این‌جا خانواده نشسته‌ها!
وقتی پشت ماشین خود چیزی می‌نویسیم، چه چیزی را می‌نویسیم!؟

این‌جا خانواده نشسته‌ها!

نویسنده : M_Darvish

عه عاقا! این‌جا خانواده نشسته‌ها!...

این جمله اخطاری رو معمولا زمانی می‌شنیدیم که در یک مکان عمومی یا یک محیط خانوادگی یک کار ناشایست یا شاید هم شایسته(!)انجام می‌دادیم ولی در کل مناسب آن محیط نبوده. بالاخره هر حرفی رو نمی‌شه همه جا گفت.

اما اکنون که زمانه پیشرفت کرده و ما داریم یکی یکی پله‌های ترقی رو پشت سر می‌گذاریم و با چند سال قبلمون خیلی فرق کردیم. مردم کارهای جالب، دردناک، خنده ناک و گاهی خارج از محدوده انجام می‌دهند؛ که نمی‌شود به همه آن‌ها اخطار داد.

کارهایی که با جا بازکردن شبکه‌های اجتماعی میان مردم بیشتر به چشم می‌آید، این نرم افزارهای موبایلی به گونه‌ای دروازه همدلی و هم فکری و گفتگو را میان مردم باز کرده‌اند و این مردم حرف‌هایی را که آن‌جا نباید بگویند را این‌جا نمی‌گویند و حرف‌هایی را که آن‌جا باید بگویند را این‌جا می‌گویند (برای فهم بیشتر این جمله سنگین چند بار دیگر آن را بخوانید) منظور از حرف همیشه یک جمله نقل قولی نیست، حرف می‌تواند یک پیام تلگرامی، یک متن یا حتی یک کلمه باشد.

همه این‌ها را گفتم تا برسیم به اینجا؛ جایی که به آن می‌گویند اصل مطلب. اصل مطلب این است که ما این روز‌ها چیزهایی را می‌بینیم که تا حدودی دیدنش برایمان طبیعی نیست یکی از آن‌ها نوشته‌هایی است که روی شیشه عقب ماشین‌ها مشاهده می‌شود.

تا چند سال قبل نوشتن پشت ماشین فقط در ماشین‌های بزرگ و البته نیسان‌ها دیده می‌شد. اما امروزه تقریبا پشت هر ماشینی متنی نوشته شده است؛ که این تعجب آنچنان زیادی ندارد تعجب اصلی زمانی است که ما نوشته‌ها را می‌خوانیم. جملاتی که گاه شاید خنده بر لب‌های ما بیاورد اما آن خنده ارزشی ندارد.

درست است که اکثر افراد سعی می‌کنند مطلب خوبی پشت ماشین‌شان بنویسند که کار بدی نیست؛ مثلا نوشتن یک استاتوس عاشقانه یا اجتماعی یا نماد یک کمپین که به صورت هشتگ در آمده است، واقعا خوب است. اما وقتی جملاتی را می‌بینیم که مناسب فرهنگ ما نیست تا حدی ناراحت می‌شویم مخصوصا اگر با خانواده باشیم و چشم آن‌ها هم به این کلمات بیوفتد.

مثلا در همین تعطیلات عید نوروز بود که با خانواده به نیت تفریح از خانه بیرون زدیم، در بزرگراه و در حال خارج شدن از شهر بودیم که خواهر کوچکم که کلاس دوم، سوم ابتداییه مثل همیشه چسبیده بود به شیشه ماشین و هر متنی رو که می‌دید برای ما بلند می‌خوند و چشمش به ماشین‌ها هم بود.

از این‌که یه نفر پشت پرایدش نوشته بود: از زنم می‌ترسه.

او یکی نوشته بود: عدم رعایت بهداشت.

یا: برو اور یره.

یا: 7=2×2

که البته اینا بد نبودن.

اما یه آقایی که حال ما رو خراب کرد یه متن رکیک رو به صورت بر عکس نوشته بود، شانس ما خوردیم به چراغ قرمز و دقیقا پشت سرش. اول که خواهرم خوند متوجه شد جملش غلطه و بعد از چند بار خوندن یه دفعه نمی‌دونم از کجا بهش الهام شد که از آخر به اول بخون؛ که یهویی قیافه همه افراد داخل ماشین شطرنجی شد.

و بعد هم هی می‌پرسید بابا این یعنی چی؟ بابا چرا اینو چپه نوشتن؟

که پدر من هم با گوشزد کردن اینکه این حرف خیلی زشته، اگه تکرارش کنی دیگه خدا دوستت نداره و اصلا معنی هم نداره داستان را ماست مالی کرد.

واقعا چرا تا وقتی کلمات زیبا هست از کلمات بد و زشت استفاده کنیم.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
seavash_h
seavash_h
٩٥/٠٢/٠٧
٠
٠
اره واقعا درسته ..قبح داستان بهمین جا ختم نمیشه ..امروزه اینجور مواقع کسی توی کوچه بازار جسارت اعتراض هم نداره ..چون ملت اعصاب ندارن که ..
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤