مسخ - نقد داستان - بخش سوم
نقد داستان مسخ

مسخ - نقد داستان - بخش سوم

نویسنده : مهراد علوی

قسمت دوم  از اینجا

خواندن کتاب مسخ تمام شد، ولی هنوز سوال اصلی جواب نداده شده بود: «چرا گره‌گوار تبدیل به موش شده بود؟!»

حوصله‌ی خواندن دوباره‌ی کتاب را نداشتم. بنابراین جمله‌ی «نقد داستان مسخ» را در اینترنت جستجو کردم. چندین سایت را خواندم، ولی هیچ‌کدام جواب سوال را در خود نداشتند! همه‌شان به تعریف و تمجید از این داستان و شیوه روایتگریِ «کافکا» پرداخته بودند و دیگر هیچ. همه‌شان هم به این نکته اشاره داشتند که «گره‌گوار» مسخ شده!

به ناچار، کتاب را دوباره خواندم. اولین بار که داستان را خواندم، برداشتم متفاوت از برداشت سایرین بود؛ اما نه چندان قطعی! بار دوم، داستان را با دقت بیشتری خواندم و نتیجه این شد که:

«کسی که مسخ شده، گره‌گوار نیست؛ بلکه پدر، مادر و خواهر او مسخ شده‌اند!»

این داستان، نمایانگر هوش فوق‌العاده و خلاقیت کافکا در روایت داستان است. کافکا، دنیای واقعی را شرح نمی‌دهد، بلکه دنیای متجسم در ذهن خانواده سامسا را بازگو می‌کند!

«گره‌گوار» خانواده‌اش را ترک کرده و یا مرده است. پدر، مادر و خواهرش نتوانسته‌اند با این مسئله کنار بیایند و تمام تلاش‌شان را برای انکار این موضوع می‌کنند. چرا که نبودن گره‌گوار برای آن‌ها، یعنی سقوط از قله‌های خوشبختی به درون دره‌های سیاه‌روزی‌ست. بنابراین، تنها موجود زنده‌ی اتاق گره‌گوار که همان موش باشد را به جای فرزندشان می‌گیرند و به دیگران هم می‌گویند که پسرشان هنوز زنده است.

مسخ یک حالت روانی و اتزاعی‌ست. اگر خودِ گره‌گوار مسخ می‌شد و خودش را موش می‌دانست، دیگران نباید او را موش می‌دیدند؛ بلکه باید انسانی را می‌دیدند که رفتار موش‌ها را از خودش نشان می‌دهد: «سرجایش، خشک شد؛ دست‌هایش را روی شکمش گذاشت و از منظره‌ی جانوری که به هر سو می‌خرامید، کاملا تعجب کرد، که چطور هیچ‌کس به فکرش نرسیده که آن جانور را بیرون بیاندازد؟!»

اما همه شخصیت‌ها، موشی را می‌بینند که خانواده‌ی سامسا، آن را «گره‌گوار» صدا می‌زنند.

تنها جایی که گره‌گوار با شخصی به جز خانواده‌اش صحبت می‌کند، جایی‌ست که معاون شرکت پشت در بسته‌ی اتاق ایستاده است. اما با سوال بی‌جوابی که نویسنده مطرح می‌کند: «چرا خواهرش نمی‌رفت، جز جرگه‌ی آن‌های دیگر بشود؟! بی‌شک تازه بلند شده و لباس نپوشیده بود. اما چرا گریه می‌کرد؟!» و چند خط بعدتر: «مادر صدا زد: « گرت، گرت!» دختر جوان از پشت جدار چوبی، جواب داد: « بله مادر جان!» زیرا اتاقش به وسیله‌ی اتاق گره‌گوار از آن جا مجزا شده بود.»

از کنار هم گذاشتن این دو خط، می‌فهمیم که گرت (خواهر گره‌گوار) بوده که سعی می‌کرده به جای برادرش صحبت کند. همانطور که نویسنده هم اشاره به تغییر صدای گره‌گوار می‌کند. بعد از باز شدن در اتاق، گره‌گوار با معاون شرکت صحبت می‌کند، اما معاون چیزی از آن حرف‌ها را نمی‌فهمد. در واقع، گره‌گوار اصلا صحبتی نکرده و آن جملات ساخته‌ی ذهن پدر و مادر اوست و نه واقعیت موجود!

چندین جای کتاب هم نویسنده با طرح کردن سوالاتی بی‌جواب (که در ابتدای مطلب، آورده شدند.)، ذهن خواننده را به این سمت، سوق می‌دهد.

جدا از این‌که چه کسی «مسخ» شده، کافکا در این داستان، به خوبی، مردن عواطف و حالت «علت و معلولی» شدن روابط بین انسان‌ها را بیان می‌کند. گره‌گوار، به خاطر فقط چند روز غیبت و بعد از چند سال خدمت صادقانه به شرکت، مورد مواخذه قرار می‌گیرد.

بدتر از رفتار صاحبان شرکت، رفتاری‌ست که خانواده‌ی سامسا با پسرشان دارند. آن‌ها معتقدند که پسرشان تبدیل به موش شده است، اما اقدامی برای درمان او نمی‌کنند! در عوض، او را در اتاقش زندانی می‌کنند. مادرش حاضر به دیدن او نیست و پدرش هم دائما قصد آزار و اذیتش را دارد. تنها خواهرش کمی با او مهربان است، که آن هم به خاطر رویایی است که در سر دارد؛ رویایی تنها به وسیله‌ی گره‌گوار محقق می‌شود! اما در انتهای داستان همان خواهر، اصلی‌ترین دشمن او می‌شود.

گره‌گوار، زمانی فرشته‌ی نجاب و خوشبختی‌شان بوده است. به خاطر زحمت‌ها و رنج‌های گره‌گوار، خانواده‌اش در رفاه و آسایش زندگی می‌کرده‌اند. اما حالا همان خانواده، اندک فضایی را برای راحتی و آسایش پسرشان، درنظر نمی‌گیرند! آن‌ها، رفته رفته تمام یادبود‌های گره‌گوار را از بین می‌برند و اتاقش را تبدیل به انباری می‌کنند. اتاقا آن‌قدر شلوغ و کثیف می‌شود که گره‌گوار (موش)، به سختی می‌تواند در بین اشیا، راه برود و نفس بکشد! پدر، گره‌گوار را زخمی‌ می‌کند و خانواده او را از خود می‌راند. با‌ل‌های فرشته‌ی نجات خانواده‌ی سامسا، شکسته و دیگر قادر به یاری کردن نیست. حالا همان فرشته، تبدیل به جانوری کریه شده که از او بی‌زارند!

خانواده سامسا، درست جایی واقعیت را می‌پذیرند که همه‌چیز عوض شده است: «موضوع مهم این بود که هر سه‌ی آن‌ها (پدر، مادر و خواهر گره‌گوار) کارهای حقیقتا قابل توجهی پیدا کرده بودند که به خصوص در آتیه، بسیار امیدبخش بود. وضع کنونی خود را می‌توانستند با اجاره کردن آپارتمانی ارزان‌تر و کوچک‌تر، ولی در مکانی بهت، جبران کنند.»

و حالا وقت آن رسیده که از «مسخ» بیرون بیایند!

در واقع، مردن و یا رفتن پسرشان، از ابتدای داستان هم برای آن‌ها، اصلا اهمیتی نداشت؛ تنها موضوع مهم، زندگی خودشان بوده و هست! اوج غربت و بیگانگی «گره‌گوار» اصلی با خانواده‌اش را می‌توان در دو صحنه‌ی « ویلن زدن خواهر برای مستاجرها» و « آخرین باری که موش از اتاقش بیرون می‌آید» فهمید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
من کتاب مسخ کافکا یی رو گرفتم که اولش با پیشگفتار حسن قائمیان شروع میشه، همون اوایل نوشته:(( آدمیزد در اندیشه و رفتارش هم آزاد نیست، از دیگران رودربایستی دارد، میخواهد خودش را تبرئه کند، دلیل میتراشد، از دلیلی به دلیل دیگر میگریزد!اما اسیر" دلیل خودش" است چون از محیطی که به دور او کشیده شده، نمی‌تواند پایش را بیرون بگذارد)) این قسمتی که نوشته به نظرم محوریت بیشتر داستان های کافکاست مثل گروه محکومین و گراکوس شکارچی که آقای قائمیان یه خلاصه ای از شون گفته! احساس میکنم بیشتر یا همه قهرمانای کافکا اسیر و مطیع و محکوم به تحمل ان! و قانون خاصی توی زندگیشون هست که آزارشون میده! در هر صورت من طور دیگه ای داستان و فهمیده بودم و ترغیب شدم یه بار دیگه بخونمش:)) ممنون از شما بابت نقد:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
کتاب من، ترجمه ی صادق هدایت هستش. از کافکا، به جز «مسخ»، «محاکمه» و داستان کوتاه «ساخت شهر» رو خوندم.** ممنون از شما برای همراهی.
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
این کتابی که من گرفتم اسمش ( مسخ و داستان های دیگر) توی پیشگفتار یه توضیحی محور داستان های کافکا داده و ادامه ی مسخ این داستان ها رو آورده:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
کلا این گفته های شما ذهنیت منو عوض کرد یعنی باید یه بار دیگه از این نگاه داستان رو بخونم..و چقدر هم خوبه این کار ..دستتون درد نکنه
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
خواهش می کنم. خوشحالم که اینطور بوده. ممنون از همراهی.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦