چرا چرخ نیلوفری را به زیر نمی‌آوری؟!

چرا چرخ نیلوفری را به زیر نمی‌آوری؟!

نویسنده : Mahdiyar_m.toosi

حتما شما می‌دانید که اگر از اول ترم روز خوانی داشته باشید و روزی یک ساعت درس بخوانید شاگرد اول می‌شوید و می‌دانید که اگر روزی یک سیب بخورید برای سلامتی‌تان خوب است و می‌دانید اگر در میان خانواده سرتان در تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی و... نباشد، تعامل بهتری با اعضای خانواده خواهید داشت و می‌دانید اگر بین خطوط برانید تا حدود زیادی مشکل ترافیک حل شده و اگر نماز اول وقت بخوانید چقدر در دنیا و آخرت برکت دارد! همه این مثال‌ها نشان می‌دهد که «درخت ما بار دانش گرفته» ولی همه ما که به کامیابی‌های بالا نرسیدیم و «چرخ نیلوفری را» به زیر نیاوردیم و به نظرم حلقه گم شده و پل ارتباطی بین این دو «عمل کردن به دانسته‌ها» ست . و مسئله این‌جاست چرا اکثر مردم از این پل رد نمی‌شوند و در درس و شغل و فرهنگ عمومی تحول و پیشرفتی ایجاد نمی‌کنند؟ روایت‌های زیر اگر چه با تِم درسی نوشته شده است ولی می‌توان مشکلات و راهکارها را به همه ابعاد زندگی بسط داد.

 

روایت اول :

تنبلی را عشق است، مگر مجبور باشی

«داداش من آخرین باری که ساعت 6 صبح بیدار شدم، کارگرم بیکار شده بود، زدم آرچر کویین آپ بشه، حالا تو میگی 6 تا 7 بریم پارک بدوییم، بعدش بریم کتابخونه درس بخونیم؟ از الان بشینیم درس بخونیم؟ اصلا درستش اینه که مجبور بشی و امتحانی باشه و شب امتحان درس بخونی و پاسش کنی، الان این خرخونایی که شش ترمه لیسانس می‌گیرن از زندگی چیزی نمیفهمن. مثلا این آخر هفته که گذشت و پنجشنبه تعطیل بود ما با خانواده از پنجشنبه شب تا جمعه شب رفته بودیم طرقبه، باغ عموم. لذت دنیا رو بردیم. حالا اون پسر عمو خرخونم، جمعه صبح ساعت 10 اومده بعد از نهار هم زود رفتن خونه که آقا بشینه درس بخونه، تازه می‌خواستیم بشینیم اسم فامیل بازی کنیم! اینقدر پشت سرش حرف و حدیث در اومد. منم بشینم به درس خوندن از آخرم تشویق که نشم هیچی سرزنشمم بکنن! والا... بیکارم مگه؟» وحید که این حرف‌ها رو می‌زد دهنم از تعجب وا مانده بود. فکر نمی‌کردم برای تنبلی کردن این‌قدر بهانه داشته باشد. پرسیدم: «تو پس چجوری دانشگاه فردوسی قبول شدی؟» گفت: «اون موقع انگیزه داشتم، تازه الان فهمیدم اشتباه کردم!»

 

روایت دوم

آخرشم هیچی به هیچی

«شما خودتون هم در جریان هستید من قبل از عید روزی 7 ساعت درس می‌خوندم! از مدرسه یک راست می‌رفتم خونه، نیم ساعته نهار می‌خوردم و می‌رفتم توی اتاقم تا شب درس می‌خوندم. ولی الان که دو ماه مونده به کنکور به زور روزی سه ساعت درس بخونم، راضی‌ام. اصلا حالش نیست. واقعا نمی‌دونم چی کارم شده. یعنی اصلا برام مهم نیست کدوم دانشگاه قبول بشم. میدونین انگیزه من از درس خوندن قبول شدن تو دانشگاه سراسری بود. ولی الان فهمیدم کلا دانشگاه خبری نیست! همین وحید پسر عموم. پنجشنبه، جمعه هفته پیش که با هم رفته بودیم باغ، می‌گفت الکی این همه درس خونده در حالی که همین رشته رو دانشگاه‌های غیر دولتی و آزاد این‌قدر آسون می‌گیرن و مدرک میدن که اصلا بازار کارش اشباع شده! می‌گفت باید اینقدر زحمت بکشی تا نفر اول رشته خودت بشی تا بازار کار داشته باشه! منم کلا بی‌خیال شدم! این همه درس بخونم آخرشم هیچی به هیچی؟ یعنی وقتی هیچ آسونی و راحتی تو دانشگاه در انتظارم نیست، برای چی از فرصت قبل از دانشگاه برای تنبلی استفاده نکنم؟ الان اومدم پیش شما که همین دو دو تا چارتای منطقی(!) رو به پدر و مادرم بگین که اینقدر به من گیر ندن!»

امیر که این حرف‌ها را زد آقای احمدی، مشاور دبیرستان، فهمید که او از اول هدف و انگیزه درستی برای درس خواندن نداشته!

 

روایت دو و نیم

نمیشه بهش عمل کرد

«قبلا هم گفته بودین برنامه‌ریزی کنم، منم همین کار رو کردم. یعنی هر شب، همه کارهایی که فردا صبح باید انجام بدم رو می‌نویسم ، ولی بعد از عید اصلا نمیتونم اونجوری مثل قبل به برنامم عمل کنم. نه که نخوام‌ها، کارهای دیگه پیش میاد. مثلا دیروز تو برنامم بعد از ظهر درس خوندن بود که خانواده میخواستن برن بیرون برای خرید منم باهشون رفتم. یعنی برنامه‌ریزی تنها وقتی بهش عمل نمی‌کنم چه فایده‌ای داره؟ بدتر اعصابم خورد میشه. اگه با خانواده هم بیرون نمیرفتم و درس میخوندم اصلا تمرکز نداشتم، همش حواسم با اونا بیرون بود و چیزی نمیفهمیدم !»

آقای احمدی پرسید: «بعدش چی؟»

- بعدشم ساعتای 8 شب اومدیم خونه و تا 12 که خوابیدم پای گوشی و تلوزیون و اینا بودم .

- یعنی چهار ساعت وقت پِرت داشتی؟ برای همون چهار ساعت نمیشد برنامه ریزی کنی؟ یک توصیه خیلی خوب برات دارم که از این به بعد با هادی اون یکی پسر عموت که سال پیش کنکور داد و قبلا شاگرد خودم بوده یک صحبتی بکنی !

 

روایت سوم:

برگی از دفترچه برنامه‌ریزی هادی

امروز جمعه بود و الان دقیقا یک سال و 4 روز از اولین روزی که این دفترچه را به توصیه آقای احمدی درست کردم می‌گذرد. یادش بخیر شاید یک سال پیش وقتی داشتم برای خودم اهداف 5 ساله می‌نوشتم و برای رسیدن به آن‌ها اهداف یک ساله تعریف می‌کردم این کار به نظرم مسخره یا غیر قابل انجام می‌آمد . اما امشب علاوه بر جمع بندی کارهایی که در هفته کردم کارهای یک سال را هم مرور کردم و به نظرم خیلی جالب بود، چون من موفق شدم و به مقدار قابل قبولی از اهداف یک ساله‌ای که تعریف کرده بودم رسیدم و در جهت اهداف 5 ساله پیش می‌روم. راستی امروز در باغ عمو جان با وحید و امیر حسابی خوش گذشت. اگرچه نتوانستم برای اسم فامیل با آن‌ها باشم اما از وقتی با برنامه کارهایم را انجام می‌دهم، در وقت تفریح فقط تفریح می‌کنم و حسابی به من خوش می‌گذرد. کلا یاد گرفتم موقع انجام دادن هر کار فقط به همان کار فکر کنم، این نکته واقعا از کارهای بی‌برنامه جلوگیری می‌کند. برگردیم سر اصل مطلب، گفتم به اهدافم رسیدم چون :

ترم قبل معدل الف شدم و این ترم هم وضعم خوب است . در این یک سال 20 جلد کتاب جدید خواندم و این تعداد با این که کم است ولی چون در زمان های پِرت خواندم آمار خوبی است . در بسیج دانشگاه فعال هستم و داریم جشنی برای نیمه شعبان میگیریم . یک شغل دانشجویی دارم که درآمدش به اندازه ی پول تو جیبی خودم هست و راضی ام .

و همه ی این ها را مدیون هدف داشتن و هرشب گزارش روزانه نوشتن و چک کردن عملکرد ها با اهدافم هستم . امیدوارم یک روز رویکرد کلی جامعه ما به جای تنبلی و نا امیدی ، سخت کوشی باشه که اون روز جامعه ما در مسیر پیشرفت قرار گرفته .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
این شغل دانشجویی که فرمودن چی بوده؟!
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
شرافت مندانه ترینش تدریس خصوصی و در مراتب بعدی انجام پروژه و پایان نامه و بدترینش به جای کسی امتحان دادنه!!! ولی شغل هادی رو نمیدونم! در کل از من نشنیده بگیرید. مخصوصا آخری. ;-)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
به نظرم بعد تدریس،یهو شغل ها نامناسب شد:) البته اگه منظور از پروژه و پایان نامه،نوشتن پایان نامه واسه کسی باشه خخخخخ.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
آخ که ما هرچی میکشیم از همین بدون برنامه و هدف بودنِ! چقدر خوبه که شما تونستید این برنامه و هدف رو توی زندگی روزمرتون پیاده کنید. میگن هر کاری همون اولش و شروعش سخت که اگر راه بیفتیم دیگه خیلی از مشکلات حل شدست. امیدوارم که منم بتونم این موتور حرکتی رو راه بندازم :) | ممنونم از ماجرای خوبی که روایت کرده بودید.
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
منم اول راهم! حتی خیلی اولش! مثلاً هنوز درست و حسابی بلد نیستم چجوری اهداف کوتاه مدت به بلند مدت تبدیل میشن!
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
سلام؛ متن خیلی خوبی نوشتین، از اون متن ها و مطلب های امیدوار کننده، از اون متونی که حس خوبی رو منتقل می کنه. عالی بود.
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
خوشحالم خوشتون اومده! انشالله این حس خوب مداوم باشه.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
ان شاءالله ما هم برنامه فیکس کنیم :) دمتون گرم
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
انشالله خیلی زود. قبل از اینکه از بی برنامه بودن لطمه بخورید!
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
عالی بود.مخصوصا روایت اخر.منم از اون برنامه ریزی های کوتاه مدت و بلند مدت دارم.یه نکته جدید که ازتون یاد گرفتم این بودکه گزارش بنویسم.اونم هرشب.بنظرم خیلی موثره. موفق باشید
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
منم این نکته رو از یک استاد یاد گرفتم که الان رئیس دانشکده مهندسی دانشگاه آزاد هستند! شاید یک پرتره هم از ایشون بنویسم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨