ای چشمه آگاهی شاگرد نمی‌خواهی؟

ای چشمه آگاهی شاگرد نمی‌خواهی؟

نویسنده : E_Tavana

روز میمون و مبارک معلم هم گذشت و ایام میمون‌تر امتحانات هم از رگ گردن، نزدیک‌تره. شما اگه از اون دست دانشجوهایی هستی که از فرط پلاسی توی دانشکده، گربه‌های کر و کور هم می‌شناسنت و ردیف اول، سرقفلیته و به روش «پس ختام» اعتقاد قلبی داری و هم کلاسی‌هات شما را به چیزی نمی‌گیرند! دمت گرم. دانشجوی واقعی شما هستی. برو یه شاخه گل رز بگیر تقدیم استادت کن، هر چند خودت گلی. به حسادت دیگران هم وقعی نَنِه! اما اگه از اون دانشجوهایی هستی که گند غیبت رو درآوردی و استاد بین شما و میز و صندلی کلاس، تفاوت چندانی قائل نیست و دقیقا حضور ذهن نداری، این ترم چند واحد درس برداشتی، با حضرت مولانا آشتی کن. دیگه دوره‌ی نامه جان گداز نوشتن ته برگه امتحانی و کشت و کشتار اقوام درجه یک و دو گذشته. مولانا هم خوش بختانه هنوز خز نشده، روشش هم که یک بار دربرابر «شمس» جواب داده. شما فقط جان هرکی دوست داری خواب نمون. شروع می‌کنیم.

 

روز / داخلی / پارکینگ اساتید

استاد از ماشین پیاده می‌شه، شما به شیوه ارشاد کنندگان عزیز از پشت بوته‌ها بیرون می‌پری و می‌گی: «ای چشمه ی آگاهی شاگرد نمی‌خواهی؟»

استاد غافل گیر شده، به طرف شما بر می‌گردد و نگاه معنی داری می‌کند. از آن جایی که چهره ی مبارکتان، برای ایشان آشنا نیست می‌فرماید: « شما؟»

شما می‌فرمایید: «ای خواجه تو نامم نِه تا خویش بدان خوانم»

استاد زیر لب چیزی زمزمه می‌کند و بعد می‌فرماید: «چی می خوای پسر/ دختر جان؟»

خیلی جدی می‌گی: «من تاج نمی‌خواهم، من تخت نمی‌خواهم/ در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم»

استاد دیگه الان باید عصبانی شده باشه، ولی شما وا نده. احتمالا می‌گه: «من کلاس دارم باید برم. شما دانشجوی من که نیستی؟ سر کلاس ندیدمت».

ببین برخوردن نداره دیگه مولانا با اون عظمتش گفته، شما هم بگو: «گر کودن و کژپوزم شاگرد تو می‌باشم!»

استاد در این لحظه لبخند مِلویی می‌زند، «عجب»ی تحویل می‌دهد و می‌گوید: «پس بفرمایین سر کلاس»

فی الحال این بیت رو تقدیم می‌کنی: «یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارم/ زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم»

استاد اگه باهوش باشه که دیگه باید متوجه منظور و مقصود بشه. اما اگه نشد، مولانا هنوز ابیات نغز داره، ترس به دلت راه نده. دنبال استاد راه می‌افتی و سوز و گداز رو چاشنی کار می‌کنی و می‌گی: «آخر نه سلیمان هم بشنید غم موری؟/ آخر تو سلیمانی انگار که من مورم»

استاد می‌فرمایند: « بابا تو که مثل بچه آدم حرفت رو نمی‌زنی!»

می‌گی: «یا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم»

استاد باید الان پیش خودش بگه، جوون خوبیه حالا دو جلسه هم غیبت کرده، نکنه یه بلایی سر خودش بیاره. اما خب بالاخره همه آدما که مثل هم نیستن. شاید هم پیش خودش بگه ببین گیر چه خل و چلی افتادیم. و بگه ببین اگه هدفت نمره است باید بگم من کسی رو الکی نمی‌اندازم، خودشون می‌افتن!

شما می‌گی: «چون تیر تو اندازی من چه سپر گیرم»

استاد دیگه قدم‌هاش رو تند کرده، به وسط پله‌ها رسیده و می‌گه: «ای بابا»

شما می‌گی: «گر کودن و کژپوزم شاگرد تو می باشم»

اشتباه نکن، مصراع تکراری نیس. شما در بالا جسارتا خودت رو معرفی کردی، این‌جا داری به استاد هشدار می‌دی که بالاخره من هر چی هستم استادم شمایید و بعدشم اگه بیفتم ترم بعد برنامه همینه. در این لحظه دست استاد روی دستگیره در کلاسه، اگر با لبخند به شما نگاه کرد که خوب قابلی نداشت و بعدا با هم حساب می‌کنیم. اگر هر حالت هیجانی دیگری اعم از خشم یا نفرت در چهره استاد مشاهده کردی، بدو فقط بدو.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
عجب! کپی میکنم.ان شاالله دوران دانشجویی ام استفاده میکنم :)
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
ان شاالله که جواب بده:)))
b_ziba
b_ziba
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
خیلی جالب بود.البته روز معلم یکم زوده آخر ترم بیشتر جواب میده.
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
آره، اما بستگی داره شما چه قدر زمان لازم داشته باشین برای نرم کردن استاد:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خیلی خوب بود :)))) مخصوصا اون "بدو فقط بدو"ش :)))))
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
مرسی:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
پرسپولیس بزرگ تر از همه نام هاست

پرسپولیس کبیر

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات