هشت دقیقه و سی و یک ثانیه
#خورشید_باشیم

هشت دقیقه و سی و یک ثانیه

نویسنده : حسین_اصغری

اگر فرض کنیم خورشید همین الان که این متن را میخوانید سرد و خاموش شود، اهالی زمین  اثرات آن را -که چیزی جز سرد شدن و نابودی زمین نیست- هشت دقیقه  و سی و یک ثانیه‌ی دیگر خواهند دید. چرا که آخرین پرتو خورشید با طی کردن  فاصله‌اى نزدیک به صد و پنجاه میلیون کیلومتر به زمین می‌رسد و طی کردن همین فاصله، نیازمند هشت دقیقه و سی یک ثانیه‌ی نوری است.

گاهی انسان ها می‌توانند رابطه ای مثل خورشید و زمین داشته باشند. به همان اندازه دور و به همان اندازه نور دِه. هستند افرادی که تا مدت‌ها بعد از فاصله گرفتن از آنها و طرد شدن‌شان از ذهن و قلبمان، هنوز پرتوهایی به سمت‌مان می‌فرستند. فقط کافیست تا ما یکی از خاطراتی که با هم داشته‌ایم را بدور از بی انصافی مرور کنیم.

شخصا وقتی یاد خنده‌هایت در یکی از دیدارهایمان یا خیره شدن به چشمانت در ایستگاه اتوبوس وقتی که خودت حواست نبود، می‌افتم نمی‌توانم که لبخند نزنم.

و هرگز نمیتوانم نگویم "یادش بخیر" ، وقتی که هر از چندگاه از کنار آن آبمیوه فروشی رد میشوم. نمی‌توانم آیینه‌ای جلوی افکار مغشوشم بگذارم تا پرتو خاطراتت به آن نتابد و روشنش نکند.

 "شما چند نفر" دقیقا خورشید بودید که بعد از خاموش شدن دوستی‌مان، تا هشت دقیقه‌ى بعد هم نور می‌رساندید. از آن روزها فقط یک ثانیه گذشته و من هنوز "هشت دقیه و سی ثانیه‌ی" دیگر می‌توانم از خورشید بهره مند شوم.

#خورشید_باشیم

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
البته یه طوری دیگه ای هم میشه قضیه رو برداشت کرد ، از آدمایی که ضربه میخوری و همچنان اون الطافشون شامل حالت میشه|: و با اینکه ارتباطتو قطع کردی ولی هنوز انگار باقی مونده ی کارهاشون بهت صدمه میزنه (میدونم شاید بی ربط باشه ولی ناخودآگاه ذهنم این سمتی رفت!!) ممنون بابت متن، لذت بردم:)
حسین_اصغری
حسین_اصغری
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
مطلبی که میگید کاملا درسته ولی دوس داشتم یکم مثبت فکر کنم ممنون از نظرتون
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
قشنگ بود و البته توصیفش نقطه عطفش بود :))) یه کوچولو جا افتادگی حرف هم تو پاراگراف آخر داشتید :))
حسین_اصغری
حسین_اصغری
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
ممنون از لطفتون اون نکته ای هم که گفتید متوجه نشدم راستیتش
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
لبخند بعضی ادما واگیرداره..ناخوداگاه ذهن و جسم و روحت به لبخند مزین میشه
حسین_اصغری
حسین_اصغری
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
ممنون از کامنتتون
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
بی نظیره انتخاب این عکس
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات