوشی را برداشتم و یک سری به دنیای مجازی زدم. این دنیای واقعی که ما را خسته کرده، شاید حال‌مان با دنیای مجازی بهتر بشود! همان‌طور گیج خواب بودم، بین خواب و بیداری احساس کردم رفتم توی یک نمایشگاه، یک نمایشگاه عجیب و غریب، اولین تابلو لبخند ملیح یک دختر که لبخند ژوکوند پیش آن کم می‌آورد، با انگشت اشاره‌ام تابلو عوض شد، چقدر باحال! عکس همان دختر بود اما با یک تیپ دیگر، چه پرسپکتیو عجیبی! انگار یک دستش پشت دوربین بود، یک دست هم به کمرش! مدام با خودم می‌گفتم چقدر نمایشگاهش منشوری است! کسی نیست نظارت کند؟! با همان انگشت تابلوی دیگری آمد، نقاشی همان دختر، توی فکر رفته بود، طوری که لب‌هایش را فشرده‌ی فشرده کرده بود و بعضی وقت‌ها یاد یک چیزی می‌افتاد و دهنش به اندازه یک بند انگشت باز، فکر کنم یاد غذاهای روی گاز افتاده که دارد جزغاله می‌شود. تابلوی بعدی هم الهام گرفته از همین تابلو است، مثل این‌که به یک نفر بد و بیراهی داده، طرف درخواست گاز گرفتن زبانش را به او داده است و آو هم زبانش را گاز گرفته است، پایین عکس قلب‌های فراوانی با قلم مو زده بودند .

تابلوی بعدی به نظر می‌رسید تابلوی تصویر یک هنرمند بود، حتما با خودتان می‌گویید از کجا فهمیدم، از فحش‌های پر قافیه و زیبا و حتی بعضی‌ها همراه نثر سلیس و بی‌نظیر که پایین تابلو به شکل هنرمندانه‌ای حک کرده بودند، چه رویای عجیبی بود. در همین فکر و خیال و رویا بودم که یک نفر با دستش به من زد و از این خواب و بیداری نجات پیدا کردم! نگاهی به من کرد، چه جالب شبیه آن دختری که توی تابلو... ژوکوند. خوب که دقت می‌کنم این کسی نیست جزء همسر عزیزم اعظم... ا اعظم تویی؟! آخی خواب بود و من بیدار و من در عالم رویای مجازی و او در عالم رویای واقعی!

خیلی خوب بس است دیگر، فضا فضای شاعرانه شد. این قسمتش +18 است! نه از آن +18های مجازی با لذت خیالی! از این +18 های واقعی با لذت حقیقی!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٥/٠٢/١٨
١
٠
نه از آن +18های مجازی با لذت خیالی! از این +18 های واقعی با لذت حقیقی!
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٢/١٩
١
٠
قلمتون بوی منشور میده!
h_jeem
h_jeem
٩٥/٠٢/٢٠
١
٠
روی بند راه می رم ، سعی می کنم خودم رو کنترل کنم ، خخخخخخخ
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/١٩
١
٠
چوکاره؟؟
h_jeem
h_jeem
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
سلام دوست عزیز متوجه نشدم
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢٠
١
٠
اعظم؟! به متنتون نمیاد
h_jeem
h_jeem
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
اعظم از همین زنهای پایین شهریه که واسه اومدن شوهرش از سر کار از خواب ناز بیدار می شه !
مهدی معتمدی
مهدی معتمدی
٩٥/٠٢/٢٠
١
٠
از همین مکان مقدس اعلام میدارم تمامی لذت های جهان هستی مجازی است و خیلی به دنبال لذت واقعی نگردید!
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠