خدای جت های آتش گرفته / داستان کوتاه
این داستان واقعیست

خدای جت های آتش گرفته / داستان کوتاه

نویسنده : z_amini

خاله‌ی مادرم اینطور تعریف می‌کرد که :

برادری داشتیم ناتنی که پدرمان از کودکی و پس از مرگ پدر و مادرش اورا به فرزندی قبول کرده بود. نوجوان  و پر از شیطنت بود اما درکنار تمام شیطنت‌هایش یک رفتار ناشایست از او سر میزد که همه‌ی ما را به شدت خشمگین و ناراحت می‌کرد. نصیحت‌های پدر و تنبیه‌های او (تنبیه بدنی در نظام آموزشی پدر نبود. یا با او قهر و یا او را درون اتاقی حبس می‌کرد) در برادر ناخلف‌مان اثری نداشت. تنها باعث شده بود رفتارش را از ما پنهان کند. رفتار زشت و سرگرمی مخرب او دام گذاشتن برای پرندگان بود. از قضا در این امر مهارت فوق العاده‌ای نیز داشت. پرنده‌ی بیچاره گرفتار دام می‌شد تا بازیچه‌ی بازی شبانه او باشد.

هوا که تاریک می شد، برادرم بود و پرنده و پیت نفت و کبریت. پرنده زبان بسته با نفت خیس می‌شد طوری‌ که دیگر قدرت بلند شدن از زمین را نداشت. اما لحظاتی بعد که آتش به جانش می‌افتاد،گویی جانی دوباره می‌یافت. به سرعت به سوی آسمان پر میزد. به گمانم داد خود را به پیشگاه خداوند می‌برد. در این لحظه شور و هیجان وجود برادرم را می‌گرفت و فریاد میزد: جِت!...جِت!

یکی از روزهای بهاری، برادرم در حال آبیاری بود. رعد و برق میزد. هوا بهاری بود دیگر. ناگهان رعد و برقی پر صدا نه تنها قلب مارا، بلکه به گمانم تمام روستا را لرزاند. صاعقه‌ای همچون شمشیر که پرتاب شود از میان آسمان گذشت. نگاه‌ها همه به آسمان خیره شد. ناگهان صدای فریادی آشنا روح را از جسم‌مان بیرون کشید. همه سراسیمه دویدیم. صدا همان صدا بود. صدایی که فریاد شوقش همراه بود با جت!... جت!

بدن بی جان برادرم نزدیک جوی آب و کنار بیل‌اش افتاده بود. مردم می گفتند صاعقه او را کشته است. اما میان گریه‌های ما، پدرم نالان و گریان بر سر میزد و می‌گفت: صاعقه نه، خدای جت‌های آتش گرفته...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
چقدر پند آمیز بود جمله پدر! موفق باشید
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
هرچه که اطراف ماس نشانه ای از عظمت خداست.این اتفاق هم یه درس عبرته برا همه که بفهمن هرچیزی تو این دنیا تاوان داره. ممنون از حضورتون!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
وای..چه دلی داشت بنده خدا..
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
واقعا نمیدونم چطور میتونسته اینکارو بکنه؟خدا بیامرزدش. ممنون از حضورتون!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
آه حیوانات مظلوم اینجوری ظالم رو می گیره؛ وای به حال اینکه آه انسان مظلوم دامن گیرمان شود
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
بیگناە با بیگناە فرقی ندارە.از نظرمن حیوانات، مظلوم ترن تا انسانها
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
پناه بر خدا! کلید اسراری خلق کردین بانو. از مکافات عمل غافل مشو...
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام.چی بگم؟ غافل نخواهیم شد ان شاالله. ممنون از حضورتون!
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
علیکم السلام؛ خواهش می کنم.
پریا
پریا
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
خیلی عالی بود
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
ممنون ازشما!
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
میگن چوب خدا صدا نداره ولی این یکی خیلی پر سروصدا بود
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
اتفاقا من مخالف اون جمله ام.چوب خدا پرصداترینه.فقط بعضی ادما تو گوش خودشون پنبه گذاشتن...ممنون از حضورتون
یه هم اندیش
یه هم اندیش
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
وای چ اتفاقی... واقعا تاثیرگذار بود..ممنون
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
به بە! میبینم کە دوستان هم اندیش هم اومدن. اتفاق خیلی تلخیە و واقعی هم هست متاسفانە.خدابیامرزدش. ممنون از حضورتون!
neda_g
neda_g
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
واقعا همینطوره،از هردست ک بدی از همون دست میگیری،عالی بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨