همین حوالی
داستان کوتاه

همین حوالی

نویسنده : r_rahimzadeh

«خیلی فکر کردم، ترجیح می‌دم یک نفری تنها باشم تا دو نفری، فقط همین... لیلا»

عقربه‌های زمان، در لحظه‌ی این واژه‌ها از حرکت ایستاد و تمام دنیا و من؛ من هم تمام وجودم ایستاد پشت چراغ قرمزی که پس از روزها و پس از سال‌ها بی‌وقفه «رفتن» و فقط و فقط رفتن، جلوی راهم سبز شد و فرمان داد: «ایست»! چشم ‌در‌ چشم واژه‌هایی پر از سکوت سال‌ها؛ واژه‌هایی که تمام کاغذهای سفید دنیا را پر می‌کرد، اما مات و مبهوت هیچ نمی‌دیدم؛ بر فراز بلندترین قله‌ی زمان، واژه‌ها ریز شده بودند و کوچک؛ گنگ شده بودند و نامفهوم! باد تکه‌ی کوچک کاغذ را از گوشه‌ی آینه به روی جعبه‌ی هرگز باز نشده‌ی ادکلن نشاند و بار سنگین تکه کاغذ کوچک هم، مرا بر کف زمین سرد اتاق. چشمانم را بستم. بادی که از دورها، از پشت کوه‌ها، دریاها، از آن طرف شهر و شاید هم از پاییز جاری در همین کوچه‌ای که پنجره‌ی اتاق قابش گرفته بود؛ در اتاق وزیدن گرفته بود، مرا آرام‌‌آرام از بلندی قله سرازیر می‌کرد به سمت واژه‌ها که کم‌کم بزرگ می‌شدند و مفهوم! کوچه‌ حالا زیر خش‌خش شاخه‌های خشک و زبری که در دستان صبور رفتگر، آرام این طرف و آن طرف می‌رفت، صیقل می‌خورد و از گرد و غبار روز پاک می‌شد و خاطرات من هم آرام، از گرد و غبار روزها، سال‌ها. فکر کردم: «تنهایی دونفره»؛ مثل اینکه چیزی گم شده بود؛ انگار مدت‌ها بود که روزهای زیادی گم شده بود و خاطره‌های بیش‌تری؛ من اما نبودنش را، گم شدنش را نفهمیده بودم؛ تا همین حالا، تا این «تنهایی دونفره». باید به دنبالش می‌گشتم، همین حالا؛ پس به دنبال یادی، لحظه‌ای، خاطره‌ای، گمشده‌ای در همین نزدیکی، از اتاق بیرون رفتم و در برابر مبل تک‌نفره ایستادم. حالا که خاطره‌ی هرروز، خاطره‌ی سال قبل، ماه قبل، هفته‌ی قبل و شب قبل، اینقدر دور شده بود، باید بیش‌تر هم به دنبالش می‌گشتم، حتماً بود و حتماً هم همین حوالی؛ شاید جایی در میان کلاف سردرگم لیلا که از یک شال‌گردن نیمه‌تمام رهاشده بر روی مبل، چند قدم جلوتر، برروی زمین افتاده بود. پس چشمانم به دنبالش خانه را کاوید: تلویزیون؛ همان که پس از یک روز کار سخت در هم‌صحبتی با رایانه‌‍‌ای که در سکوت و با زبان «نرم‌افزاری برنامه‌نویسی شده» صحبت می‌کرد، پناه می‌بردم به سر و صدایش، هرچه بلندتر بهتر، آنقدر بلند که دیگر فریاد سکوت به گوشم نرسد؛ بشقاب‌ها، لیوان‌ها، قاشق‌ها؛ همان‌ها که هرشب ساعت نه، آرام و بی صدا دور تا دور میزی آشنا می‌نشستند؛ هم‌سفره‌های شام دو نفره‌ی ما؛ و حالا... حالا دوباره مبل تک‌نفره‌‌ی لیلا، مبلی که شب‌ها بر روی آن می‌نشست و «تنهایی دو نفره‌اش» را در کلاف‌هایی آبی، زرد و سبز رنگ و در کلاف‌هایی به رنگ تمام رنگ‌های دنیا، گره می‌زد و کور می‌کرد... راستی که لحظه‌ها و خاطره‌ها آرام‌آرام از گوشه و کنار خانه پیدا می‌شدند، تنها با یک نگاه ساده! شال‌گردن نیمه‌تمام را به دور گردنم پیچیدم؛ سردم شد از گرم شدن با هزاران گره‌ی کور تنهایی...

صدای غریبی از دور نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، چیزی هم همراهش بود انگار؛ روزهای آرامی را هم که در سکوت دور و دورتر شده بودند، با قیل و قال نزدیک می‌کرد به امروز و به اینجا. به سمتش رفتم، پرده‌ی پنجره‌ی آشپزخانه را کنار زدم. ماشین آمبولانس را ندیدم، اما صدای آژیرش نزدیک نزدیک بود و نور قرمز رنگش هم برروی دیوار کوچه‌ی رو‌به‌رو پاشیده شده بود و این هردو انگار حسی را که در سال‌های دور، در روزهای بچگی‌ام خوابش برده بود، آرام آرام در «امروز من» بیدار می‌کرد؛ بیدار می‌کرد که حالا با شنیدن صدای آژیر آمبولانس، چیزی دلم را فشرد! یادم آمد؛ «جارویی انگار کوچه‌ی ذهنم را از گرد و غبار می‌رفت»... یادم آمد: بچه که بودم، هر بار با شنیدن صدای آژیر آمبولانس، چیزی دلم را می‌فشرد، آن وقت چشمانم را می‌بستم و دعا می‌کردم حال مریضی که در آمبولانس خوابیده، هرکس که هست، زودتر خوب شود؛ بزرگ‌تر که شدم شنیدن این صدا حس غربتی شد که فوراً جایش را به غربت‌های روزمره‌تر می‌داد؛ همان حس‌هایی که غربتشان زیر سایه‌ی بلند عادت گم می‌شود؛ و حالا... حالا نمی‌دانستم چند سال بود که حتی این صدا را نشنیده بودم! نور قرمز رنگ، سطح دیوار کوچه را پوشاند و از گوشه‌هایش گریخت. پنجره را بستم. لیلای کوچک در برابرم، از میان دو آدم‌برفی کوچک آهنربایی روی یخچال، نگاهم می‌کرد. موهایش در دستان باد سربه‌هوا پریشان شده بود و با پاهای کوچکش، محکم روی موج سنگینی که تا زانوهایش می‌رسید، ایستاده بود، دست‌های کوچکش را به اندازه‌ی تمام قاب دوربین و شاید قدر بزرگی دریا از دو طرف باز کرده بود تا دست به گردن دریایش، با او عکس یادگاری بیندازد! کودکی لیلا لبخند می‌زد...

هیچ وقت ندانستم چه چیزی دل لیلای آن روزها را می‌فشرده یا دل لیلای این روزها را؟ غرق در خنده‌ی کودکی لیلا، به گریه افتادم؛ چشمانم را بستم و دعا کردم: حال مریضی که در آمبولانس خوابیده، آمبولانسی که نور قرمز رنگش از گوشه‌گوشه‌ی دیوارهای شهر می‌گریخت و صدای غریب آژیرش، جایی، پشت ابرهای غلیظ آسمان پاییز شهر، گم می‌شد، هرکس که هست، زودتر خوب شود؛ خوب خوب...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٨
٠
٠
ان شاءالله که همه بیماران بالاخره خوب بشند :) | داستان خوبی بود ممنونم
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
از شما ممنون که برای خوندن وقت گذاشتید، متشکرم!
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
دوستانی کە موقع درج مطلبشون ،نیستن که جواب بدن، ایا ایمیل هاشون رو چک نمیکنن که بفهمن مطلبشون رو سایته؟ :)))
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
سلام ممنون از اینکه وقت گذاشتید، متاسفانه سفر بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم روز انتشار! باز هم از لطفتون ممنون!
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون از لطفتون که وقت گذاشتید، عذر می خوام سفر بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤