جام لب‌ها / شعر
مرا همین کفایت است

جام لب‌ها / شعر

نویسنده : A_paridokht

مرا کفایت است جام لب هایت

که مست نمی کند شراب انگوری

به قافیه بیت چشم تو گرفتارم

تویی که به این شعر کور می دهی سویی

نشسته ام روبروی قاب خالی تو

من و تو و لب ها و چشم و این همه دوری

به بند دسته‌ی مویت کشیده‌ای تو مرا

نمی‌کنی ای شاه من ز بنده دلجویی

کتاب نانوشته‌ی عمرم شبیه صوفی شد

سپید بود و سیاه کردم و تو سوزاندی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
منم از اون دسته افرادیم که چندان نمیتونن با این مدل شعر ارتباط برقرار کنند. اما خب برقرار باشه چشمه شعرتون :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون از نگاه سبزتون
پربازدیدتریـــن ها
به تو ظلم کردم...

من به تو بدهکارم

٩٦/٠٩/١٩
من و پنجره به انتظار نشسته‌ایم تو را

کاش باز شود پنجره ای به ماه

٩٦/٠٩/١٨
آرامش کتابخانه

یک جای دنج

٩٦/٠٩/١٩
شعری سروده خودم

قلب اجاره ای

٩٦/٠٩/١٨
حال خوب یعنی...

صدای زنگوله ی کبوتر ها

٩٦/٠٩/٢٢
مدفون شده در آلودگی‌‌های شهر بزرگم

گرمای شب های سرد

٩٦/٠٩/١٨
خلق و خوی ترک ناشدنی

عطرهایی که الکل شدند

٩٦/٠٩/٢٣
و تنها تو مرا دوایی

بخوانش دلتنگتم…

٩٦/٠٩/٢٠
در آستانه سی سالگی

میم من را خوب بشناس

٩٦/٠٩/١٩
دلم می‌خواهد تسلیمش باشم

مهرت به دلم نشسته

٩٦/٠٩/٢٠
هبوط

پیدایش انسان

٩٦/٠٩/٢١
شعری سروده خودم

غرور

٩٦/٠٩/٢١

جنگل سپید

٩٦/٠٩/٢٢
بالا رفتن از آن دل و جرات می‌خواست

دیوارها

٩٦/٠٩/٢٣
شعری سروده خودم

گرمای عشق

٩٦/٠٩/٢٣
دلم می‌سوزد...

چگونه کتاب نخوانیم و آن را جار نزنیم!

٩٦/٠٩/٢٥
در این شب های پاییزی

تنهایی و درد

٩٦/٠٩/٢٥
تبلیغات