خر شما را سخنگو می‌کنیم!
حکایت اخلاقی

خر شما را سخنگو می‌کنیم!

نویسنده : s_aghagol

و گفته‌اند:

پیرمردی که از تنگ دستی به فغان آمده بود رفت، پیش حاکم شهر رفت و به حاکم گفت:  «صد سکه می‌گیرم و توی شش ماه به خرت حرف زدن یاد می‌دم.» حاکم سکه‌ها را داد و خرش را با پیرمرد راهی کرد.

زن پیرمرد وقتی ماجرا را فهمید شروع کرد به نصیحت کردن شوهر که: «برو و بگو اشتباه کردم و نمی‌تونم! آخه چطور می‌خوای به خر حرف زدن یاد بدی؟!»

 پیرمرد نگاهی به زنش کرد و گفت: «تا شش ماه دیگه یا شاه می‌میره یا من می‌میرم یا این خر!»

 دیرین شناسان و ادیبان معتقدند این حکایت در احوالات دولت دوست و برادر روسیه عزیز گفته شده که همراه دولتمردان خودمان مدعی شده است دریای کاسپین را به شاخاب پارس متصل می‌کند!؟ که البته این بنده نگارنده شدیدا تکذیب کرده و معتقدم این حکایت صرفا در باب خر پادشاه بوده و دیگر هیچ!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

می نویسم تهدید تو بخوان التماس

٩٦/٠٧/٢٠
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
تا یادم نرود که...

پرواز بر فراز آشیانه فاخته

٩٦/٠٧/٢٠
تو را پای رفتن نیست

كاش معشوقه ات برگردد

٩٦/٠٧/٢٦
از ظلمی که می شود...

جهان امروز و امید به آینده

٩٦/٠٧/٢٠
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
نه می زنند، نه می روند!

کارِ بیخ‌دار

٩٦/٠٧/٢٧
به یادت لبخند می زنم

غروب پاییز

٩٦/٠٧/٢٧
تبلیغات