روزگار آموزگار
#معلم#کفش_نو#شغل_انبیاء

روزگار آموزگار

نویسنده : حکیمه بالال

مثل خیلی از دخترها، شاید توی اولین انشاهای "می خواهید درآینده چه کاره شوید؟" معلمی هم همیشه یک پای ماجرا بود. توی همان عالم کودکی دلایل قشنگی هم داشت برای خودش. از ساده ترینش که علم آموزی به دیگران باشد تا ارزشمند ترینش که معلمی شغل انبیاست و اینجور چیزها.

بزرگتر شد و آرزوهای قدیم جایشان را به رویاهای نورسیده دادند. آن قدیمی ها فراموش که نه، اما دیگر آنقدرها پررنگ نبودند مثل قبل. دیگر اگر می پرسیدند می خواهی چه کاره شوی، معلمی از سر لیست به آن عقب ها رفته بود.

سال ها گذشت. بین همکلاسی ها خوب نقش معلم را بازی می کرد روزهای پایان ترم و رفع اشکال ها. آن قدر درسش خوب بود که گاه گاهی به سال پایینی ها هم کمک می کرد. اما هیچ در خیالش نبود که بخواهد پی اش را جدی بگیرد. به آرزوهای بزرگتر فکر می کرد. بزرگتر از سرو کله زدن با بچه ها و اعصاب خوردی های گهگاه از درس نخواندشان. سال ها باز هم گذشت و گذشت...

به خودش که آمد دید ایستاده است جلوی تخته ای که دیگر سیاه نبود و چند جفت چشم و گوش کوچک که زوم کرده بودند ببیند خانم معلم چه می گوید و چه می نویسد. انگار کن وسط یک عالمه دوربین قرار گرفته باشی و مدام هول و ولای این را داشته باشی که اشتباهی سر نزند. بچه ها حواسشان خیلی جمع بود. از عوض شدن دکمه های مانتو گرفته تا ناخن هایی که ذاتا سفید بودند و اگر کمی هم بلندشان می کرد حسابی چشم بچه ها را می گرفت. تا کفش های نویی که همان پاییز که هوا زودتر از همیشه سرد شده بود و باران ها شروع به باریدن کرده بودند، خریده بود.

آخ! کفش ها! روزهای اولی که پوشیدشان و راهی شد را خوب یادش هست. یکی از بچه ها گفت: «خانم چه کفش های قشنگی! توی دلش ذوق کرد. مثل همه‌ی وقت های دیگری که از هر تعریفی هرچند کوچک مثل بچه‌ها ذوق دانی‌اش لبریز می شد.»

خانم چه کفش های قشنگی! منم می خواستم بخرم اما گرون بود. لبخندِ توی دلش همانجا محو شد. چشم‌هایش ناخودآگاه رفت سمت کفشهای دخترک. کفش هایش نو بود. انگار تازه خریده بود ولی خب آنی نبود که دلش می خواست. سال اولش بود، ماند چه بگوید. اصلا چه می توانست بگوید؟ بگوید عیبی ندارد. همین کفش هایت هم قشنگ است؟ که بود اما نه آن قشنگی که باید باشد. بگوید...

بچه ها نمی دانستند خانم معلم هم گذاشت سوز اول و باران های اول بگذرد بلکه کمی قیمت ها پایین تر بیاید و بتواند کفش را بخرد. نمی دانستند با دو دوتا چهارتا کردن ها و چانه زدن، قیمت را کمی پایین آورده بود.

عاشق پوشیدن لباس های رنگارنگ بود. مانتو، شلوار، مقنعه. از آن  روز به بعد اما، پا گذاشت روی دلش که دلی نشکند. که حتی خراشی هم برندارد. از آن روز دیگر خانم معلم همیشه با یک مانتو و شلوار معمولی می آمد سرکلاس. از آن روز فهمید بچه ها حواسشان خیلی جمع است. که اگر اشتباه کند، شاید جای جبران نباشد. فهمید چه سخت است جا پای پیامبرها گذاشتن...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
درک میکنم...یجورایی هم سخته هم لذت بخش که بتونی و بخوای توی یه محیط لباسای خوب و زیبا اونجوری که دلتن میخواد بپوشی اما بخاطر نشکسته شدن دل بقیه رعایت کنی و خودتو محدود کنی:) البته این حااشیه این متن زیبا بود :) از همین جا دست پدر و مادر معلمم و همه معلمین و اساتیدم چه خوب و چه بد رو می بوسم :)
Vania
Vania
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
هم سخته هم لذت بخش:) انقد که یه وقتایی دلت میخواد کلا ول کنی بری:دی...هومم.حاشیه ی کوچیکی که چیزای زیادی یاد آدم میده..اون خانم معلم کم کم یاد گرفت ازون به بعد حتی اگه لباس رنگی میخواد بپوشه نه محض دل خودش که بخاطر بچه هاش بپوشه:)...و حواسش باشه بچه ها حواسشون خیلی جمعه.کوچیکترین حرکاتش رو باید مواظب باشه.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
چقدر خوب نوشته بودید. کوچیک تر که بودم دوست داشتم معلم بشم. یک معلم خوب که همیشه واسه بچه ها دوست داشتنی باشم. اما خب قسمت نشد. البته همونطور که گفتید کار سختی هم هست. اینکه بتونی معلم واقعی باشی :)
Vania
Vania
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
چه جالب!برعکس خیلی از پسرا که از بچگی عشق پلیس و خلبلن شدن هستن!:)...منم دوست داشتم بچگیم..بعدها دیگه فکرشو نکردم اما..و بعدترها یهو به خودم اومدم دیدم جلو تخته سفیدم:دی...واقعا سخته!من که فکر نکنم خیلی دوست داشتنی باشم.امروز امتحان گرفتم ازشون:دییی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
منم دوست داشتم معلم بشم...براي همين هر هفته ميرم سر يك كلاس سي نفره ي سوم دبستاني...واقعا بچه ها حواسشون به همه چي هست...وقتي تو دفترشون نقاشي ميكشم ذوق ميكنن..خودمم ذوق ميكنم...دنياي بچه ها خيلي قشنگه..:)...خيلي عالي بود نوشته ات وانيا جونم...^__^
Vania
Vania
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
پس روز تو هم مبارک باشه خانم معلم جوان:)...بچه ها عالیه دنیاشون. خدا کنه همه معلما هم حواسشون خیلی باشه خراب نکنن اون دنیارو:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
فوق العاده دوست داشتنی بود متنتون بانو و ایضاً اصولی. بیشتر بنویسید.
Vania
Vania
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
خیلی خیلی ممنون..خوشحالم خوشتون اومده..ان شاالله بیشتر می نویسم:)
Vania
Vania
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
شما هکیشه لطف دارید.سعی کردم تا حد ممکن اصولی بنویسم.اگه اشکالی داره حتی جزءی خوشحال میشم بگین:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
مورد خاصی ندیدم، منتها سعی کنید که به جای علامت ("") از («») استفاده کنید که میشه: «می خواهید درآینده چه کاره شوید؟»
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
حالا جدا از این متن و نتیجه گیریها...یک نکته مهم هست در پس اموزگار بودن روزگار که اگر شاگردتخطی کنه از سنت روزگار ،از دیدن عبرت ها..از فهمیدن سرگذشتها..از اقدام طبیعت برای نابودی مردم ها..خودش سمبلی از عبرت میشود برای باقی ادمها تا نسل ادمهای خلاف سنت روزگار کمتر و کمتر بشه
Vania
Vania
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
بله!و متاسفانه چه بسیارند عبرت ها و چه کم اند عبرت گیران
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/١٣
١
٠
برعکس شما همیشه دوست داشتم دکتر باشم ...دوست داشتم حال ادم ها رو خوب کنم اما بزرگتر که شدم فهمیدم حال خوب توی یک جسم خوب خلاصه نمیشه و روح سالم نیاز بزرگتری هست. امیدوارم همه ی معلم ها بتونن بچه ها رو اونطوری که باید تربیت کنن ...
Vania
Vania
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
دکتر شدن آرزوی سالهای بعد من بود:دی ...حال خوب توی یک جسم خوب خلاصه نمیشه و روح سالم نیاز بزرگتری هست. لایک داشت این حرفت:)..و اون روح سالم رو هم بخشییش رو معلم ها میسازن. ما هم امیدواریم:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨