هوای پارک
#خاطره #آلزایمر

هوای پارک

نویسنده : baran

همه جا را دنبالش گشتم، اضطرابی کشنده به جانم چنگ انداخته بود. ازپله‌ها به سرعت بالارفتم. در اتاق زیرشیروانی راکه باز کردم خشکم زد. نمی‌خواستم باورکنم که دوباره فاجعه‌ای به خاطر سهل انگاری خودم اتفاق افتاده. باز باید کارهایم را از صبح مرور می‌کردم. برمی‌‌گشتم به اول صبح. وقتی که صورتش را بوسیدم و لقمه را در دهانش گذاشتم. باید برمی‌گشتم به وقتی که مثل هر روز به من می‌گفت: خانم دوباره برمی‌گردید؟ و من بغض روزانه‌ام را به سختی هضم می‌کردم. تمام احساسات لطیف صبح گاهی‌ام را به یاد دارم اما... اما یادم نیست در ورودی خانه را قفل کردم یا... نمی‌دانم. لحظه‌ای که در اوج نگرانی هستی انگار عقلت هم با تو مضطرب می‌شود و نمی‌تواند طبیعی رفتار کند. 

دوباره اتاقش را برانداز کردم. نبود. باور کردم که باز هم امروز دلش هوای پارک را کرده ولی سخت است به زنی که بیست سال صبحش را با پیاده روی آغاز کرده بگویی دیگر نمی‌توانی این مسیر را خودت تنهایی بروی. باید مثل بچه‌ات دستش را بگیری و تا خود پارک همراهش باشی. اما دل است دیگر. وقتی هوای چیزی را بکند باید به خواسته‌اش برسد و من همیشه این را از یاد می‌برم و دلش را سرزنش می‌کنم. 

خودم را جمع و جور کردم، در اتاق را بستم و به سرعت از پله‌ها پایین آمدم. روی پله آخر ایستادم، چشمانم چیزی را که می‌دید باور نداشت. فقط آرام گفتم خدایا شکرت...

مامان کفش‌هایش را درآورد، دماغش از سردی هوا قرمز شده بود. نزدیکم آمد و گفت: خانم! چرا شما دلتان هوس قدم زدن در پارک نمی‌کند؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
همە میگن الزایمر خوبه.دردات یادت میرە.ولی من میگم خوب نیس.گاهی یادت میرە کە امروز واسه غم هات غصه خوردی و دیگه نباید غصه بخوری.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
به خاطر همین یک قسمتش خوبه فقط! کلی چیزهای خوب رو از دست میده طرف به جاش
baran
baran
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
همش که درد نیس...اینکه خوبی ها و خوشی هاتم یادت میره عذاب اوره
seavash_h
seavash_h
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
نمیدونم جا داره اینو اینجا بگم یا نه ..دوست داشتم یه پست بزارم براش ..عصری که رفتم خونه ی بابا .دیدم بی حال نشسته ..بعد حال و احوال ..گفت دندونها م رو نمیدونم کجا گذاشتم بابا ..منم شروع کردم به گشتن ..اینور و اونور زیر کابینت ..کنار طاقچه ی قدیمی ..خودشم از ظهر دنبال ش گشته بود ..صداش میومد که فایده نداره بابا ..یهو دیدم خندید ..گفتم چی شده حاج اقا ..گفت اینها ..این که سر جاش بود بابا ..توی دهنم ئه ...خنده ی تلخی زد و گفت دیگه معلومه خیلی پیر شدم بابا ....پیشونی اش رو بوسیدم ...از خودمم خندم گرفت ..که چطور خودم متوجه نشدم ؟؟ + مطلب روانی نوشته بودید ..و البته موثر
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
پتانسیل یک مطلب جداگانه شدن رو داشت :)
baran
baran
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
ایشالا خدا پدرتون رو براتون نگه داره...بغض کردم وقتی خوندم
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
"خانم"... تلخه.
baran
baran
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
اهوم😢
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
دل نشین بود اما خب تلخی های خودش رو هم داشت. امیدوارم آلزایمری هم اگر قرار باشه. فراموشی کامل نباشه حداقل اتفاقا های خوب زندگی تو خاطرمون بمونه
baran
baran
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
کاش یه طوری الزایمربگیریم که خودمون انتخاب کنیم چی یادمون بره
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
خوب یود :) ایول
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات