روزی خاص برای من!
کودک درونم خسته شده است...

روزی خاص برای من!

نویسنده : مهربانو

هشتم اردیبهشت باشد و نم نم باران..یک گلدان شمعدانی و پنجره ای رو به آسمان..بساط عاشقی های امروزم جور جور است.

صبح که بیدار شدم، دیدم بعد یکسال، دوباره عاشق شده‌ام. عاشق زندگی، با همه‌ی زشتی‌ها و زیبایی‌هایش. گویی باران دیشب همه‌ی غم‌ها و رنجهای رسوب شده در این یک سال را شسته است. کودک درونم را دیدم، روبرویم نشسته بود و نگاهم می‌کرد. افسرده و غمگین بود. لبخندی زدم و گفتم "حاضری یک سفر دلچسب برویم؟!" دستش را گرفتم و راهی شدیم. هوا بارانی و دو نفره! من و خودم، دست در دست، به خانه‌ی بچگی‌هایم رفتیم.

همانجا که باغی پر از درخت میوه داشت و از کنار دیوارش جوی آبی، رد می شد. یک بوته‌ی گل محمدی هم داشت که هر سال، روز معلم، با خواهر و برادرها رقابت داشتیم که چه کسی زودتر بیدار شود و گلها را بچیند و برای معلمش ببرد.

می‌خواستم حال و هوای خانه‌ی کودکی‌ام را در آن روز خاص ببینم. بوته‌ی گل محمدی سه تا گل نوشکفته داشت. مرغ و خروس‌ها با جوجه هایشان، در آن باغچه برای خودشان پادشاهی می‌کردند. حتی گاهی این قلمرو بزرگ برایشان کوچک می‌آمد و به باغهای همسایه سرک می‌کشیدند. ولی هر جا می‌رفتند، هنگام غروب خودشان به خانه بر می‌گشتند.

با دیدن این حال و هوا، کودک درونم به هیجان آمد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن. دستم را رها کرد و به سمت جوی آب دوید. لب جوی نشست. با هیجان، دستهایش را پر آب می کرد و به سمت بالا و اطراف می‌پاشید و بلند بلند می‌خندید. خیلی وقت بود اینطور از ته دل نخندیده بود! شاید از همان کودکیم...

به من نگاه کرد و گفت: "بیا این مورچه‌های غرق شده را نجات دهیم."خم شد و دست کوچکش را در آب فرو برد و هر مورچه‌ای که داخل آب افتاده بود و دست و پا می زد، را می‌گرفت و روی خشکی می‌گذاشت.

دوباره گفت:"اگر اینها را نجات دهیم، روز قیامت،روی آتش جهنم مان آب می‌ریزند و خاموشش می‌کنند."

پوزخندی زدم و فکر کردم که آن سال‌ها، هر روز چند ساعت را با این فکر، فارغ از همه‌ی غم و غصه‌های دنیا، کنار جوی آب زانو زده‌ام و چند تا مورچه را نجات داده ام؟! آیا آن مورچه ها هنوز هم من را به عنوان ناجی، یادشان هست که روز قیامت بیایند و نجاتم دهند؟!

آن طرفتر، شهر گِلی خواهرانم را دیدم که با گِل، خانه و آدمک و همه‌ی وسایلشان را درست کرده بودند و هر بار با باریدن باران، همه‌اش از بین می‌رفت و باز دوباره از نو می‌ساختند.

درخت گوجه سبز و زردآلو هم وسط باغ خودنمایی می‌کردند که با بارش شدید باران، میوه‌های سر شاخه‌ها که از دستان کوچکمان در امان مانده بودند، به روی زمین می‌ریخت.

داخل خانه شدیم. پدرم وارد شد. چقدر پدرم جوان و خوش چهره بود! موهایش سیاه و پرپشت بود، مثل همان عکس گوشه‌ی اتاق. خوشحال بود. وارد خانه که شد، خواهرانم به طرفش دویدند و حال مادر را پرسیدند. پدر لبخند زد و گفت"حالش خوب است. برایتان یک خواهر کوچولوی خوشگل خریده است."و آنها که خودشان بین چهار تا هفت ساله بودند، آنقدر ذوق کردند که گویی برایشان عروسکی جدید خریده‌اند.

فقط مادر بزرگم بعد شنیدن خبر اخم کرد و به پدرم گفت"خانمت که آمد، به او فلان چیز و فلان چیز بده بخورد که بچه‌ی بعدی‌اش پسر باشد! چه خبر است این همه دختر، دختر!"

و پدر که لبخندی زد و گفت"اتفاقا دختر برای پدر و مادر، دلسوزتر است!"

دست دخترک درونم را گرفتم و آمدیم بیرون که دیگر این حرفها، بیشتر روحیه‌ی لطیفش را خراب نکند. آخر تقصیر او چه بود که خدا قبل او به پدر و مادرش، سه تا دختر داده بود! نخواستم به این فکر کنم که آیا از مادربزرگم، دلخور هستم یا نه، به جایش به این فکر کردم که پدرم از همان جوانی هم مهربان و زحمتکش بوده است. در همین فکرها بودم که درِ حیاط باز شد و مادرم وارد شد. چقدر زیبا و جوان بود. بدون حتی یک چروک روی صورت و دستهایش.

یک طفل قنداق شده را محکم در آغوش گرفته بود.کاش مرا می‌دید تا می‌رفتم و محکم بغلش می‌کردم. نگاهی محبت آمیز به او کردم و گوشه‌ی چادرش را  بوسیدم و مثل نسیمی آرام از کنارش رد شدم و بیرون آمدم. سر و صدای بچه ها و گریه‌ی طفل- که من بودم-به بیرون می آمد... هنوز هم نم نم باران می‌بارید. قطرات باران روی صورت و موهایم می چکید. در حالی که به یاد روزهای خوش کودکی بودیم، آمدیم و آمدیم تا به امروز رسیدیم.

کودک درونم خسته بود. رفت و سر جایش خوابید. من هم پشت پنجره نشستم و به قطرات باران روی شیشه چشم دوختم. دیگر نه از آن مرغ و خروس‌های خوش گذران خبری هست و نه آن شهر گلی. باغهای همسایه، همگی تبدیل به خانه شده‌اند. ولی آن جوی آب هنوز هم هست. آن باغچه مان هم با کلی تغییر، ولی بدون درخت گوجه سبز و زرد آلو، هنوز سر جایش هست. کاش بعد این همه سال، بوته‌ی گل محمدی هنوز زنده باشد و گل بدهد و کودکی آن را برای معلمش ببرد. و کاش هنوز کسی به فکر مورچه‌های در حال غرق شدن در آب باشد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
:)
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
:)ممنون از نظر طولانی و مفصلتون-مرسی که سر زدین:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام مهربانو جانم.خونتون بخشی از بهشت بود انگار..چقدر اون قسمت که گفتی مورچه هار و نجات میدادی شبیه من بودی:))خیلی خوب بو.نمیدونم چرا حس میکنم امروز تولدت هستش:|
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام.خونه ی بچگیها هر جور باشه ،مثل بهشته.اون آرامش و اون بی خیالی روزهای بچگی دیگه هیچ کجا پیدا نمی شه.آره ،دغدغه ی بزرگی بود نجات مورچه ها.البته فقط مورچه های کوچیک و نجات می دادیم،مورچه های بزرگو می ذاشتیم غرق بشن:/ مرسی که وقت گذاشتی و خوندی،حست هم اشتباه نمی کنه:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
تولدت مبارک گل:* اسمان دلت همیشه افتابی ان شاالله
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
ممنونم دوست خوبم:))نمی دونم، یه حسی بهم می گه ما خیلی شبیه همیم،اگه می شد این رابطه ی دوستی عمیق تر می شد خوب بود.مرسی از دعای خوبت:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
این حس دوطرفه هستش مهربانو جانم.من اماده دوستی عمیق تر هستم:))راستی سلام
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
چه متن لطیفی!خط اولش ... : )
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
ممنونم:))کمی هول هولکی شد،اونجور که می خواستم نشد.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
همین هول هولکی عالی بود : )
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
لطف دارین:))مرسی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
راستی تولدتون هم مبارک : )
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
ممنونم:))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
عجب یادداشت احساسی قشنگی بود. روز تولدتون هم که هست دیگه حسابی تحویل گرفتید خودتون رو :دی خیلی مبارک باشه. فقط چرا خب تاجایی که میتونید شرایط خوب گذشته رو فراهم نمیکنید؟ مثلا گل و درخت نمی کارید؟ اینطور کارها رو که میشه الان هم انجام داد
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
ممنونم:)) یکی از روزایی که آدم حسابی یاد بچگیش می کنه،همین روز تولده.اتفاقا تا جایی که می تونم دنبال پرورش گل و گلدون هستم و خیلی هم علاقه دارم.ولی متاسفانه گلا هم توی آپارتمان افسردگی می گیرن. واقعا بعضی وقتها حس کسی رو دارم که به آپارتمان تبعید شده:(( یکی از اهداف بزرگم داشتن یه گلخونه هست،دعا کنین بهش برسم.بازم ممنون که وقت گذاشتین:))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
مهربانو :)))) من چ خون دل ها ک سر این اب نریختن رو مورچه ها نخوردم ولی بعد یکی از همین بچه های جیم ک رشتش تجربیه گفتن مورچه ها تو اب چیزیشون نمیشه :/ فقط مواظب باشین لهشون نکنین :/ خلاصه ک اینجور. ولی مطمئنا کارهای اینجوری ک نیت قشنگی دارن حتی اگر ب نظر برسه بی فایدن ولی تاثیر خودشون رو میذارن، مطمئن باش :) متن خیلی قشنگی و سبزی بود. یه جاهاییش سبز لجنی و یه جاهاییش سبز بهاری ولی مهم اینه ک سبزه، نه؟ دفعه اول نمیدونم رو حال نداشتن یا چی بود سریع رفتم وسطش گیر کردم. نمیدونم چرا اینجوری میشم و مثه ادم نمیتونم چیز بخونم یا ببینم یه وقتایی :/ ب هرحال الان ک با حوصله از اول خوندم چسبید بم :) تولدت مبارک بانوی مهر :) شاید یه روز مورچه ها تو اردیبهشت، ببرنت به بهشت :))) پ.ن: ب حرف اقای خرسندی هم توجه بنما ؛)
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
خخخ آره توی آب که هستن فکر می کنی دیگه مردن،ولی چند دقیقه که توی خشکی باشن ،پا میشن به راهشون ادامه می دن..نگرانشون نباش ،خدا به فکرشون بوده:) امیدوارم همینجور که می گی باشه و سبز بهاری باشه:)آخه من عاشق بهار و مخصوصا اردیبهشتم..ممنون که با حوصله خوندی و خوشحالم که خوشت اومد:)) امیدوارم مورچه ها مثل بعضی آدما خوبیا رو زود یادشون نره خخخ هر چند اگه منم نجاتشون نمی دادم اتفاقی براشون نمیفتاد.مرسی از حضور سبزت:)))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
خیلی دوس داشتم اردیبهشتی میبودم ولی خب نشد و تیر ماهی شدم:دی ولی اردیبهشت ماه خیلی قشنگیه:)تبلدتون هم مبارکا :))) با اینکه خونمون روی دست مورچه ها حمل میشه ولی هیچ وقت دوست نداشتم اذیتشون کنم همیشه هم سعی کردم نجاتشون بدم دقیقا هم به همین نیت که اونپر هوامو داشته باشن خخخخ عالی بود:)))
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
خیلی ممنونم:)) همه ی ماهها خوب و قشنگن،ان شاالله همیشه شاد و موفق باشین.....آره:)خدا کنه مورچه ها ی بامعرفتی باشن خخخ ممنون که اومدین:))
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
تولدتون مبارک :)))🌹🌹🌹
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
ممنونم:))لطف کردین سر زدین:))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
سلام و تولدتون مبارک! عمر با عزت داشته باشین!
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
سلام-ممنونم از لطفتون:)) و ممنون از دعای خوبتون-ان شاالله شما هم شاد و سلامت باشید
y_eftekhari
y_eftekhari
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
سلام - غروب پاییزی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣