سال 1800 - داستان کوتاه - قسمت پایانی
#داستان_کوتاه #نابودی_زمین #آخرین_انسان

سال 1800 - داستان کوتاه - قسمت پایانی

نویسنده : n_nazari

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

شايد اگر آن مرد مي‌دانست چند ثانيه بعد مي‌ميرد هرگز دست به اين كار نمي‌زد. مازيار دست خود را به طرف سر خوني مرد مي‌برد. و سپس سرش را بر روي سينه مرد مي‌گذارد.

او وحشت زده به عقب مي‌پرد. رنگ پوستش رنگ لباس سفيد تنش شده است. دوباره سرش را ميگ‌ذارد. آري، باور نكردني است. قلب آن مرد مي‌تپد. سپس همان كار را بر روي شخص ديگري انجام مي‌دهد و بعدي و بعدي و...... همه قلب‌هاي‌شان مي‌زند.

مازيار در گوشه سمت چپ خيابان و در كنار مغازه‌اي يك طفل در دست مادرش را می‌بيند. لباس آن‌ها كاملا مندرس و كهنه است و يك كاسه جلوي آن‌ها قرار دارد كه تارعنكبوت به ته آن بسته شده است. مازيار از اين صحنه اصلا خوشايند نمي‌شود و دستش را در جيبش مي‌كند و هر چه پول دارد كه پول زيادي هم است، در آن كاسه مي‌ريزد و ياد سخن پدرش مي‌افتد كه هميشه مي‌گفت «اينا هيچ كدوم محتاج پول نيستن، خودشون ميتونن كار كنن.» حال انگار همه مردم همين عقيده را داشته‌اند فقط پدر مازيار نبوده. مازيار دستي به بچه مي‌كشد و آرام زير لب زمزه‌هايي مي‌كند: «اين كودك چه گناهي داشته او چطور كار كند؟»

ساعت مازيار 5:30 دقيقه  را نشان مي‌دهد و او بر روي صندلي پاركي نشسته است و مشغول تماشاي اجساد انسان‌هاست و كاري به غير از اين هم از دستش برنمي‌آيد. لختي بعد مازيار به سختي بلند مي‌شود و از كنار مردم در پارك مي‌گذرد. بيشتر كساني كه در كنار پارك مرده‌اند جواناني هستند كه هر كدام سيگاري در بغل‌شان افتاده چه مذكر چه مونث فرقي نمي‌كند. خانواده‌ها خيلي كم هستند در پارك و كنار رودخانه .

آب رودخانه مازيار را متاسف مي‌كند. آبي كه هيچ نشانه‌اي از آب بودن و زلال تميزي بودن ندارد و هر نوع آشغالي در آن شناور مي‌رقصد و براي مازيار مشخص نيست كه چرا انسان‌ها به آب هم رحم نكرده‌اند.

مازيار به مسجد جلوتر پارك رفته تا دست و صورت خود را با آب تميز كند زيرا الان هوا از كوره خورشيد هم گرم‌تر است و نه فقط در اين‌جا بلكه در كل كره زمين، زيرا هيچ يخچالي در هيچ كجاي اين كره باقي نمانده است.

مازيار در بدو ورود به مسجد سرجايش مي‌خكوب مي‌شود. زيرا هيچ نشانه‌اي از يك بشر هم در مسجد ديده نمي‌شود. مازيار با چهره‌اي آشفته بيرون از مسجد مي‌آيد و نگاهي به بيرون مي‌اندازد.

خشم، غرور، سيگار، دعوا، طب كردن، هوا و ... تنها چيزي كه خارج از اين مسجد مازيار می‌بيند. وارد مسجد مي‌شود ساعت 5:58 دقيقه، نگاهي به تقويم مي‌اندازد. روز جمعه سال 1800 شمسي. ناگهان به طور وحشتناكي طوفان شديدي شروع به وزيدن مي‌كند به طوري كه چند ثانيه بعد همه ماشين‌ها در هوا به رقص در مي‌آيند مسجد همانند يك گهواره شروع به لرزيدن مي‌كند، هرچيزي كه روي اين زمين قرار دارد الان در هواست، مازيار رو به آسمان مي‌كند و سپس آخرين كلمات را آرام به خدا مي‌گويد.

مازيار: خدايا وقتي من از انسان‌ها نااميد بشم، از تو توقعي ندارم. ببخشيد كه نااميدت كرديم خدا.

سپس مازيار چشمانش را آرام مي‌بندد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
این قسمت هیجانش و قابلیت حس دنبال کنندگی داستانش واسه خواننده به نظرم کمتر شده بود. چون بیشتر شده بود توصیفی. اما خب ماجرا در کل خوب پیش رفت به غیر از بخش پایانی که به نظرم خیلی تیره جلوه داده شده بود.(همون قسمت مسجد و خالی بودن رو میگم) نمیدونم شاید این برداشت من ولی خب شاید می شد بهتر از آب درش آورد.
n_nazari
n_nazari
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
مرسی از نظرنتون
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
خدایا.ماروببخش... قسمت اول رو هم الان خوندم.موافقم ،خیلی تلخ بود ولی همیشه حقیقت تلخه...اینم نظرمنه البته. :) بچه ها حیف نیست نظر نمیدین؟
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
تهش با سلیقه ی من همخونی نداشت.البته سلیقه س دیگه :) ولی قسمت اول بهتر نوشته شده بود. موفق باشید :)
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠