وصف دانشگاهی
داستانی به زبان کهن

وصف دانشگاهی

نویسنده : A_mir

آورده‌اند که درناحیت سیستان و مکران، بیابانی بود بی آب و علف که در پیش جمال سگان او، پر زاغ چون دم طاووس مانستی. و در وی دانشگاهی و در آن آموزشی و اختلاف دانشجویان آن‌جا متواتر. در آن حوالی دانشجویی درس خواندندی بس کودن و نادان. نشسته بود و به چپ و راست می‌نگریست، ناگاه استادی بد حال و خشن جامه لیست در دست مشغول به حضور و غیاب. دانشجو بترسید و با خود گفت این مرد را کاری افتادندی که مشغول به حضور و غیاب است. نتوان دانست که قصد من دارد یا دیگری من باری جای نگه دارم و می‌نگرم چه کند.

استاد پیش آمد و رو به دانشجو به فریاد آمد «واحدا ثانیا ثالثا انتما کلهم غاعبان انت حذفی». دانشجو به آموزش رهسپار شدی، ساعتی بودی، دیدی که آنجا عده‌ای به ناله در پی حذف‌اند و عده‌ای به زاری از پی حذف‌اند و گروهی دانشجو بیامدندی که سر ایشان کودن ترین‌شان بودی که در درس نخواندن و حاشا کردن روزگار گذراندی جمله در آموزش بودندی. در آموزش مدیری بودی و مریدان (کارمندان آموزش) که سال‌ها در طاعت و مطاوعت وی روزگار گذاشتندی، چون مدیر دانشجویان را بدید، شادمان گشت و گرازان به تک ایستاد تا ایشان را در ضبط آرد. دانشجو حاشاگر گفت: «جای مجادله نیست، چنان باید که همگان استخلاص یاران را مهمتر از تخلص خود شناخته، حال صواب آن باشد که جمله به طریق تعاون قوتی کنید تا بتعهد استخلاص یابیم که رهایش جان ما در آن باشد» جمله تعهد دادند و چون زمان فراغت فرا رسید و دانشجویان جمله گرد آمدند به اتفاق گفتندی و نالیدندی که استاد ساعت بعدی به حضور و غیاب شدندی و ما دوباره ساعت بعد به آموزش رفتندی حذف شدندی، یکی از یاران گفت: «مدیر آموزش را نظر کنید این ستیزه روی در کار ما جد است تا دلیلی قاطع نیابیم دل از ما نگیرد، علاج کار در آن است تا دلیلی در خوریابیم» یکی از یاران گفت: «چگونه؟» حاشاگر گفت: «در این دانشگاه دانشجویی‌ست از دوستان من که در حاشا من کوچک‌ترین مرید وی باشم، او را گوییم تا ما را آزاد نماید»

دانشجویان جمله او را امام ساختند و راه بتافتند، حاشاگر به اتاق دانشجو دیگر رسید، دانشجویان را فرمود بایستید. فرمان او را نگا داشتند و جمله ایستادند و آن دانشجوی را جمشید نامی بود. گرم و سرد حاشا را چشیده بود. روزگار دیده بود و خیر شر آموزش مشاهدت کرده بود و در آن مدرسه از جهت گریزگاه روز حادثه صد راه حاشا شناختندی. حاشاگر آواز داد: «جمشید برون آی» جمشید بیرون آمد و چون دوست را بدید، ره بر آب دیدگان بگشاد و بر رخسار جوی‌ها براند و گفت: «ای دوست روزِ حاشا، تو را کدام ملعون به این روز انداختندی» جواب آمد: «مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید، حال بگو از برای حاشا من چه کنم؟» گفت: «غم مخور که من 100 راه برای حاشا بلدم، که از هر راه هزارهای دگر گشوده می‌شود، فعلا نسخه را بگیر، جان خود را نجات ده» حاشاگر گفت: «ای دوست! نخست استخلاص یاران» جمشید گوش ندادندی و نسخه را در کیف حاشاگر بگذاشتی، حاشاگر گفتندی: «نخست استخلاص یاران» بدیل فرمود: «چرا حدیث را مکرر می‌کنی؟ تو نسخه بگیر که راه استخلاص یاران در این است و دوستان از روی بیماری به تو می‌پیوندند» حاشاگر گفتندی «بس سخنی پسندیده است حاشا امید است که بدین خصلت پسندیده و سیرت ستوده در موالات تو صافی بگردد و ثقت دوستان به کرم عهد تو بیفزاید» حاشاگر نسخه را گرفتندی و رهسپار شدندی تا این داستان مایه عبرت دانشجویان شدندی و مونس روز حادثه.        

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
به نظرم از کلمات سنگین به اصطلاح "من در آوردی" زیاد استفاده کرده بودید. استفاده ازا ین نوع کلمات برای بحث طنز ماجرا خوبه ولی خب زیاد بودنشون هم باعث میشه خواننده رشته کلام از دستش در بره. ولی خب در کل جای بسی تشکر داشت :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/١٩
١
٠
سخت اما بامزه بود :) موفق باشین :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
مانستی /واحدا ثانیا ثالثا انتما کلهم غاعبان انت حذفی . . . :) ازینا زیاد داشت من نفهمیدم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
داداشم دوستت دارم

صدایت را هنوز می شنوم

٩٦/١٠/٢٠
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
خدایا، می‌سپرمش دست خودت

و چه زیباست عالم دلم

٩٦/١٠/٢٠
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
حواستان باشد

آدم های آرام

٩٦/١٠/٢٨
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨