درد دل جدید چی داری؟!
داستان دوستی که گذاشت و رفت

درد دل جدید چی داری؟!

نویسنده : صدیقه حسینی

دوستی داشتم که عاشق درد دل شنیدن بود. غم‌ها را بو می‌کشید و با اولین پرواز خودش را می‌رساند و بعد چهار زانو می‌نشست پای درددل ها!... گاهی دست‌هایش را هم زیر چانه می‌گذاشت و می‌گفت: خب شروع کن...!

و وقتی سیل کلمات آغشته به غم جاری می‌شد، او محال بود غرق شود. یک تنه پای همه‌ی درددل‌ها می‌نشست. یک بار هم که برای من مشکلی پیش آمد زنگ زد و گفت: عزیزم! حالا چه طوری می‌خوای با این وضع به زندگی ادامه بدی؟

خندیدم و گفتم: من که خوبم ... کدوم وضع؟!

گفت: می‌دونم... می دونم نمی خوای بروز بدی... اما تو باید با من حرف بزنی! حرف بزن!

و بعد در حالی که بلند بلند روضه می خواند و گریه می کرد از من خواست بدون معطلی درددل را شروع کنم. متاسفانه من چیزی برای گفتن نداشتم اما یک جورهایی توی رودربایستی گیر کردم. فکر کردم هر طور شده باید یک غمی از این طرف و آن طرف دست و پا کنم و نگذارم دست خالی برود. به هر حال دوستم بود!

گفتم: می دونی؟ واقعا سخت بود...

از پشت تلفن می‌توانستم ببینمش که پاکت چیپس و تخمه‌اش را چیده کنار تلفن و منتظر درددل‌های من است. تمام تلاشم را کردم که درددل خوبی از آب دربیاید اما نشد. سوز قضیه را نتوانستم آن طور که باید و شاید در بیاورم. نتوانستم یک غم کشنده‌ی پدر مادردار نشانش بدهم. یک جورهایی آب بسته بودم به درددلم! او هم فهمید و وقتی دید همه چیز رو به راه است هیچ خوشش نیامد. وسط درددل‌هایم خمیازه کشید، حسابی حوصله‌اش را سر بردم. چند باری سعی کرد من را برای شروع یک درددل جانانه تحریک کند حتی حس بدبختی را مو به مو به تک تک سلول‌هایم تزریق کرد اما بی فایده بود. این بود که گذاشت رفت!

حالا روزی اگر دلم برایش تنگ بشود باید اول یک غم درست و درمان دست و پا کنم.

اصلا از او بگذریم. شاید کسی در این خانه را زد. یعنی آدم نباید چهار تا دانه درد دل و غصه‌ی عمیق داشته باشد بگذارد جلوی مهمان؟ همین طوری خشک و خالی که نمی شود. از آدم انتظار دارند دیگر! ای بابا...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٦
٢
٠
ای بابا خدا کنه همه خونه ها بی درد و غصه باشن و هر کی اومد یه درد هم نباشه که ریخت تو دلش..اولش که خوندم تو دام گفتم وای چه دوستی ای کاش یکی از این دوست ها من داشتم..اخه اکثرا برای شنیدن درد و دل اینقده مشتاق نیستند اما کم کم که اومدم پایین تر خدا رو شکر کردم:))قلم احساست توانا گل:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
ولی من بدم میاد از این مدل ها یعنی اینکه تا آدم یکی رو ببینه شروع بکنه غصه گویی !
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
منم مث دوستمون اولش گفتم چه دوستی! کاش یکی بود که وقتی غصه دارم می اومد میگفت چه مرگته؟ ولی بعد فهمیدم ای بابا! الکی به حال شما غبطه خوردم،خداقسمت نکنه همچین ادمایی رو.بعضی ادما کلا فاز منفی ان :((
S_rasa
S_rasa
٩٦/٠١/٠٦
٠
٠
:))) آره، از این مدل آدما دیدم. ینی طرف کلا میخواد بدبختی بشنوه! حال می کنه. :/ بعد به قول شما، یه طوریم هس که آدم سعی می کنه کم نیاره و پیازداغ بدبختیاشو زیاد کنه! ولی خیلی نباید با اینطور آدما گشت. همون بهتر که پرشو وا کردین :)) لحن و موضوع متن دلنشین بود. سپاس :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات