ای کاش سایه‌ها اسیر ما نبودند
داستان کوتاه

ای کاش سایه‌ها اسیر ما نبودند

نویسنده : حس معلق

ظهر یک روز تابستان توی حیاط خونه نشسته بودم که ناگهان صدایی شنیدم.

«ولم کن ؛ چیکارم داری؟ چرا نمیزاری به حال خودم باشم؟»

سریع پشت سرمو نگاه کردم اما چیزی ندیدم، تموم حیاطو برانداز کردم ولی کسی نبود، فکر کردم شاید کسی اومده تو خونه و میخواد اذیتم کنه ولی بازم کسی رو پیدا نکردم.

دوباره اون صدا اومد...

میگفت: دنبال کی میگردی؟ بیا بیرون ... من اینجام

دوباره تو حیاط برگشتم باورم نمیشد. روی صندلی چوبی گهواره‌ایم یه موجود سیاه نشسته بود و تاب میخورد. صدای قژقژ پایه‌های صندلی تمام موهای تنمو سیخ سیخ کرده بود. تمام تنم خیس عرق شده بود و میلرزید.

با ترس و لرز پرسیدم : تت ت.....تتو کی هستی؟

خنده ای کرد و گفت: زیر پاتو نگاه کن

سرمو پایین انداختمو زیر پامو نگاه کردم اما هیچی ندیدم

گفتم: اینجا که چیزی نیست!

خنده تلخی کرد و گفت: بایدم متوجه نشی چون من هیچ جایگاهی توی زندگیت نداشتم و هیچ توجهی به من نداشتی.

یه موجود اضافه برات بودم که بود و نبودش هیچ اهمیتی واست نداشت.

مات و مبهوت شده بودم اصلا نمی‌فهمیدم چی میگه دوباره سوالمو تکرار کردم اما برخلاف دفعه قبل، محکم و با صدای رسا.

- تو کی هستی؟

گفت: من سایه تو هستم!

همون که هرجا رفتی دنبالت اومد بدون اینکه توقعی ازت داشته باشه، جلوی پات راه رفتم، پشت سرت اومدم، واست کوچیک شدم، ازت بزرگتر شدم. همه کار کردم که منو ببینی و توجه کنی اما متوجه نشدی. آخه چرا من باید پابند تو باشم؟ چرا نبایدآزاد باشم و هرجا دلم خواست برم؟ اصلا چرا هرچی تو بپوشی منم باید همونو بپوشم؟ هرچی بخوری منم همونو چیزو بخورم؟ چرا با تموم بی‌رحمی منو روی زمین کش میدی؟ اصلا... اصلا تو چرا منو اسیر خودت کردی؟

از این همه «چرا»یی که آقای سایه ردیف کرده بود کلافه شده بودم، پریدم وسط حرفشو گفتم : به من چه! مگه من گفتم دنبالم بیایی؟ حالا که اینجوری شد بزار یه چیزو واست روشن کنم. اگه من نباشم که تو هم نیستی ؛ این منم که برای به وجود اومدنت گرمای آفتابو تحمل می‌کنم یا جلو نور چراغو می‌گیرم. من تو رو بوجود آوردم. بدون من تو وجود نداری!

سکوتی بین ما حاکم شد هیچ کدام‌مان حرفی نمی‌زدیم. سایه از روی صندلی بلند شد و تکه آیینه‌ای را که گوشه حیاط انداخته بود را برداشت و خود را در آن نگاه کرد، اما آیینه هیچ چیز نشان نمی‌داد! سایه سرشو پایین انداخت و نگاهی به من کرد و گفت: کاش نبودی، تا من هم نبودم و این‌همه تحقیر نمی‌شدم!

خشکم زد. از حرف‌هایی که زده بودم خجالت کشیدم. چرا این حرف‌ها را زدم؟ باید از او عذرخواهی می‌کردم، باید می‌گفتم منظوری نداشتم. اما معطل کردم تا این‌که هوا تاریک شد و سایه ناپدید.

حضورش را در کنارم احساس می‌کردم. ساکت و آرام. سایه محکوم به اسارت بود. اما اگر آزاد می‌بود چه می‌شد؟ اگر تمام سایه‌های موجودات و اشیاء آزاد بودند چه اتفاقی رخ می‌داد؟

========

# ای کاش سایه ها اسیر ما نبودند

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٩
١
٠
از اون دیدهای ناب بود! سایه! چقدر مظلومِ :) واقعا من یکی که تاحالا از این زاویه به سایه نگاه نکرده بود. جالب بود واسم داستانتون.
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
ممنون لطف دارید
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٠
١
٠
سایه قواره ای تیره و ثابت با سکوتی سرشار از حرف و حرکت
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
عجب جمله ای مکمل داستانه
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
واااااااای خیلی خوب بود این. خیلی
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
تشکر
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١