55 سال کجا؟! 20 سال کجا؟!
#خاطره_بامزه

55 سال کجا؟! 20 سال کجا؟!

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

ماشین حساب‌های‌تان را بیاورید. حساب کنید: 75 منهای 20 چند می‌شود؟ آفرین! 55.

بعد از ظهر یک پنجشنبه بهاری بود و دقیقا سر چهارراه در حال شکستن تخمه بودیم که پدر جناب مهدی تلفن همراهم را داخل جیبم لرزاند. با خودم گفتم حالا پدر گرامی جناب مهدی با من چه کار دارد؟ گوشی را برداشتم و آن دکمه سبز را زدم و گرفتمش کنار سرم و گفتم: «سلام علیکم آقای پدر جناب مهدی! حال شما خوبه؟» آن جناب در پاسخ این‌گونه گفت: «شکر حسین جان. تو خوبی؟ خونواده خوبن؟» بعد از احوال پرسی‌های دو دقیقه‌ای پدر جناب مهدی پرسیدم: «خب حالا در خدمتُم اگه امری هست؟!» و شنیدم: «نه حسین جان. عرض خاصی که نیست ولی خب فردا صبح مخم برم پارک. یکی از بچه‌ها زنگ زده گفته نمیه. خواستم بگم اگه متنی تو بیا به جاش بازی کو.». آن زمان‌ها من دیوانه‌ی فوتبال بودم! برای همین بی‌چون و چرا و چگونگی قبول کردم.

جمعه، صبح کله سحر، وقتی که هنوز خورشید بیرون نیامده بود، جناب مهدی زنگ زد. با دلخوری تماسش را رد کردم و بلند شدم و رفتم دم در. نگاهی غضب آلود به او انداختم و گفتم: «خب یره جبره که ای وقت نصف شب برن؟ خب صبر مکردن ظلمت بره کنار بعد مرفتن!». جناب مهدی هم گفت: «وخه یره تنبلی نکو. سریع صورت ته بشور بیا برم که بعدش مخه برم دعا ندبه دیر مشه!»

با همان دلخوری ناشی از بیدار شدن در کله سحر صورتم را شستم و یک تکه نان برداشتم تا در راه بخورم. بیرون که آمدم با دیدن چهره پدر جناب مهدی کلی شاد شدم. همیشه ارادت خاصی به ایشان داشتم. سه نفری با دوچرخه‌های‌مان راهی پارک شدیم.

به پارک که رسیدیم یکی از نادرترین صحنه‌های عمرم را دیدم. تا حالا آن همه پیرمرد یک جا ندیده بودم. همه‌شان موهایشان سفید بود! تنها کسانی که موی سفید نداشتند من بودم و جناب مهدی و پدر گرامی‌اش. بهتان بازی کردن با پیرمردها را حتی برای یک بار هم که شده پیشنهاد می‌کنم. عجیب بامزه می‌دوند! باور کنید.

وقتی که یارکشی کردند من و جناب مهدی در یک تیم افتادیم و پدر جناب مهدی در تیم مقابل. مقداری طول می‌کشید که در جمع جدید یخ من باز شود؛ برای همین اول چند دقیقه‌ای دروازه‌بان ایستادم. دروازه‌بان که بودم یک بار پدر جناب مهدی حمله کرد و پسرش جلویش در آمد. پایشان به هم گیر کرد و جناب مهدی نشست به گریه کردن. پدر گرامی‌اش هم دستش را گرفت و بلندش کرد و گفت: «وخه یره مرد که گریه نمکنه.»

آن روز بازی را با اقتدار بردیم و بعد از دعای ندبه پدر جناب مهدی که باخته بود ما را یک شیرموز خُل مهمان کرد.

باید اعتراف کنم شدیدا به جناب مهدی غبطه میخورم! پدر من هیچوقت مثل پدر جناب مهدی موبایل نداشت. هیچوقت مثل او با پسرش دوچرخه سواری نمی‌کرد. هیچ‌وقت فوتبال بازی نمی‌کرد. حتی هیچ‌وقت مرا با دوستم به شیرموزی نمی‌برد و من خوب می‌دانم همه اش تقصیر همان 55 سال اختلاف سنی‌مان بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
دوخط آخر عالی بود... همین دوخط تمام مطلبتو نجات داد..وگرنه به نظرم چیز خاصی نداشت.. مرسی :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خب بقیه ش داستان بود و دو خط آخر نتیجه! خخخخ. ممنون خوندی
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خب این یه واقعیت اجتناب ناپذیره ..منم هیچ وقت این لحظه ها رو نداشتم....الان خودم با پسرا هام بازی میکنم ....انصافا اون موقع ها شرایط فرق داشت ..
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
به نظر من که شرایط فرق داشت بهانه است. خیلی راحت میشه کلی خاطره ساخت! اگرچه من هم با پدرم خیلی حال کردم ولی خب با این وجود اگر اختلاف سنی کمتری میداشتیم مسلما بهتر هم میشد.
Cold
Cold
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
روح پدرت شاد...البته منم که با بابام 27 اختلاف سنی دارم هم از این برنامه ها نداریم ، ولی خوب یه سری خوبیا داره که نمیشه ندیده گرفتش
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنون... خب یکی از ملاک ها اختلاف سنیه. ممکنه یکی با باباش ده سال اختلاف داشته باشه! خخخخ. ولی خب وقتی بابا حوصله نداشته باشه، یا حتی اگه وقت نداشته باشه نتونه همچین برنامه هایی داشته باشه. به این هام بستگی داره.
Far!de
Far!de
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خدارحمتشون کنه ... منم با بابام 40 سال تفاوت دارم ... ازین برنامه ها دارم باش ولی خیلی کم ! خسته نباشین !
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خدا اموات شما رو هم بیامرزه. تفاوت سنی زیاد خیلی بده. ممنون.
Far!de
Far!de
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنون :) آره خیلی بده ... نظراتمون خیلی خیلی باهم متفاوته ...
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خیلی مطلب خوبی بود. :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنون از شما. شما خوب خوندید.
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
الان که نصف شبه بذارین فردا صبح میخونم^__^
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خسته نباشید
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خدا پدرتان رە بیامرزە.شما وقتی بە دنیا اومدین ایشون پنجاە و پنج سال داشتن؟خو حق داشتن. اخلاف سنی یکی از دلایلشه.دیگری حوصله اس.سومی شغله.ادم باید شغلش طوری باشه که یه وقت که بیکار بود با خیال راحت به این کارا بپردازه
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خدا اموات شما رو هم بیامرزه. بله عوامل زیادی دخیله توی این چنین موضوعاتی. ممنونم از شما.
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خدا رحمت کنه پدرتون رو...البته که اختلاف سنی زیاد خوب نیست ولی خب فکر نکنم دلیل خیلی پررنگی باشه. باز هم میشه کلی خاطرات خوب ساخت. ولی خب با این که احتلاف کمتر باشه من هم موافقم.از خیلی لحاظ ها نزدیکتر میشن بچه ها و والدینشون.///راستی این آقای جناب مهدی خودشون چندسالشون بود؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
جناب مهدی دوستمه. از من کوچیکتره. خدا اموات شما مخصوصا خانم جان رو بیامرزه. اختلاف سنی زیاد خوب نیست. اصلا خوب نیست. دلایل دیگه ای هم هست. ولی خب این هم خیلی پررنگه.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
اختلاف سنی بهانه است به نظرم برای بعضی از پدرها. شرایط زندگی و کارشون اونقد سخت هست که دیگه حوصله ای برای بازی کردن و جوونی کردن با بچه هاشون رو ندارن. منم با پدرم 43 سال اختلاف سنی دارم ولی شبهای زمستان با هم مشاعره میکنیم و گل یا پوچ بازی میکنیم و کلی بازی های دیگه:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
اختلاف سنی بهانه نیست. اختلاف سنی یکی از عوامل دوریه. من و پدرم هم اختلاف سنی داشتیم، هم پدرم حوصله نداشت! وقتش رو ولی داشت. پدر شما اختلاف سنی رو داره، ولی در عوض حوصله رو هم داره! برای همین شما باهاشون خیلی نزدیک هستید و با هم رابطه ی صمیمی ای دارین. اختلاف سنی یکی از عوامله.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٢٣
١
٠
وقتی گوشی توی جیبتون بود چطور فهمیدین بابای مهدی پشت خطه؟ جیبتون طلقیه ؟ / حسین آقا غبطه ی این موارد رو نخورین هستن بی شمار پدر هایی که اختلاف سنی کمی با بچه هاشون دارن اما خودشون که بچه ها رو بیرون نمی برن، هیچ وقتی خود بچه ها هم بخوان با دوستاشون برن بیرون کلی اذیتشون میکنن :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٣
١
٠
بعدا فهمیدم که پدر جناب مهدی زنگ زده. فکر نکنم ایرادی بهش وارد بشه. // والا آدم توی بعضی شرایط که قرار میگیره دیگه میشه دیگه! پیش میاد. هرکسی شرایط خودش رو داره.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
اون که مزاح بود / بله حق دارید.
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
اگه اختلاف سنی پدرا زیاد باشه معمولا میشه نتیجه گرفت فرد ته تغاری خونه است و ازین لحاظ ته تغاری ها همیشه آسیب می بینن چون نسبت به بقیه بچه ها کمتر پدر رو داشتن..
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
بله این هم میشه. ممنون
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
حسین خدا پدرت رو بیامرزه ای جناب مهدی هم حتما همو جناب پخمه ی درسته؟؟؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
خدا اموات تو رم بیامرزه. ها. همو پخ خودمانه.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠