یک حبه قند
دایی، مرگ و دیگر هیچ

یک حبه قند

نویسنده : E_Tavana

دایی مرده بود و ما ترسیده بودیم و به هم نزدیک‌تر شدیم. کسی چیزی به زبان نمی‌آورد. اما چشم‌ها دریده شده بود. انگار هر کس فرشته‌ی مرگ خود را از نزدیک دیده بود، از خیلی نزدیک. هر روز بیشتر کنار هم می‌ماندیم تا داغ دیده‌ها تنها نمانند تا زودتر فراموش کنند. اما ما فقط مورچه‌هایی بودیم که دور یک حبه قند جمع شده بودیم. می‌ترسیدیم از هم فاصله بگیریم، کسی قندمان را بدزدد یا پای بزرگی از راه برسد و لگدمان کند! اگر در یکی از آن لحظاتی که زیر لب برای دایی دعا می خواندیم یا حلوا می پختیم یا از بچه‌هایش دلجویی می کردیم، مرگ به سراغ مان می‌آمد، سپر می ساختیم از عزیزان‌مان.

ما ترسیده بویم اما نمی‌دانستیم. شاید چون همه شکل هم شده بودیم و هیچ چیز غیر عادی به نظر نمی‌رسید. شاید هم می‌دانستیم اما خجالت می کشیدیم؛ از خودمان، از همسایه ها، از دایی که هر شب به خواب یکی‌مان می‌آمد. بعد دایی کم کم تبدیل شد به یک سنگ قبر سفید که از راه دور هم فاتحه به روحش می‌رسید. ما هم کم کم شبیه آدم‌های قبل شدیم و منتظر ماندیم تا مرگ، دوباره ما را به هم نزدیک‌تر کند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
قدر هم رو نمیدونیم! یک حقیقتی این که تا وقتی یک اتفاقی نیفته متوجهش نمیشیم و البته بعد چند وقت یادمون میره باز. دقیقا همین ماجرایی که گفتید... | فقط به نظرم مورچه ها برای تشبیه کردن به رفتار ما مناسب نباشند. چون اونا همچین رفتارهایی ندارند معمولا چون همه کارهایی که میکنند واسه همه نه فقط واسه خودشون :)
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
بیشتر معنای استعاری یک حبه قند، مد نظرم بود و این که از سر گذروندن تجربه تلخی مثل مرگ یکی از نزدیکان، باعث میشه شیرینی زندگی بچسبیم. نه این که لزوما این دوز هم جمع شدن به معنی درک وجود دیگران باشه. بلکه همون طور که گفتم بیشتر از سر ترسه.
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
چه غمگین بود:( چه دردناک وقتی همدیگر رو فراموش میکنیم چه قبل مرگ چه بعدش چه دردناک که تا کسی از بینمون نره به هم نزدیک نمیشیم چه بده تا کسی از عزیزان نمیره فرشته مرگ و حس نمیکنیم ولی با این وجود بازم فراموشی...
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
فراموشی...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
افسوس! ما آدما روز به روز داریم از هم دورتر میشیم.
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
دور تر میشیم و نزدیک تر، دورتر میشیم و نزدیک تر... شبیه سرگیجه اس!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
کاش این تلنگر ها باعث بشه قدر همو بدونیم و دور هم باشیم تا زمانی که زنده هستیم و شیرینی این با هم بودن را با لبخند بچشیم نه وحشت
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
نظر شما چیزی که توی ذهن منه، نزدیک تره:) درک شیرینی همراه با وحشت، در واقع بهترین برداشته
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات