وزنه‌های نامرئی

وزنه‌های نامرئی

نویسنده : shamim_mostafazadeh

 از یه جایی به بعد اسیر میشی. یه زندانی دربند که محکوم به حبس ابد شده. از همونجاست که هر چقدر غذاهای متنوع و مطبوع بخوری، هرچقدر روی بالشت پر قو و تشک خوشخواب بخوابی بازم اسیری. هر چقدر دلربا باشی و ناز، بازم زندانی‌ای هستی که توی زندانش آینه نداره و هیچوقت نفهمیده چقدر زیبا بوده.

کی دیده همچین بدبختی رو؟ که هر جا میره و هر کاری می‌کنه انگار یه وزنه خیلی خیلی سنگین رو به پاهاش بستن. یه وزنه سنگین و نامرئی. هیچکس نمی‌بینه و همه فکر می‌کنن چقدر خوشبختی، چقدر آرومی، چقدر حالت خوبه. هیچ‌کس نمی‌بینه اون وزنه فوق العاده سنگین رو که حتی توی بهترین مهمونی‌ها حمل می‌کنی، توی دانشگاه جلوی تمام استادها و دانشجوها، توی بیمارستان، توی همایش‌ها، توی تک تک نیمکت‌های پارک‌های خلوت، حتی توی استخر هم رهات نمی‌کنه.

اما تو انقدر بهش عادت کردی که مثل یه پر سبک روی آب استخر دراز می‌کشی، این عشق دیرینه تو مثل همون وزنه سنگین و آهنی میمونه که پدر پاهامو درآورده. حتی وقتی میشینم این وزنه از دور پاهام کنده میشه و صاف فرود میاد روی قلبم، یه وقتایی هر چقدر هم شاد باشی و خوش بگذرونی یه نگاه که به قلبت بندازی میفهمی چقدر خسته‌ای از کشیدن این وزنه‌هایی که تا وقت مرگ باید حملشون کنی، همین وقتا خیلی خوش میگذره اما یاد لعنتیش نمی‌گذره .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات