هم درد و هم درمان
#خاطره #نذری #غیبت #دندون_درد

هم درد و هم درمان

نویسنده : komeyl_nazari

لهجه ترکی حاج عنایت هم شیرین بود هم با مزه، خیلی وقت بود یادش نکرده بودیم تا این‌که نذری هر ساله حاجی بدست‌مون رسید، می‌گفت حدود ۶۰ ساله این نذر تو خانوادشون اَدا میشه، هر سال ظهر روز عاشورا، کل محل خیالشون راحت بود که اگه تا ظهر عاشورا نذری امام حسین بهشون نرسیده باشه نذری حاج عنایت همیشه هست.

خورشتِ قیمه کم لپه و کمرنگ با دو سه تیکه گوشتِ بزرگ قربونی.

یکی از ساکنین ساختمون مامور شده بود و با ماشینش به تعداد افراد ساختمون که حدود ۲۵ نفر می‌شد نذری آورده بود و دو تاش رو بما دادن که برای شام‌ نگه داشتیم، نذری رو داغ کردم و با لهجه شیرین حاج عنایت خانمم رو دعوت کردم بیاد سره سفره، خانمم که هم بخاطره غذای آماده و هم اون جور حرف زدن من کیف کرده بود حسابی می‌خندید، نذری حاج عنایت در عین سادگی بسیار خوش طعم بود، هم می‌خوردیم هم می‌خندیدیم، به خانمم از قول حاج عنایت گفتم: «دختر گوشتاشو بخور گوربونی امام حسینه ثواب داری» خلاصه شام اون شب با نوشیدنِ دوغ ترش با طعم نعنا تموم شد.

حدود ساعت ۱۱ خوابیدم، ساعت یک و نیم نصف شب بود که با دردِ عجیبی که در فکم احساس کردم بیدار شدم، درد دندان بود و این‌قدر عمیق که انگار با آره استخوان‌های فکم رو برش می‌دادند، از روی درماندگی شروع به مسواک زدن کردم و با آب نمک شستشو دادم، درد هم چنان بود و عمیق‌تر هم می‌شد، دو تا قرص مسکن خوردم و دو ساعت بخود می‌پیچیدم، یاد حرفای روحانی محل افتادم که تو هیات می‌گفت دردهایی که تو دنیا می‌کشیم شاید کفاره گناهانی باشه که می‌کنیم، نمی‌دونم چرا ولی مطمئن بودم این درد بخاطره کار ناشایستی بوده که کردم، روحانی می‌گفت حتی اگر مطمئن هستید کار اشتباه رو بازم تکرار می‌کنید باز هم استغفار کنید، آدم مذهبی نبودم ولی نمی‌دونم چرا این حرفا تو ذهنم مونده بود، حتی نمی‌دونستم چطور استغفار کنم ولی با زبون خودم گفتم خدایا نمی‌دونم این درد بخاطرِ کدوم گناهه، ولی از تمام گناهایی که کردم به تو پناه میارم.

درد اینقدر شدید بود که تو چشمام اشک جمع شده بود، رفتم آشپزخانه تا باز هم آب نمک درست کنم و دهنم رو شستشو بدم، بی‌اختیار پام به زباله‌ها خورد و ظرف‌های نذری که رو‌ بودن بزمین افتادن، یاد حاج عنایت افتادم، یادم اومد که نذری حاجی رو که خودش و بچه‌هاش چند ر‌وز براش زحمت کشیدن رو خوردم و تازه مسخرش هم کردم، یاد خنده‌های خودم و خانمم افتادم، یقین کردم درد دندون بخاطر همین بود، با صورت روی بالش خوابیدم و از تمسخر آدم مخلصی مثل حاجی که جونش بره، عهدش با امام حسین شکسته نمیشه، شرمسار بودم. درد کلافم کرده بود و فکرای خوب و بد از خاطرم می‌گذشت، یاد حرفِ مادرم افتادم که چند سال پیش می‌گفت ۷ تا سوره فاتحه هر دردی رو تسکین میده، همیشه این حرفها رو خرافات میدونستم ولی از روی درماندگی شروع به خواندن کردم، با دستمام حساب تعداد رو نگه میداشتم و ...

صبح بود و از صدای اینور و اونور رفتن خانمم بیدار شدم، نفهمیدم کِی خوابم برده بود، اثری از درد نبود، انگار‌ همه دیشب خیال بود، بی‌اختیار دست راستم که دو انگشت ازش باز مونده بود دیدم و فهمیدم با پنج انگشت دسته دیگرم هفت سوره حمد رو کامل خوندم .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٥
١
٠
سلام؛ به به! خیلی متنتون رو دوست داشتم. خوش اومدین جناب نظری.
komeyl_nazari
komeyl_nazari
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
ممنون دوست عزیز
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٥
١
٠
داستان خوبی بود. البته که ما بعضی وقتها حواسمون نیست که چی میگیم و به عواقبش فکر نمیکنیم اما چیزی که خیلی جالبه همیشه تو سختی ها؛ تو مشکلات و کلا جای که دستمون از زمین و زمان کوتاه میشه یاد خدا و اعمال بدمون می افتیم. کاشکی که زودتر به فکر باشیم. به قول معروف پیشگیری بهتر از درمانِ.
komeyl_nazari
komeyl_nazari
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
از اینکه مطالعه کردید متشکرم
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
کاش تاوان همه ی گناهان رو میشد تو همین دنیا داد :(
komeyl_nazari
komeyl_nazari
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
کاش میشد
komeyl_nazari
komeyl_nazari
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
سلام ممنون از نظرات خوبتون دوستان عزیز خوشحالم در کنارتون هستم
سمیه
سمیه
٩٥/٠٢/١١
١
٠
عالی. متن روان و گیرا با یک داستان شیرین
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات