در روشنایی LEDهای خاموش!

در روشنایی LEDهای خاموش!

نویسنده : مهدی معتمدی

دلم که تنگ می‌شود سرم را می‌چسبانم به شیشه پنجره و فکر می‌کنم به چیزهایی که به آن‌ها گفته‌ام: بد.

اما همان‌ها بودند که نوع فکرم را تغییر دادند. شاید به همین علت است که زمانی می‌رسد تا به تمام اتفاقات بدِ قبلی بخندیم!

بدها، بد نیستند، جرم‌شان بر خلاف خواسته‌ها بودن است و خواسته‌ها فارغ از نوع‌شان، خوبند. در حالی که بدها تغییرمان می‌دهند و مثبت یا منفی بودن تغییر، بستگی به تصمیم‌های خودمان دارد.

در حال یافتن معنی برای پس گرفتن نیروی شامگاهی هستم. من زنده‌ام تا برای هر چیزی، مفهومی پیدا کنم. انگار همه چیز در کنار فهم هیجان انگیز می‌شود.

شب همچنان در خیابان می‌دَود و من در روشناییِ LED های خاموش، نوشتن را می‌نویسم...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
یکمی بهم ریخته بود. سر تیتر این بهم ریخته گی هم همین خط آخرتون به نظرم. من متوجه ربطش به بد و این حرفها نشدم؟
مهدی معتمدی
مهدی معتمدی
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
حق با شماست, دو پاراگراف آخر حالات خودم را بیان میکرد که شاید بهتر بود نوشته طولانی تر میشد اما میخواستم خیلی خلاصه و چکیده شده بشه تا خواننده خودش گسترشش بده. شاید بهتر بود گه دو قسمت اصلی با یک پاراگراف به هم ربط داده میشد. ممنون از اینکه نظر دادید.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
عالی بود...مرسی؛هدف و فکر جالبی در پس این نوشته است
مهدی معتمدی
مهدی معتمدی
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون از اینکه توجه کردید و این برای من خیلی ارزشمند است.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات