نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

نویسنده : faezeh76

یک دست گل پر از رزهای قرمز، فقط قرمز!

برای مادرت و بادکنک‌های رنگی برای تو...

و تقویمی که هر ساعت ده بار روزهایش را می‌شماریم

15روز دیگر تو به خانه خواهی آمد! من اتاقت را پر از بادکنک‌های رنگی می‌کنم

برای 6 ماهه کوچک‌مان که هول آمدن به آغوش مادرش را داشت

برای داداش کوچولویی که خواهرش هر نیم ساعت حالش را از من می‌پرسد

و قول و قرارهای کودکانه‌ای را می‌شنوی که می‌گوید

داداش منه، داداش کوچولوی منه....

آره داداش کوچولو....

من امروز غم انگیزترین رفتن‌ها را دیدم داداش کوچولو

غم انگیزتر از عاشقی که در کنج تنهایی روزهای رفتن لیلا را می‌شمارد

من دقایقی پیش گریه‌های مادری را دیدم که خیال می‌بافت کودک مرده‌اش جان می‌گیرد

دخترک بی‌روحش گرم می‌شود و روزی برایش تاتی تاتی راه می‌رود

من پدری را دیدم که کمرش شکست

مادری را دیدم که تنها حضور بچه‌اش عکسی شد بر روی تخت بی‌جان بیمارستان

و مادری را دیدم که تمامی این‌ها را نظاره‌گر شد و...

بغض توی سینه‌اش را با بازی کردن با غذای بیمارستان قورت داد!

من پدر ومادری را دیدم که تنها کیف صورتی رنگ نوزادشان را به بغل گرفتن و رفتند

عزیزشان ماند و تنها چیزی که بعد از خداحافظی دیدم چهره آشفته پدری بود

که رو کرد به صورت مادری و گفت :

بچه شما رو هم دیدم خوب بود

وای که چه آرامشی تو خوب بودی

پسرک کوچمان خوب بود!

و من برای مادرت خیال‌ها بافتم از کودکی که به زودی پا به خانه خواهد گذاشت

امان از دست من، حس می‌کردم امید روح مادرت را تازه خواهد کرد

من نمی‌دانستم تو هم خیال رفتن داری

کاش تلفن‌ها هیچ وقت به صدا در نیایند

کاش هیچ وقت به خانه بر نمی‌گشتم...

عزیز کوچکم طاقت رفتن هم تختی‌ات را نداشتی؟

چرا برای آمدن به این دنیای سرد این قدر عجله داشتی

تمام این روزها را سر سری گذارندم تا تو زودتر متولد بشوی

تا غم این چند ساله را از شانه‌هایمان بگیری

عزیزم...

می‌دانی تنها آرزوی امشب‌مان تو بودی؟

مگر می‌شود شب آرزوها کسی آرزویش را از دست بدهد؟

 =============

شب بخیر عزیز من چشماتو بستی

من بیدارم تو بخواب هرجا که هستی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
این حالت خیلی سخته. واقعا سخته.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
چقدر مادرانه قشنگی بود. ان شاءالله که هیچ پدر و مادری غم از دست دادن فرزندشون رو نداشته باشند
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
خیلی خیلی غم انگیز بود :( . این بخش رو خیلی خوشم اومد (بغض توی سینه‌اش را با بازی کردن با غذای بیمارستان قورت داد!)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام..انگار کلمات خروار خروار غم روی دوششون بود..
admincheh
admincheh
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
چه قدر غم داشت این کلمه ها ..
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات