داستان از اونجا شروع میشه که روحت دیگه تنت رو همراهی نمیکنه. هستی، اما در واقع نیستی! تنهایی، معنی جدیدی به خودش میگیره، جوری که هر چی دورت شلوغتر می‌شه، تنهاتر میشی! البته نه از اون دسته تنهایی‌های معمولی که با گوشه‌گیری همراهه! هر چند بعدشم به این مرحله می‌رسی که جسمت مسیر روحت رو عقبگرد می‌کنه و تو یه گوشه سرد و تاریک توی یه چفت و بستی ثابت، با روحت یکی میشه.

یه جاهایی به روت نمیاری، با خنده‌های ساختگی سعی در عادی جلوه دادنِ اوضاع داری! این درست همون موقعیه که بیرون از دایره اطرافیان وایستادی و داری نگاشون می‌کنی، تو می‌دونی توی دایره‌شون پر از خالیه! اما هیچی نمی‌گی. تو هم دایره خودتو داری، اما گاهیم به درون دایره اونا پا میذاری و با نقابی که به صورتت زدی، قاطیِ بقیه میشی، اما تنها با سطحی از وجودت (جسم)، نه همش. اما روحت ضجّه می‌زنه، هی ناخن به دلت می‌کشه و با یه سنگینی خاصی توی سکوتی مبهم، غرق میشه! هی میاد بالا و سرش به یه مانع می‌خوره و برمیگرده، یه چیزی می‌خواد که وقتی اومد بالا بگیردش، اما اگرم باشه، اون اکثریتی که داخل دایره هستن مانعش میشن، اینجاس که درد از تو رشد میکنه، هی خورده میشی، خورده میشی، این خوردگی از وجودت کم می‌کنه و به حجم تنهاییت اضافه! این‌جا باید برگردی به دایره خودت!

دوست داری تو یه چیزی حل بشی، اما آبی‌تر از اونی هستی که این روغن بوگرفته محیط بخواد تو رو توی خودش حل کنه. همش به دنبال یه نفر مثل خودتی و این افراد هر چی بیشتر، درد کمتر. حداقلش اینه که پیششون آروم میگیری و دردات تقسیم میشه بر همین تعداد. واسه یه همچین اوضاعی یه نفرم باشه بسه، یکی که اما همیشه باشه، همیشه. نه این‌که تا سرت رو شونه ش گذاشتی، بی هوا شونه خالی کنه، جوری زمین بزندت که به همه بدبین بشی و ندونی که دوباره با کی و چطور حرف بزنی!

«درک شدن» معجزه‌ایه که از تنهاییت کم میکنه، هرکی معجزه درک کردنت رو داشته باشه، میشه پیامبرت و بی چون و چرا بهش ایمان میاری. اما اگرم هیشکی پیدا نشد که همصدات بشه، نباید فکر کنی که داری اشتباه میری، واسه اینکه همیشه فکر اکثریت درست نیست. «آناتول فرانس»، نویسنده فرانسوی، میگه: «اگه 50میلیون نفر به یه چیز احمقانه اعتقاد داشته باشن،اون چیز بازم احمقانه‌ست!». در این مورد، مقبولیت به رأی اکثریت ربطی نداره و غلط غلطه، چه بخوای،چه نخوای!

از نظر تو بقیه در اشتباهن، اما نباید اینو فراموش کنی که اونام همین نظر رو درباره ی تو دارن! با این وجود، نباید اونقدر از خودت ضعف نشون بدی که تا یکی دست رو شونه َت گذاشت و ادعای همدردی کرد، سریع همه درد دلاتو بهش بگی. آخه یه وقتایی هست که نمیفهمنت، این به کنار،اما امون از اون لحظه ای که اشتباه بفهمنت، برداشت غلطی ازت بکنن و اینجاست که قضاوتای کورکورانه شون، میشه قوزِ بالاقوز. پس توی اینجور مواقع، سکوت کن و بذار بغضات سربسته باقی بمونن، یه وقتایی سَبُک نشی، سنگین تری!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
البته رفیق خوب واسه همینجور مواقع خوبه :) به نظرم نباید بزاریم که تا این حد تنها بشیم که یک نفری که حداقل بی دغدغه درد و دلامون رو گوش بده رو هم پیدا نکنیم.
m_sabri
m_sabri
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
داستان اینه که این تنها شدنه به دست خودم آدم نیس خیلی وقتا...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
سلام؛ خیلی خیلی خوش آمدین :)
m_sabri
m_sabri
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
درود به شما دوست گرامی...ممنون
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
ایول به شما که تازه واردی و پست به این خوبی ثبت کردی..همین ریتم را داشته باش تو پست های بعدیا
m_sabri
m_sabri
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
ممنون از نگاتون...
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
نقدی به متن وارد نیستن
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
فقط یک نقد جدی به این متن وارده انتخاب عکس پست انتخاب درستی نبوده و تیتر نادرستی که مخصوص این متن نیست
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨