شکلات سبز - قسمت اول
داستان کوتاه

شکلات سبز - قسمت اول

نویسنده : 151

طبق معمول، پس از اتمام دانشگاه به سرعت خودم را به پشت ویترین فروشگاه تلفن همراه رساندم تا مثل همیشه گوشی مورد علاقه‌ام را تماشا کنم و پول‌های پس انداز شده‌ی خودم را حساب کنم٬ تا ببینم دقیقا کی می‌توانم دو میلیون و پانصد هزار تومان کذایی را جمع کنم. آخر٬ خریدن این تلفن همراه٬ یکی از آرزوهای من است.

چند وقتی می‌شود که این مسئله ذهنم را درگیر خودش کرده. پس از اتمام حساب و کتاب٬ با یک نگاه حسرت آمیز به ‌‌ویترین، راه خانه را در پیش گرفتم.

همینطور که قدم می‌زدم با خدا هم صحبت می‌کردم:

«خدا جون! یعنی من به اندازه یک گوشی پیش تو اعتبار و ارزش ندارم؟! انصافا چند وقته که دارم ازت خواهش می‌کنم که پول این گوشیو واسم جور کنی؟! تا کی باید صبر کنم؟!»

گلایه‌هایم از خدا تمام نشده بود که صحنه عجیبی را دیدم. پیرمردی با لباس‌های کهنه و پاره٬ کنار سطل زباله افتاده بود و دهانش کف کرده بود.

یک لحظه جا خوردم. پشت سرم خارش گرفت. آخر٬ هیچ وقت چنین صحنه‌ای را ندیده بودم. دست و پای خودم را گم کرده بودم. نمی‌دانستم باید چه کاری انجام بدهم. بعد از چند لحظه٬ به خودم آمدم و یک نفس عمیق کشیدم. پشت سرم را با نوک انگشتانم خاراندم .کمی آرام شدم و حالم جا آمد.

پول تاکسی هم نداشتم و هیچ ماشینی هم محض رضای خدا نگه نمی‌داشت. پیرمرد را روی شانه‌های خودم گذاشتم و به سرعت او را به درمانگاه رساندم. خیلی کار سختی بود٬ ولی انگار یک نیرویی از درون مرا به انجام این کار تشویق می‌کرد.

بعد از یکی دو ساعت٬ حال پیرمرد خوب و آماده ترخیص شد. در حال جدا شدن از هم بودیم که دستم را گرفت و گفت: «جوون! من پولی ندارم که بخوام بهت بدم و کارت رو جبران کنم٬ ولی یه چیزی بهت میدم که می‌تونه مسیر زندگیتو تغییر بده»

پیش خود ذوق کردم بابت هدیه‌ای که پیرمرد حرفش را به میان آورد. پیرمرد دستش را در جیب وصله خورده‌اش برد و مشت گره کرده خود را بیرون آورد. من به شدت مشتاق دیدن درون مشتش شدم. ولی وقتی گره مشت او باز شد ٬کلا ناامید شدم. فکر میکنید درون مشت او چه چیزی بود؟! انگشتر عتیقه؟! کلید صندوقچه جواهرات؟! نه٬هیچ کدام. در دست او یک شکلات سبز رنگ بود که هیچ اسم و مارکی هم نداشت. ولی انگار یک جورایی تاریخ مصرفش گذشته بود.

از دستش شکلات را گرفتم و گفتم: «حاجی دمت گرم واقعا! نصف شبی چه حالی به ما دادی!»

پیرمرد گفت: «این شکلات رو قبل خواب بزار گوشه دهنت و بخواب. فقط امیدوارم بتونی طرز فکر خودت رو درست کنی و به چیزی که باید٬ برسی»

پوزخندی زدم و  گفتم: «حاجی جون٬ آخه نوکرتم! اینجوری که خفه میشم! چه کاریه خب! فردا میخورمش دیگه»

پیرمرد: «نه پسرم! باید قبل خواب شبانه بخوریش! بزار تو دهنت٬ خودش آب میشه! نترس٬هیچ چیت نمیشه!»

لبخندی زدم و با او خداحافظی کردم.

اواخر شب بود وقتی به خانه رسیدم. با همان لباس‌ها٬به رخت خواب رفتم تا بخوابم. چشمانم انگار سر جنگ با من داشتند و نمی‌خواستند بسته شوند. از سر بیکاری شکلات پیرمرد را باز کردم تا آن را بخورم. یک جورایی خاص بود. تا به آن لحظه چنین شکلاتی ندیده بودم. انگاری روی شکلات و پوسته‌اش٬یک چیزایی نوشته شده بود٬ ولی با خط عجیب و غریب که زیاد هم خوانا نبودند.

با بی میلی شکلات را طبق گفته پیرمرد گوشه دهانم گذاشتم. بعد از چند لحظه هیچ چیزی متوجه نشدم. فقط یک لحظه همه چیز نورانی شد...

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
نارين بانو
نارين بانو
٩٥/٠٢/٠٩
١
٠
هووم جالبه :) ادامه بديد ما منتظريم :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
چشم :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
جالب نبود.خخخ والا.هیچی نداشت.حقش بود بعد نورانی شدن رو یە کوچولو توضیح میدادین. آرزوی موفقیت :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
دست شوما درد نکنه :)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
اوووه کنجکاو شدم بقیش کو
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
بقیه ش تو راهه :) ممنون ک خوندید
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
جالب بود ایده تون، منتظر ادامه اش هستم. از اینکه سبز باشه شکلاته دلیل داشتین دیگه نه؟ ک ینی نشونه رویش و رشد و ایناس؟ بعد اینکه از لوبیای سحر امیز الهام گرفتینش نه؟ :)) یاد اون افتادم سر جریان شکلاتی ک بش میده. مثه لوبیایی بود ک ب جک دادن و ب نظر یه چیز خیلی پیش پا افتاده بود ولی معمولی نبود در اصل! فقط یه چیز اینکه پیرمرد رو چ حسابی گفت امیدارم طرز فکرتو درست کنی؟ این ینی فکر میکرد طرز فکر پسره بده؟ کمکش کرد ک. با ادم پلیدی برخورد نکرده بود که! دیالوگ باور پذیری نبود ب نظرم.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
لوبیا سحر آمیز از نزدیکی مغزمم رد نشده بود والا :) هیچ چیزی اتفاقی نیست :) در مورد دیالوگ پیرمرده باید بگم،گاهی اوقات بعضی افرادی ک سر راهمون سبز میشن،اساسأ عادی نیستن.حالا متوجه میشید در آینده :) ممنون ک خوندید :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
راس میگید. من ذهنم سمت شخصیت پردازی صحیح بود برا همین سمت عادی نبودن نرفت در صورتی ک همین ک همچین شکلاتی داشته ینی عادی نیس. اوکیه. مرسی از توضیح :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
حواستون جمع کنید لطفأ :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
وو!جا داره بگم خب بعدش؟!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
بذارید نیگا کنم!بله!دوستان از پشت صحنه اشاره میکنن جا داشت :)ممنون ک خوندید
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
منتظر ادامش هستیم :) خوب بود :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
: ) ممنون ک دنبال میکنید
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
باریکلا داستان خوبی بود. البته یکم چاشنی تصویرسازیش واسه خواننده کم بود. منتظرم ببینم چی میشه!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٩
٠
٠
مچکرم :)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
: ) این داستان کوتاهتون واقعیت هست یا .. ؟!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
کاملأ زاییده شده ی تخیل بنده س :) حالا اینکه واسه کسی اتفاق افتاده یا نه رو نمیدونم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
سلام؛ باید دید چه می کنی محمد...
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٠
٠
٠
سلام.امیدوارم ک خوب در بیاد : )
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
منتظر ادامه ش هستیم :) فقط زیاد طولانیش نکنید :دی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
ممنون ک مطالعه نمودید.در مورد طولانی بودن هم باید بگم ک طولانی نیست.متوسطه
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
راستشوبخواین اول نمیخاستم بخونم داستانو ! ولی دیدم حرف گوشیو زدین !( ازونجایی که خودمم دنبال گوشی ام :دی ) خوندمش :) منتظرادامش هستم :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
خخخ حالا چرا نمیخواستید بخونیدش؟ گوشی این یارو از این سیب گاز زده هاست ها؛) شما از همینا میخواید حتمأ :)) حالا بعد کنکور میگیرید ان شاءالله.
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
چون دیدم داستانه و ادامه داره و باس منتظربموووونم تاقسمت بعدش بیاد و ... :) ولی خب بهرحال خوندمش دیگه! نه بابا مابه همین J7 سامسونگم قانعیم :) انشالله که به سیب گاز زدش برسه :) انشالله همی کنکورتموم شه راحت شیم :) موفقیات :)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
هوم...جالب بود...ایده خوبه فقط یه نقد اینکه بهتر بود اگه یه خرده از توصیف و اینا استفاده میکردین بیشتر....منتظر قسمتای بعدیم!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
مچکرم :) خب توصیف جا و مکان داره!نمیدونم شایدم جا داشته توصیف کنم :)قسمت بعد جبران میکنم احتمالا
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
..قدردان این جور موقعیت های طنزم ؛ذات شوخی جالبه چه واقعی باشه چه الکی¡ مثلا اگه اون شکلات جادویی نباشه راوی نباید هیچ کس را مقصر بدونه که باید خوشحال بشه به امید داشتن هرچند واهی و لذت بردن بقیه از متن
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
خانم رضایی متاسفانه من هیچ چیز از نظر شما متوجه نشدم. احتمال هم میدم که نویسنده یعنی آقا محمد هم مثل من باشن. چون جمله بندی این نظر شما خیلی سخته! اگر امکانش هست لطف کنید با جملات ساده تر بگید موضوع از چه قراره؟ متشکرم.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
اقای مداحی معنی کدوم کلمه از جملات من را متوجه نشدید؟! هرچند خوبی و اهمیت فکر کردن به این کامنتها مشخصه..منظور کامنتم این بود که: این جور شوخی های جادویی حتی اگر به جادوی واقعیت هم نرسن بخاطر چراغ امیدی که در دل کاراکتر و خواننده شکل داده قابل تحسینه به همین خاطر ذات شوخی جالبه
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
خیلی مچکرم ک خوندید و نظر دادید :) و ممنون ک اومدید ‌و توضیح بیشتری دادید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/١٣
١
٠
منتظر ادامه داستان هستم . فقط امیدوارم از توی لپتون درخت لوبیای سحر امیز درنیاد :D
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/١٥
١
٠
:|¶| نه دیگه!در این حد ک تخیلی نیست :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
سلام. به قول علیرضا تصویر سازی ها خوب بود ولی جا داشت بهتر هم بشه. البته خب توی داستان کوتاه باید مختصر و مفید تصویر سازی بشه ولی خب همون مفید بودنش کم بود. یعنی میتونست بهتر باشه. اگر چه بازم خوب بود. یک سوال اینجا پیش میاد : شخصیت اصلی که حتی پول تاکسی هم نداشت چطور تونست پول درمانگاه رو بده؟ چون درمانگاه ها تا پول ندی درمان نمیکنن! این سوالی بود که بی جواب موند. یک نکته ی مثبت توی داستانت این بود که از کلمات قلمبه و سلمبه استفاده نکردی و به خواننده توی خوندن داستان کمک کردی. من توی یادداشت هات دیدم که سعی میکنی جملات پر از ترکیب ها و آرایه های ادبی و... به کار ببری در حالی که توی این داستان اینجوری نبود و خوب بود. خیلی ساده! اما نوع روایت به نظر من کمی کودکانه بود. به اینها دقت کن : «گلایه‌هایم از خدا تمام نشده بود که صحنه عجیبی را دیدم.». ببین توی داستان های حرفه ای نویسنده به خواننده نمیگه که با صحنه ی عجیبی روبه رو شدم! بلکه خود نویسنده صحنه رو جوری توصیف میکنه که خواننده بفهمه عجیبه! یعنی اگر هم توی داستانی اینجوری گفته بشه من تا حالا نخوندم. یعنی من تا حالا ندیدم که اینجوری روایت بشه. این نوع روایت توی داستان های کودک هست ولی. یا مثلا به این دقت کن : «فکر میکنید درون مشت او چه چیزی بود؟! انگشتر عتیقه؟! کلید صندوقچه جواهرات؟! نه٬هیچ کدام. در دست او یک شکلات سبز رنگ بود». این نوع سوال کردن هم کمتر پیش میاد توی داستان های حرفه ای. تو باید با صحنه سازی ها و با ایجاد فضای مناسب ذهن خواننده رو جوری هدایت کنی که ناخودآگاه این سوال ها توی ذهنش ایجاد بشه. بیان کردن این سوال ها زیاد جالب نیست. کمی استرس به فضا اضافه کن. کمی بهش حس کنجکاوی اضافه کن تا خواننده همراه بشه با داستان و این سوال ها درش شکل بگیره. محمد جان این قسمت از داستانت واقعا خوب بود. امیدوارم که موفق باشی. برم قسمت دوم رو هم بخونم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤