و بر هر نعمتی شکری واجب

و بر هر نعمتی شکری واجب

نویسنده : سارا یوسفی

چند وقت پیش کانال جدیدی در تلگرام پیدا کردم. از این کانال‌های پر از تبلیغ، وقتی با اعصاب خراب تبلیغ‌ها را رد می‌کردم که اگر به درد نمی‌خورد سریعا حذفش کنم، به تبلیغ کانال تلگرام سازمان محک برخوردم. بازش کردم. تقاضای حمایت داشت، حتی اگر شده فقط با دنبال کردن کانال تلگرام. عکس‌های تکی و دسته جمعی، از کودکان بامزه و دوست داشتنی. جشن تولدهای کوچک‌شان، و لبخندهای فوق العاده روی لب‌های‌شان.

همه ما احساس گناه و عذاب وجدان را تجربه کرده‌ایم. کوچک و بزرگ. حداقلش، وقتی ظرف مورد علاقه مادر را شکاندیم، وقتی اسباب بازی خواهر و برادر بزرگتر را خراب کردیم. وقتی عریزی را از خودمان رنجاندیم. و برای برخی بزرگتر از آن، وقتی از دروغگویی خودمان شرمسار شده‌ایم یا وقتی با اتومبیل باعث و بانی یک تصادف شدیم. یا وقتی خواسته و ناخواسته به کسی آسیب رساندیم.

اما می‌دانید سخت‌ترین احساس گناه چیست؟ احساس گناهی که بدانی درست نیست داشتنش. سلامتی بزرگترین موهبت است، که وقتی سالم نباشی می‌فهمی چقدر بعضی چیزهایی که به‌شان بها می‌دادی بی‌اهمیت به نظر می‌رسند، که به محض دیدن یک بیمار می‌گویی وای خدایا شکر. و من گاهی، به جای شکر، از سلامتی‌ام احساس گناه می‌کنم.

وقتی بیماری اعضای خانواده و دوستانم را می‌بینم، یا وقتی عکس‌های کودکان بیمار یا ناتوان را. می‌ترسم. می‌ترسم و حس می‌کنم که این کودکان، دوستانم، مادرم، بسیار لایق‌ترند برای سالم بودن. حس می‌کنم که لیاقت سلامتی‌ام را ندارم، که بی‌عدالتی است که من سالم باشم و این پسرک بامزه روی ویلچر، که من در حال آواز خواندن باشم و فلان آشنا دچار سرطان حنجره. احساس گناه می‌کنم، می‌خواهم سلامتی‌ام را بدهم برای آن‌ها، ولی نمی‌توانم.

فقط می‌توانم باشم برای‌شان، برای همه‌شان. هوای‌شان را داشته باشم و این شاید بهترین فایده من «سالم» باشد.

بیایید هوایشان را داشته باشیم، کودکان بیمار را، کودکان سرطانی را، فامیل‌ها و دوستان بیمار را...

که این، بهترین راه شکر به جا آوردن سلامتی‌مان است...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢١
١
٠
هواشونو داشته باشیم در عین حفظ غرورشون. که احساس ترحم نکنن
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
واقعا... ترحم دیگران واقعا عذاب آوره... ممنونم از خوندنتون و نظرتون :)
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
منم همین حرف مجتبی
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨