دنیا را خیلی جدی گرفته بودم
داستان کوتاه

دنیا را خیلی جدی گرفته بودم

نویسنده : komeyl_nazari

از در شرکت که آمدم بیرون به فکرش بودم، گوش‌هایم داغ شده بودند و اصلا نفهمیدم چطوری تا خانه آمدم. خودم را با این جمله که " برای همه پیش میاد" دلداری می‌دادم ولی وقتی یاد جلسه و برخورد تحقیر آمیز مهندس شمس می‌افتادم کوله بار غم روی دوشم سنگینی می‌کرد. خانه که رسیدم جلوی تلویزیون خوابم برد و با صدای تلفن بیدار شدم.

"الو احمد، هنوز راه نیفتادی ما می‌خوایم شام بخوریم" مهری بود. اصلا یادم نبود که امشب شام خونه داداشش دعوت بودیم و ولی نای مهمانی رفتن نداشتم. "مهری جان از ظهر سرم داره میترکه، ازشون عذر خواهی کن میخوام قرص بخورم بخوابم خودت با آژانس بیا خواهشا" بعد کشمکش‌های همیشگی بالاخره موفق شدم از مهمانی آن شب فرار کنم. گوشی را برداشتم و با امین صحبت کردم. آخر او هم زخم خورده شمس بود و کلی پشت سرش حرف زدیم و خودم را خالی کردم.

صبح توی صف اتوبوس یکهو تصمیم گرفتم شرکت نروم و برای گذران وقت یک مسیر دیگر را انتخاب کردم. خط خلوتی را انتخاب کردم و سوار شدم. دو ردیف پشت راننده نشستم و اتوبوس حرکت کرد و من به عواقب تصمیمم فکر می‌کردم و یاد روزهای مدرسه افتادم. آن موقع‌ها وقتی تکالیفم را انجام نمی‌دادم مدرسه نمی‌رفتم و با اتوبوس سواری از این سر شهر به آن سر شهر وقت می‌گذراندم و سر این غیبت‌ها کلی داستان درست می‌شد ولی از آخر به نحوی حل میشد و مهم این بود آن کلاس و تکالیف ملال آورش را تونسته بودم بپیچانم.

اتوبوس خلوت بود و همه از شدت سرما خودشان را جمع کرده بودند. مرد جا افتاده‌ای بغل دستم نشسته بود و صدای سرفه‌اش آزارم می‌داد. بعد از مدتی صدای سرفه قطع شد و طوری با ناله نفس می‌کشید که نظرم جلب شد و به صورتش نگاه کردم. رنگ به چهره نداشت و توی آن سرما از شدت عرق پیشانی‌اش خیس شده بود. توجهی به من نداشت و توی حال خودش بود ولی وضع و حالش توجه من را جلب کرده بود. طوری که فکر و خیال خودم را فراموش کرده بودم. اتوبوس پر شده بود طوری که تعدادی ایستاده بودند. صدای نفس و سرفه هاش تقریبا قطع شده بود و انگار خوابیده بود،  اتوبوس ترمز نسبتا شدید کرد و باعث شد سرش بیاید روی شانه من، خودم را کنار می‌کشیدم تا متوجه من بشود، ولی هر چه خودم رو جمع می‌کردم او باز هم می‌آمد و من خیلی عصبی شدم و طوریکه بلند شدم به هوای اینکه ایستگاه بعدی پیاده بشم. بلند شدنم همانا و افتادن سر بنده خدا روی صندلی همان طوریکه نظر همه جلب شده بود و فهمیدیم بیهوش شده. راننده وقتی فهمید نگه داشت ولی بهش گفتن جلوتر بیمارستان هست و آنجا نگه دارد، یکی دستش را روی گلویش سمت شاهرگش گذاشت و گفت نبض نداره! هر کی یک چیزی می‌گفت! اتوبوس جلو بیمارستان توقف کرد و دو نفر بسرعت به سمت بیمارستان دویدند و برانکارد آوردند و بردنش اورژانس.

با اینکه ماجراجو نیستم باهاشان رفتم و اصلا خودم را فراموش کرده بودم. دو تا پرستار با دیدن اوضاع طرف به سرعت بسمتی دویدند و به جای دیگری منتقلش کردند و من و دو نفری که آورده بودیمش تا جایی که می‌شد دنبالشان رفتیم. ده دقیقه‌ای نگذشته بود که دکتری جوانی از اطاق خارج شد و رو به من کرد و گفت «از بستگانش هستید؟» و بعد از توضیح من گفت که طرف تمام کرده. دیگر یادم نیست چه شد و وقتی فهمیدم کاری ازم ساخته نیست آمدم بیرون. اولین بار بود کسی جلوی چشهایم فوت می‌کرد و حس عجیبی بهم دست داد و با اینکه نمی شناختمش زدم زیر گریه. دنیا را خیلی جدی گرفته بودم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
داستان جذابی بود و به دلم نشست :) ... باشد که پند گیریم.
komeyl_nazari
komeyl_nazari
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتید
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
یکمی پایان بندی داستانتون یک هویی بود. یعنی خیلی سریع رفته بودید سراغ اینکه "آره دنیا رو جدی گرفته بودید" به نظرم جا داشت بهتر مرتبطش کنید :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
حدس می زنم داستان نیست علی جان، به همین خاطر اینجور برداشت میشه.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
شباهت زیادی به داستان داره ها؛ رو تیترشم نوشته داستان کوتاه. چیه سبکش به نظر شما؟
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
نه آقای خورسندی منظورم این بود که داستان محض نیست و بر گرفته از یک واقعیته، مثل خاطره؛ بماند که اینجا هم بیشتر خاطره نویسی هست تا داستان.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
یعنی اتفاقایی که تو یک روز برای نگارنده انگار افتاده. یعنی از برخورد مهندس شمس ناراحت شده، با همسرش تلفنی صحبت کرده، با دوستش حرف زده، سوار اتوبوس شده و بعد هم اتفاق رخ داده و از این اتفاق به یک نتیجه رسیده و بعد هم انگار آخر شب بشینی و بنویسی که امروز چه گذشت. انشالا که واضحه.
komeyl_nazari
komeyl_nazari
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
ممنون از پیشنهاد سازنده ی شما
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
از نظر محتوا جناب نظری حرفی ندارم چون حرفتون، حرف ما هم هست؛ از نظر ساختاری اما داستانتون پازلش پراکنده س.
komeyl_nazari
komeyl_nazari
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
ممنون آقای میرزا حتما از نظر شما بزرگان بهره میگیرم
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
تبلیغات