دلتنگیه دل تنگم
دلنوشت

دلتنگیه دل تنگم

نویسنده : i_banu69

می‌دانی؟ توی زندگی‌ات از یک سنی به بعد به این نتیجه می‌رسی که دیگر هیچ چیز برایت مهم نیست. واقعا دیگر هیچ چیزی مهم نیست. دیگر مهم نیست چه کار می‌کنی و در آینده قرار است چکار کنی و تا حالا به چه حدی از خواسته‌هایت رسیده‌ای. مهم نیست همکلاسی بی‌درد و غم و مرفه‌ات به خاطر دردی که خدا به جانت زده؛ پوزه‌اش را جر می‌دهد و هر روز فخر فروشانه از خوب بودنش و مورد انتخاب همسر بودنش بگوید. حتی مهم نیست خانواده‌ات هر روز تو را به خاطر این مرض طرد کنند. مهم نیست که توی یک سگ دونی که به اشتباه اسمش را گذاشته‌اند دانشگاه سراسری داری فوق لیسانست را می‌گیری و با خودت عهد کنی وقتی از آن خراب شده متعفن بیرون آمدی یک تف حواله کنی برای دانشگاه و متعلقات منفورش.

می‌دانی محبوب از دست رفته من!؟ حتی مهم نیست آدم خشکه مقدس و بی‌رحمی مثل تو نباشد. اصلا به درک که نیستی. تو هم یک موجود جانماز آبکش مثل بقیه که بخاطر این‌که حوصله ندارم مستحبات طولانی بعد نمازهایم را انجام ندادم به من تشر می‌روید اما عواطفتان از یک خوک دیر ارضا و بی‌غیرت هم کمتر است. حالا من دارم این کلمات را تایپ می‌کنم و به این فکر می‌کنم که هرطور هست باید از شر این درد خلاص شوم. باید بروم دنبال یک زندگی معمولی و این راه را، این دنیا را تا آخر آخرش ادامه دهم و بگویم گور بابای هرکسی که دوستم ندارد و هرکسی که توانایی‌هایم را نمی‌فهمد.

می‌دانی؟ من نشسته‌ام و دارم این کلمه‌ها را تایپ می‌کنم و گوشی nokia 1100 را به جای گوشی لمسی گرفته‌ام دستم و از همه دنیا و آدم‌های بیخودش بریده‌ام. می‌دانی؟ حالا که نشسته‌ام این‌جا زده به سرم تا بروم آن فایل ایروبیک را از توی کامپیوتر پیدا کنم و روزی یک ساعت ورزش کنم و به جای روزی یک بار، روزی دو بار بروم دوش بگیرم و هر شب دو تا فیلم و دوتا رمان ایرانی-خارجی را از نت دانلود کنم و نگاه کنم و بخوانم. با خودم فکر می‌کنم گور بابای بقیه که من و دردهایم را نمی‌فهمند. این‌که توی این زندگی تنها کسی که از اول تا آخر با من می‌ماند خوده خودم هستم. این‌که همین همکلاسی‌های لعنتی ارشدم هم مثل بقیه می‌روند دنبال زندگی‌شان و شاید هیچ وقت هم نباشند.

می‌دانی؟ به نظرم غم انگیز است که آدم‌ها در دوره‌ای از زندگی‌شان با تو هم مسیرند، آن هم از میان بی‌نهایت راه و بی‌راهه‌ای که وجود دارد. بعضی‌های‌شان طولانی و بعضی‌های‌شان به کوتاهی بودن تو، در کنار آدم هستند، بعد می‌روند و می‌روند و می‌روند و در انتهای راه گم می‌شوند و تو می‌مانی و دلتنگی نسبت به بعضی‌هایشان و دوباره آدم‌های جدید توی زندگی‌ات سر می‌رسند. می‌دانی محبوب عزیزم؟! مهم این است که نباید به هیچ‌کدام‌شان دل خوش کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
اره از ی جایی دیگ هیچی برات مهم نیست و تصمیم میگیری راه های جدیدی رو امتحان کنی ... قشنگ بود عالی :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
سلام علیکم دوست عزیز. از شما خواهش میکنم که مطلب «نه به کاربران کم فعالیت» رو بخونید و نظر خودتون رو در این رابطه بگید. متشکرم. http://jeem.ir/article/blog/25798
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
آقای سخی :)))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
بله خانم منافی؟ قرار بر این بوده که همه آگاه بشن. بلکه یک کم هدایت بشن! خخخخخ
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
جناب من دو مصراع فی البداهه برای کمپینت تایپ کردم..اصن انتظار نداشتم بیای از قدیمی بودن پستم شکایت کنی!فقط میخواستم بگم بلدم دو مصراع شعر طنز بگم..ا
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
برای بعضی درد ها فقط میـشود سکوت کرد و بی صدا در خود شکست .. تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز :)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
بند اول توصیف منه انگار:-(
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
همه ی بند اول؟؟!!!
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
بله متاسفانه همه بند اول.
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
:'( امیدوارم به زودی همه چیز در بند اول برای شما کاملا عکس شه.....براتون آرزوی بهترینها رو دارم
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
ممنون، همچنین
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
نوشته ها مثل یک "داد " بلند میمونن ..نه هنوز بلند تر ..مثل وقتی که توی دامنه ی کوه ایستادی ..همه ی وجودت رو منقبض میکنی تا شاید نعره ات سنگین تر باشد ..و بعد تازه سبک میشی ..البته کمی سبک ..." این "داد " تو هم دوست عزیز رسا بود
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
همین طوره که شما می فرمایین ممنونم از خوندن این مطلب
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
چقدر بد که ردی از امید نبود تو یادداشتتون، امیدوارم دوباره با هم آشتی کنید!!
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
آره.بده.اما خب چاره ای نیست.چه میشه کرد وقتی هیچ چیز رو براه نیست :((
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
باید میگفتی:دل تنگیههههههه...دل تتتتتتنگ
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات