مرد شکنجه گر
رواتی هولناک از آنچه در کلان شهرمان گذشت

مرد شکنجه گر

نویسنده : زهرا- خسروی

کلان شهر نامی است آشنا بر روی اجتماعی بزرگ، جمعی که به قول معروف «کاری به زندگی همدیگر ندارند»! شهر که بشود کلان فقر ریشه‌هایش را مثل گیاهان هرز هر جایی که بتواند رشد میدهد؛ شهر که بشود کلان دیگر زندگی پیچیده‌تر از سه چهار محل و بغالی و دَکّه میشود! شهر که بشود کلان دیگر مردمانش را باید یا پایین شهری صدا بزنی یا بالا شهری!

البته که تیتر مطلب ارتباطی به تعریف از کلان شهر ندارد اما چشم هایتان را که باز کنید و تا آخر این رشته بروید لایه‌های پنهان و مصیبت‌های این کلان شهر را خواهید دید. می‌خواهم مخلص کلام را در اینجا بگویم، می‌خواهم همان اول کار سرنخ را بدستتان بدهم! موضوع کلیشه‌ای، روایت همیشگی، فضا هولناک، بازیگران این ماجرا انسان ها!

ناخن‌گیر شکسته؛ گاز تک شعله؛ صندوقچه‌ی فلزی؛ سیلی و کتک! چه چیزهایی را برایتان تجسم میکنند؟ ببینم می‌توانید با این کلمات یک داستان بسازید، ببینم میتوانید آنقدر آب و تاب بدهید که  دل هر خواننده‌ای را بسوزانید. بازیگرها را برایتان انتخاب کرده‌ام دو انسان زیر یک سقف اهل یک کلان شهر، محوریت «اعتیاد»!

چه شد؟ چرا جا زدید؟ گفتم که موضوعِ  ساده‌ای است فقط روایت کنید! می‌بینید یک چیز ته گلویتان می سوزد، یک چیز هولتان می‌دهد عقب! چرا؟ چون انسانید. چون برایتان سخت است زندگی دو انسانی را روایت کنید که تلخی و زهر هر جای خانه‌شان پاشیده، حالا اگر دو دختر 8 ساله و 5 ساله  را بیاورم وسط میدان چه می‌کنید؟ بگویم در خانه‌ای میان این کلان شهر در فقر به سر می‌برد، پدرش معتاد به «شیشه» است! مادرش کتک می‌خورد، صورت خودش سیلی زده و بدنش کبود است! جسم و روحش تاول زده‌اند و درد می‌کشد.

حالا جَنَم دارید چیزی بنویسید؟ بنویسید از این بلا از این مصیبت از این کلان شهری که فقر و فساد و اعتیاد زمین را نه آسمانش را به درد می‌آورد؛ اشکالی نیست من برایتان روایت میکنم داستان را نه، پرونده را! برایتان روایت می‌کنم قصه‌ای واقعی از همین دنیای واقعی!

همسایه گزارش میدهد! «"چند روزی" است خبری از زن و بچه‌های این خانواده نیست، در محل دیده نمی‌شوند و شوهرش مردی جوان است که چند باری تهدید کرده آن‌ها را به قتل می‌رساند!»

پلیس جویای موضوع می‌شود و به محض شناسایی خانه داخل می‌شود و با این صحنه روبرو می‌شود: داخل خانه زنی با آثار زخم روی صورت و بدنش بسته شده به لوله گاز به همران دخترهای خردسال او، دیدید هنوز شروع نشده قضیه پیچیده شد یعنی یک شوهر زنش را تا حد مرگ کتک میزند و به لوله گاز میبندد و در خانه زندانی‌شان می‌کند؟ پس تا اینجا اگر ادعا کنیم از سلامت روانی برخوردار نبوده به جاست! برویم ببینیم زن و مرد چه دارند برای گفتن، هر کدام چطور موضوع را روایت میکنند؟

 

روایت زن

شوهرم 30 ساله  است و معتاد به مواد صنعتی، خرج خانه را در نمی‌آورد که هیچ خانه را پاتوق معتادان کرده است من و بچه‌هایم را کتک میزنم، من را داخل صنوقچه ی فلزی می‌گذاشت و شعله را زیرش روشن میکرد تا بسوزم! به بدنم چاقو میزند و...

تا اینجای مطلب  از ظواهر امر مشخص است که مرد دست به چه کارهایی زده، اما چرا و به چه دلیل؟ تا اینجا فقط می‌دانیم نامی که روی پرونده گذاشته اند، اثرات ضرب و زخم روی صورت زن همه برمیگردد به متهم اصلی ماجرا یعنی « مرد شکنجه گر»

 

روایت مرد

خراسان گزارش می‌دهد مرد متهم اعتراف نمی کرده، حالا که دلیل و مدرک ها را رو کرده‌اند زبانش به حرکت افتاده میگوید «شیشه » مصرف می‌کرده! بعد ازوداج معتاد شده اول تفریحی می‌زده و بعد آلوده شده، 2 ماه ترک کرده اما دیری نگذشته که دوباره به همان سمت رفته! می‌گوید جای مواد را از زنم پرسیدم چرا  که مشکوک شده بودم به  مردی به نام "ح" که به خانه‌مان رفت و آمد داشت، شک کرده بودم که جاسازی کرده از روی پلاستیک‌هایی که بود فهمیدم، توی آنها حتما شیشه بوده! بعد که زنم چیزی نگفت داخل صندقچه‌ی فلزی گذاشتمش و گاز را زیرش روشن کردم!

روی صورت زنش با ناخن گیر شکسته 15 بار خط  کشیده، 10 تا 15 دقیقه شعله را زیر صندوقچه نگه داشته و آثار سوختگی در بدن زن پیدا شده! 22 روز در خانه آنها را زندانی کرده! "زن و دو بچه ی 8 و 5 "ساله اش را! و حالا که میگوند چه احساسی داری میگوید " هنوزهمسرم را دوست دارم!!"

تنها زمانی که حالم از اعداد بهم می‌خورد زمانی بود که روی یک مسئله ریاضی می‌ماندم و لعنت می‌فرستادم به اعدادی که جور در نمی‌آیند ولی حالا! از 5 و8 و 10 و15 و  و22 بدم می‌آید، از مرد معتادی که زنش را کتک می‌زده بدم میآید از این کلان شهری که هیچ کس جویای حال بغل دستی‌اش نیست بدم می‌آید از بی‌خیالی دولتمردانی که فقط سینه ستبر کرده‌اند و به فکر راه و چاه نیستند بدم می‌آید از ناخن گیر از صندوقچه از گاز و شعله و آتش بدم می‌آید. از این بلای خانمان سوز از «اعتیاد» بدم می‌آید.

 

نمی‌دانم دردهای ما چرا تمامی ندارند، چرا همه خفه خون گرفته‌ایم و یک جای این درد را نمی‌گیریم و نمی‌دوزیم، چرا می‌گذاریم درد از " اُزون"  زندگیمان رَد شود و روز به روز سوراخ ترش کند و بیشتر بسوزاندش! چرا به فکر درد کلان شهر ها نیستیم، چرا نمی‌خواهیم این آلودگی کثیف را از جا بکنیم؟!

می‌دانم این چراها و این حرف‌ها و این نوشته ها دردی را دوا نمی‌کند، می‌دانم پنبه را آن قدر محکم توی گوش هایشان فرو برده‌اند که صدای مردم درد دیده‌یشان را، صدای زندگی‌هایی که آخ می‌کشد را صدای این تب و تاب و لرزش و تشنج را نمی‌شوند. می‌ترسم، می‌ترسم از روزی که زندگیِ کسی سکته کند و بمی‌رد و کسی نباشد که بگوید چرا مُرد؟ چرا رفت؟پس بچه‌هایش چه؟ می‌ترسم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
بنظرتون چکار کنیم؟ توی محله های ما پایین شهری ها هم همه سرشون تو لاک خودشونه و جایی که به نفع شون نباشه ،کور و کر و لال میشن :(
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
ما به اصطلاح یکجانشین های غافل! منفعت تنها چیزی که خودمونوبه خاطرش به آب و آتیش میزنیم اما درد کناردستیمونو نمیبینیم البته اشکال از ما نیست این مشکلان که جور دیگه دارن بزرگ میشن و بد بزرگ میشن جوری که از نزدیک شدن بهشون واهمه داریم.
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/٠٧
١
٠
حرفی برا گفتن بعداز خوندن این متن توی ذهنم نمیاد. تمام بدن انگار قفل میشن. فقط نمیدونم وقتی این بلاها سر اون بیچاره ها میومده خدا کجا بوده
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
خدا بوده، اونقدر واضح بوده که نشون داده ماه همیشه پشت ابر نمیمونه، که یه روز تقاص این زخمایی که به خونوادش زده رو پس میده، خدا اونقدر واضح بوده که الان این زن و بچه ها تحت حمایت و رسیدگی ان، یه جایی بهتر از اون خونه:) از قدیم گفتن چوب خدا صدا نداره اگه بزنه دوا نداره!
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/٠٧
١
٠
هرچقدرم ک جاشون خوب باشه هرچقدرم ک زخمای روی تنشون خوب بشه ک میدونیم نمیشه ولی بازم خاطرات اون لحظات تا ابد توی ذهن اون بچه ها میمونه و پاک نمیشه. تا ابد با کابوس زندگی میکنن
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
حالا میتونیم این سوال و هم از اون زن بپرسیم! چطور شد که انتخابت این شد؟ چه شرایطی برات ایجاد شد؟ مجبور بودی؟ دوسش داشتی؟ یا... به نظرم این حرفتون برمیگرده به انتخابی که این خانوم برآی ساختن آیندش با این مرد کرده! اگه متن کامل خبر خراسان رو بخونید جایی نوشته که مرد بدلیل اینکه شرایط زندگی هر دوشون شبیه هم بوده تصمیم به ازدواج با این خانوم که فامیلشون هم هست میگیره اینکه پدر خانومش هم معتاد بوده و... من فکر میکنم این خانوم فکر میکرده با ازدواج شاید شرایطش تغییر میکنه ولیکن نه تنها بهتر نشده بلکه همسرش هم معتاد شده! پس چه راهی برای خلاصی داشته؟ چطور میتونسته از مهلکه خلاص بشه؟ اینجا چه انتخابی کرده؟ چه کسایی کمکش کردن؟ ببینید میخوام بگم همه ی ما انسانیم و آفریده شدیم تا مورد امتحان قرار بگیریم تا سختی بکشیم و زندگی کردن رو درست یاد بگیریم ما هم بالغیم و هم عاقل ! باید راه درست رو بتونیم انتخاب کنیم اگرم نتونستیم و ضرر کردیم بازم دیر نیست بازم میتونیم خودمونو نجات بدیم! همه چیز به انتخاب خودمون بستگی داره.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
خدا به همه ما رحم کنه...
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
واقعا !ما آدما رو یه لحظه به حال خودمون نذاره!
elnazi
elnazi
٩٥/٠٢/٠٧
١
٠
داخل صندوقچه فلزی؟؟ توروخدا فک کنین؟وااای خدایا.. اشکم دراومد... مرده که هیچ ؛ زنه آدم نبوده؟ نمیتونسته بره دادگاهی پلیسی چه میدونم یه همچین جایی شکایت کنه؟ هه... نه معلومه که نه ؛ چرا؟ چون زنه! کی و کجا تاحالا حق زنها گرفته شده که این دومیش باشه؟ وقتی که رف خونه شوهرش باس بسوزه وبسازه... چرا ؟ چون اگه حرفی بزنه میشه انگشت نمای بقیه؛ میشه اسباب هوسرانی مردای بیکار و.... ! هه ... جای تعجبم نداره واقعا...
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
بله تمام این اعمال بدور از انسانیت؛ این همون خشونت علیه زنان، انسان هایی که از نظر زور بازو ضعیف تر هستند!صحنه هایی که نباید جامعه به خودش ببینه اما می‌بینه! امیدوارم این مشکلات که همش مطمئنم برمیگرده به همین اعتیاد ریشه کن بشه؛ البته که حرف کجا و عمل کجا!! اعتیاد روابط زوجین رو تحت الشعاع قرار میده و موجب این آسیب ها و این پشیمانی ها و این لحظه هایی میشه که به خاطرآوردنشون حتی درد داره.
elnazi
elnazi
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
میگیم مرده بخاطراعتیادش همچین کاری کرده ؛ قبول.. خانومه چراتحمل کرده آخه؟ چرا واقعا؟ چون زنه زن... مجبوووره ! گفته ازینکه انگشت نمای مردای بیکاربشم همین بهتر که صورتم بشه دفتر نقاشی آقای به ظاهر شوووهر ! واقعا درد داره واقعا... اشکش درمیادوقتی میبینه اینجوری داره به زنها ظلم میشه...
elnazi
elnazi
٩٥/٠٢/٠٧
١
٠
باشه که دو روز دیگه مرد رو آزادکنن و بدون هیچگونه شکنجه ای یا ... تاسف آوره واقعا... چی میتونی بگی؟؟ چیکارمیتونیم بکنیم؟ هیچی...!نهایتش میگیم طفلی خانومه!طفلی بچه هاش! ولی خدامیدونه که چه زجری کشیده.... بذارنت تو صندوق زیرش آتیش روشن کنه ! با ناخون گیر روی " صورتت " نقاشی تمرین کنه... ! اونم کی؟ شووووهرت !هه ...
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
دو روز دیگه هم آزاد بشه حق سرپرستی دیگه نداره! همه ی این ها برای من و تو تموم میشه و فراموش ولی برای اون زن و بچه ها نه، مثل یه خاطره یا گذشته مسموم همیشه باهاشونه !
elnazi
elnazi
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
فراموش نمیشه زهرا... اینم میره روهمه دردا و ناراحتیایی که 18 ساااله دارم میبینم... ازاقوام نزدیک بگیر...تا اون دور دورا ... ههععیی :( راستی خسته نباشی بخاطر مطلبت.. فوق العاده بود.. تبریک میگم ... آفرین :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
ممنون الناز جان:) امیدوارم بالاخره یه روز پاشیم صفحه ی حوادث روزنامه رو باز کنیم ببینیم نوشته« هیچ ناهنجاری و اتفاقی نیوفتاده!» امیدوارم:)
r_jafari
r_jafari
٩٥/٠٢/٠٧
١
٠
خداعقل بده
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
عقل و داده باید بدونیم کجا و چطوری ازش استفاده کنیم!ممنون از شما:)
t_bagheri
t_bagheri
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
خدالعنتش کنه
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
:( چی بگم...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
چقدر واقعیت تلخه..نمیدونم اینجور وقتها چی باید بگم..یعنی هیچ وقت بلد نبودم..فقظ میدونم این زن و بچه هاش یکی از هزاران زن و بچه ای هستن که دارن در خفا زجر میکشن..زهرا جان روایتت خیلی خوب بود..قشنگ اون مسله اصلی رو به درک مخاطب تزریق کردی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
اینجور وقتها واقعا آدم میره تو شوک و یه لحظه قفل میشه!بعد با خودش میگه واقعا این اتفاق افتاده؟اونم همین بغل دست من؟تو شهر من؟ واقعا این بچه ها و آینده شون چطور باید تامین بشن؟چطور روان و اعصاب راحتی داشته باشن؟چطور مطمئن باشیم وقتی بزرگ شدن حمله های عصبی بهشون دست نده ؟نمیدونم اگه جلوی این ناهنجاری ها گرفته نشه چه بلایی سرِ این شهر های بزرگ میاد!ممنون که خوندید خانم رهبر جان:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٠٧
١
٠
اسم یک مرد رو روش نذارین , این یک سگ وحشی بیشتر نبود
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
:( چیزی نمیتونم بگم فقط متاسفم برای نامردهایی که حتی انسان هم نباید خطابشون کرد..
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
افسوس و صد افسوس و هزاران افسوس.
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
:( واقعا ..
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
از بعد انسانی و احساسی نگاه کنیم چیزی جز ناراحتی و تاسف به حال انسانی که گاهی بدتر از حیوانات میشه ، قابل بیان نیست . اما از بعد اجتماعی و عقلانی نگاه کنیم ، الان که این اتفاق افتاده باید فکری کرد که تکرار نشه . ما معتاد داریم ولی همه ی معتادا به این هیولا تبدیل نمیشن . ولی همه معتادا این استعداد رو دارن و اگه برخورد قاطع مسئولین رو نبینند و این خبر در حد ملی رسانه ای نشه ، ممکنه یک معتاد دیگه هم اینجوری برخورد کنه چون فکر میکنه مملکت هرکی به هرکیه!!!
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
مسئولین شهری باید اقدام کنن که نمیکنن! باید کمر همت ببندن که نمیبندن!!باید راهکار ارائه بدن که نمیدن! کلا همگی تو یه «ماز» سرگردان هستن. کمپ هم دیگه جوابگو نیست ،این کار فقط کسی رو میخواد که با یه اقدام جسورانه پای حرفاش وایسته و ایده و راهکار بده برای حل مشکل کسی که از پسش بربیاد و کم نیاره!
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
واقعا چی میشه گفت؟؟:((حتی تصور کردنش غیر ممکن و سخته.خدا خودش کمکشون کنه.ممنون از مطلبتون
ک. شمشیری/ کاربر فعال سابق
ک. شمشیری/ کاربر فعال سابق
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
این طور مواقع جاشه که سه روز عزای عمومی اعلام بشه برای "مرگِ بشریت". دقیقا اینطور مواقع. واضح عرض کردم؟
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
حالم بده، برای مرگ بشریت حالم بده :((((((((خیلی بد :((((((
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٠٨
١
٠
توی اتوبوس نشسته بودیم یه خانوم که از سر و وضع پسرش و خودش معلوم بود اوضاع مالی خوبی ندارن سوار شدن بعد کمی دختری که کنار زن نشسته بود شروع به صحبت کرد و خانوم شروع به درد و دل کرد که شوهرم معتاد بود و با سه تا بچه ازش طلاق گرفتم و تو خونه های مردم کار میکنم.که یکهو خانوم خوش پوشی که کنار من نشسته بود گفت منم تو خونه ی یه دکتر کار میکنم بعد خانوم کناری منم گفت که شوهرش معتاد به شیشه هست و دو تا دختر داره که یکیشونو راهی خونه بخت کرده ولی یکیش کوچولوئه! بعد یه خانومی با موهای پریشون و سفید اومد و نشست و معلوم شد که اونم از کلانتری و دادسرا میاد!! و هی میگفت دعا کنید مشکلاتم حل شه :( دلم سوخت برای همه مردم مخصوصن برا خانومایی که دارن مردونه بار زندگی های نکبتی رو به دوش میکشن :( کاش مثله مبارزه با مشروبات الکلی!! با مواد مخدر مخصوصن صنعتی هم مبارزه میکردن! بخدا برخی معتادا بیمارو که رد کردن هیچ از مجرم هم گذشتن!:(
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦