درمانِ ما...
شعری سروده خودم

درمانِ ما...

نویسنده : سلیمان حسنی

آن گرمیِ دستانِ او 

اشکِ‌ من‌ و چشمانِ او 

قلبِ پُر از امیدِ من 

بی ادّعا٬ قربانِ او 

بینم ‌به ‌چشمِ‌ خود٬ همه 

شادابی و سامانِ او 

کِی ‌می‌شود٬ حامی‌ شود 

با خنده‌ای بر روی ‌لب 

با جانِ‌ دور از درد و تب 

هم راستای ماهِ شب 

یا رب شود مهمانِ او 

مهمانِ قلب و جانِ او 

روی چو مَه تابانِ او 

بر تک‌تکِ مژگانِ او 

بوی گل و ریحانِ او 

بر چشم و آن ایوانِ او

در باد٬ مو پیچانِ او 

شادی‌ سرا بستانِ او 

دستِ من و دامانِ او 

یا رب نگهدار از بلا و 

درد و غصه جانِ او 

تنها تویی درمانِ من 

درمانِ او٬ درمانِ او

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
رمانِ او درمانِ او ... عااالی ... یاد این بیت افتادم : دوای درد مرا هیچ کس نمیداند فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
سلام:سپاسگزارم ازحضورتون.خداحامیتان باد
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
مثل همیشه عالی :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
سلام:خیلی ممنون.شادمان باشید
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
مضمون این شعرتون دوست داشتنی بود :) ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
سلام:لطف دارید.درپناه خداسلامت باشید
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
قشنگ بود ولی ای کاش این دو بیت اون وسط نبود «کِی ‌می‌شود٬ حامی‌ شود با خنده‌ای بر روی ‌لب با جانِ‌ دور از درد و تب هم راستای ماهِ شب »
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
سلام:تشکرمیکنم ازشما.درسته این قسمت ازشعردیگرم بود.نمیدانم چرا اینجا نوشتم.شادکام باشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٠
١
٠
قشنگ بود
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/١١
١
٠
سلام سپاسگزارم ازلطف شما.زنده باشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤