داستان ترسناک زندگی من
#ترسو #داستان_واقعی

داستان ترسناک زندگی من

نویسنده : صدیقه حسینی

برای ترساندن من لازم نیست زیاد خودتان را به زحمت بیاندازید. به خصوص این روزها که بدنم ترسوتر از همیشه شده! حالا با هر صدایی که می‌شنوم خودم را عقب می‌کشم. گاهی می‌لرزم، گاهی جسمی نامرئی را با دست‌هایم هل می‌دهم تا چیزی را که نمی‌دانم چیست و فقط صدایش به من رسیده از خودم دور کنم. مثلا همین هفته‌ی پیش که در سکوت کتابخانه نشسته بودم، یک دفعه کتابی از روی میز افتاد و من از ترس به هوا پریدم. یا اصلا چرا راه دور برویم. همین امروز که فکر کردم یک جانور را زیر پا له کرده‌ام، تا می‌توانستم جیغ کشیدم و دویدم اما بعد دوستم که از پشت سر می‌آمد صدایم کرد و با خنده گفت که آن فقط یک تکه چوب خشک بوده.

مسخره است اما گاهی این ترس‌ها دیرتر از حد نرمال اتفاق می‌افتد. مثلا صدایی را می‌شنوم و بعد بدنم یک دقیقه بعد با تاخیر واکنش نشان می‌دهد. مثل وقتی برای کسی لطیفه‌ای تعریف کنی و او همان طور بر و بر نگاهت کند و یک ساعت بعد تازه بخواهد بزند زیر خنده؛ ماجرا همین قدر مسخره است.

و این‌که شما اگر ده هزار بار پشت در بایستید تا وقتی من می‌آیم یک دفعه جلویم ظاهر شوید و شکلک دربیاورید برای دفعه ده هزار و یکم هم می‌توانید درست به اندازه دفعه اول من را بترسانید. من بازنده همیشه این بازی‌ام! چون هیچ وقت ذهنم به دیدن شما پشت آن در عادت نمی‌کند و هر بار به خودم می‌گویم که امروز دیگر نیست! خسته شده رفته پی‌کارش... و بعد توی همین فکرها هستم که شما یک مرتبه می‌پرید و غافلگیرم می‌کنید. البته این فقط یک فرضیه است و من هنوز نتوانسته‌ام کسی را پیدا کنم که حاضر باشد وقت و انرژی بگذارد و ده هزار بار این آزمایش را روی من تکرار کند .

اما به هرحال شواهد نشان می‌دهد که اگر روزی قرار باشد ترسوترین دختر دنیا را انتخاب کنند به احتمال نود و نه ممیز نُه نُه نُه نُه نُه نُه .... درصد! آن دختر من هستم که با ترس و لرز از سکوی اول بالا می‌روم و بعد در حالی که با کمال آرامش منتظرم مدالم را بیاورند یک دفعه صدای سرود ملی بلند می‌شود و من هزارمتر از جا می‌پرم و به عبارتی قلبم می‌آید توی دهانم !

و جالب است بدانید این ترسناک‌ترین داستان زندگی من است!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.javadi
m.javadi
٩٥/٠٢/١٩
١
٠
چه جالب تازگیها این موضوع دقیقا مشکل من هم هست فکر میکنم احتمالا از کمبود ویتامینی چیزی باشه به حدی آزار دهنده است و خنده دار در عین حال هم خودمو دلداری میدم و هم باید به اطرافیانم بگم که مثلا از سایه خودم بخاطر سرعتش ترسیدم :| الان خوشحالم که تنها نیستم احتمالا ما بی شماریم خخخخ
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
کمبود ویتامین ؟!بعید نیست...بهش فکر نکرده بودم ! ولی فعلا داریم میسوزیم و مسازیم دیگه
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
انصافا سخته آدم تا این حد خوف داشته باشه از اطرافش. خدا بهتون صبر و آنتی ترس مناسب رو عطا کنه :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
حالا من فقط از این ترس های الکی نوشتم و دیگه حرفی از فوبیاهای عجیب غریبم نزدم آنتی ترسم دیگه زندگی رو خیلی بی نمک می کنه
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
آخ گفتین: /منم عین شمام: )
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
آخ که عین من بودن توی این یک مورد چقدر بده
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
من شیفته ترس و وحشت سه خط اخرم..خیلی باحاله:-) ن
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
ترس یعنی تخیل غلو شده بی رحمی روزگار
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
آفرین یه بخشی از این ترس به خاطر تصور و تخیل زیاد ماست ... هیچ اتفاقی نمی افته اما ما کلی تخیل می کنیم و میترسیم
صحاری
صحاری
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
هر چیزی با تمرین درست میشه ..شاید دیر نتیجه بده اما بی نتیجه نیست ..تمرین کنید که نترسید ..تمرین کنید در برابر مسائل انی واکنش سریع نشون ندید ...ادم با تمرین کارهای سخت تر از این رو هم انجام میده .. قشنگ عمق مطلب رسونده بودید
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١