مثل فنجانی که می‌ترسی بنوشی‌اش، مبادا که تمام شود
دلنوشت

مثل فنجانی که می‌ترسی بنوشی‌اش، مبادا که تمام شود

نویسنده : سارا یوسفی

تا به حال صحنه بی‌نظیر کوتاه کردن ناخن‌های بچه‌های کوچک توسط پدر و مادر را دیده‌اید؟ آن نگاه با دقت یک پسرک دو ساله، آن با ترس دست عقب کشیدن یه دختر بانمک و خردسال؟ آن‌ها پر از شوق‌اند. پر از وجود، پر از لذت، پر از زمان حال، پر از احساسات مثبت، پر از زندگی. آن‌ها عاشق زندگی‌اند. عاشق زندگی کردن‌اند.

و عشق یعنی ترس. می‌ترسند وقتی غریبه می‌بینند، می‌ترسند وقتی صدای بلندی بیاید، می‌ترسند وقتی در اتاق تنها از خواب بیدار شوند. می‌ترسند از آسیب، از این‌که آن ناخن‌گیر یا قیچی کوچک، پوست لطیف‌شان را خراش دهد. آن‌ها از دست رفتن را دوست ندارند.

می‌ترسند. و این آغاز ماجراست. در تمام زندگی می‌ترسیم از این از دست رفتن. تقلا می‌کنیم برای زندگی. مواقع خطرناک، برای نجات زندگی قدرت‌هایی در خودمان پیدا می‌کنیم که تعجب آورند. حتی در پیری. در دردیم، در عذاب، خجالت از اطرافیان، ناتوانی.

چنگ زده‌ایم به زندگی. چون دوستش داریم. چون حق‌مان است، چون ما، از دست رفتن را بلد نیستیم.

این ذات بشر است. شاید بعضی افراد، چنان روح بزرگی داشته باشند، چنان پاک باز باشند که اهداف بزرگتر را ارجح بدانند بر از دست نرفتن. ولی آیا این میل به زندگی را در آن‌ها خاموش کرده است؟ نه. آن‌ها، فقط از خود گذشته‌ترند. ولی در هر حال، همه انسان‌ها در اعماق وجودشان بالاخره زندگی را دوست دارند.

و ترسناک‌تر از این می‌دانید چیست؟ اینکه انسان‌ها همانقدر از دست رفتن را دوست ندارند که از دست دادن را. که زجر می‌کشیم وقتی هدیه‌ای که برای‌مان با ارزش است آسیب بییند. که درد دارد وقتی دوستان‌مان از ما رنجیده خاطر باشند. که با در خاک سرد گذاشتن پیکر عزیزان‌مان، بخشی از قلبمان برای همیشه کمتر می‌تپد. که اسباب کشی از خانه‌های پرخاطره‌مان دردناک است. که آه می‌کشیم وقتی که با وجود «به زودی میبینمت»ها، ته دل بدانیم شاید هم نه. که اشک می‌ریزیم وقتی عزیزی با چمدانی در فرودگاه، می‌رود که برود تا سال‌ها، تا زمانی که حتی اگر برگردد دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد.  

ما انسان‌ها، از دست دادن را هم بلد نیستیم. از تغییرات مخالف میل‌مان در زندگی متنفریم. و می‌خواهیم برای همیشه بتوانیم افراد با ارزش، ویژگی‌های با ارزش و اشیا با ارزش در زندگی‌مان را لمس کنیم، حس کنیم... زندگی کنیم.

و این ترسناک است.

از دست دادن ترسناک است.

ترسناک است.

شاید خیلی ترسناک‌تر از از دست رفتن.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بود... فقط همین.
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
خیلی ممنونم، مرسی که خوندید :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
خوبه،ولی انتظار پست بهتری داشتم
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/١٥
٠
٠
مرسی که خوندید، امیدوارم بهتر شه :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣