فراتر از هوا، زمین، همه
یادداشت من در مسابقه ی نقطه سرخط

فراتر از هوا، زمین، همه

نویسنده : sakine_z

هوا بود به اندازه‌ی اتمسفر زمین، زمین بود به اندازه‌ی خاک، کوه و مساحت خانه‌های بشر، همه بودند. درخت... ابر... دوست...بهار... غروب... و من بین این هزار راهی جهان به انتخاب می‌اندیشیدم.

دنیا برایم سوالی شده بود؛ نه چهارگزینه ای...نه صد گزینه‌ای...

سوالی که، به اندازه‌ی تار و پودهای پارچه‌های جهان، ستاره‌های کهکشان، شاید حتی به اندازه‌ی تست‌های جهان، گزینه داشت. انتخابم سخت بود. من تنها بودم. روی زمین، زیر هوا و کنار تک درختی پیر. چشم‌هایم آسمان را نشانه گرفت.

فریاد زدم : «آسمانا چه کنم؟...»

آسمان رو به من کرد و گفت: «هوا اگر نباشد، هیچکس هوا نمی‌شود برای نفس‌هایت مرا انتخاب کن»

دلم اما حرف دیگری میزد؛ می‌گفت: «یکی را می‌شناسم؛ اگر او نباشد، هوا هم هوایت را ندارد»

اما او که بود؟ زمین صدایم کرد و گفت: «اگر من نباشم، درخت نمی‌تواند بروید و درخت اگر نباشد، هوا هم نمی‌تواند برای نفس‌هایت کاری بکند. پس با درختهایم غذایت و با میوه‌هایم غذایت می‌شوم. مرا انتخاب کن...»

دلم می‌گفت: «زمین هم نیست؛ کسی را می‌شناسم که اگر نباشد، درختی از زمین جوانه نمی‌زند»

درخت مغرورانه گفت: «من، تمام ادعاهای زمینم.»

ابر گفت:«من می بارم تا درخت بروید.»

رعد و برق فریاد کشید :«من نباشم ابری نخواهد بارید.»

گل، آرام گفت :«از آسمان و باران که بگذریم، من نباشم بوی خوشی نیست که استشمام کنی.»

شبنم روی برگ جاری شد و گفت: «من پر از طراوتم ...بوی بهار میدهم»

برگ گفت: «من اگر نباشم، شبنمی نمی‌تواند زنده بماند»

بهار گفت: «من تمام زندگی برگ و گل و شبنمم»

و دیالوگ تکراری پایان حرفهایشان: «مرا انتخاب کن.....»

دلم اما هیچکدام را نمی‌توانست انتخاب کند. انگار در اعماق دلم یادگار کسی بود. کسی که همیشه عاشقم بودست. نامش اما چه بود؟ ندایی در جهان پیچید... "من بازگشت کننده‌ها را دوست دارم...به سوی من بیا..." صدایش آشنا بود. صدایی که انگار فراموشش کرده بودم. بیاد آوردمش:

آری او "خدا" بود. همان کسی که از میان تمام آفریده هایش، مرا انتخاب کرده بود. انتخابم کرده بود تا مهربانی‌هایش را در زمین به ارث بگذارم و من میخواستم انتخابی کنم. انتخابی بزرگ! می‌خواستم با انتخابم، تمام مهربانی خدا را به زمین هدیه دهم. من انتخابش کردم. از میان هوا، زمین، همه، "خدا" انتخاب من بود.

 

***دوستان مشتاقانه منتظر نظراتتون هستم!  ;)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
سلام؛ خوش آمد میگم حضور شما رو بانو، مشرف فرمودین.
sakine_z
sakine_z
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
علیک سلام جناب میرزا اما بنده دوماهی میشه جیمی شدم:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
فرقی نمی کنه وقتی اولین مطلبتون رو فرستادین، بازم خوش اومدین :-)
sakine_z
sakine_z
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
دوستای عزیز جیمی خیلی خوشحال میشم نظراتتونو راجب نوشتم بدونم :) دوستایی که میخونین نظرتونم بگین لطفا :)))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
شروع و میانه خوبی داشت..موضوع نابی انتخاب کردید..(گفتمان کاعنات) فقط تنها ایرادی که در این نوشته میبینم پایان بندی نامناسب ماجراست
sakine_z
sakine_z
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
ممنون از اظهار نظرتون شما لطف دارین:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٢
٢
٠
پایان بندی از این لحاظ نامناسب است که نتیجه گیری درسته اما میتونست بهتر بیان بشود به این صورت که راوی نتیجه خود را با کاعنات به شکل دیالوگی که در میانه داستان هست عنوان کنه..هرچند این نکته ای که گفتم در جهت عالی شدن پست شماست وگرنه این پست با همین نگارش هم خوب و زیباست
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
موافقم. آخرش میتونست بهتر باشه
sakine_z
sakine_z
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
خوب مثلن چجوری تموم میشد؟؟
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
باریکلا در کل داستان خوبی رو روایت میکرد. قشنگ هم بود. خیلی خوش امدید به جیم در ضمن :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣