همه یوسف‌ها بوی حسن را می‌دهند
#داستان_کوتاه #حسن_یوسف #یادگارهایت_هست_تو_نه

همه یوسف‌ها بوی حسن را می‌دهند

نویسنده : فو فا نو

بالاخره تمام شد! قد خمیده‌ام را راست می‌کنم و با پشت دستم عرق پیشانی‌ام را می‌گیرم. قبلا قرار بود در این خانه فقط دو گلدان حسن یوسف باشد؛ یکی در حیاط، یکی در اتاق، ولی دل‌مان نیامد تنها بمانند به همین خاطر شد: دوتا در حیاط، دوتا در اتاق.

امروز ولی، همه جای خانه را پر از آن‌ها کرده‌ام. کاش بهم ماموریت می‌دانند کل دنیا را هم پر از حسن یوسف کنم ولی حیف که نمی‌دهند و منم کاره‌ای نیستم.

اصلا اگر دست من بود کره زمین را به شکل حسن یوسف می‌آفریدم که خیالم دربست راحت شود. آخر می‌ترسم! از این‌که حسن را یادم برود می‌ترسم، از به قول همه جادوی زمان می‌ترسم، از عادت می‌ترسم، از کنار آمدن با وضعیت می‌ترسم، برای همین همه‌اش سعی دارم همه جا را حسنی کنم.

حَسن حُسن‌ها را خیلی دوست داشت و البته حتما هنوز هم دارد. همیشه می‌گفت: «هر کس گیاهی برای خودش دارد و گل من هم حسن یوسف است، ولی مبادا فکر کنی به خاطر اسم و فامیلم هست‌ها، نه! من کلا از اولش حسن‌ها را به خاطر خودشان دوست داشتم.» حتی برای من هم یک درخت انتخاب کرده بود ولی هر چه در نامه‌ام به او اصرار کردم که اسمش را بگو، نگفت.

می‌گفت هر وقت آمدم و خواستم در حیاط بکارمش خودت می‌بینی، ولی...

افتاب کله‌ام را داغ کرده. با این‌که دلم می‌خواست به همه حسن‌ها دست بکشم و نازشان کنم ولی به خاطر آفتاب، بدون حتی نوازش یک کدام‌شان می‌روم داخل. یک راست به سمت گرامافون می‌روم و صفحه محبوب حسن را می‌گذارم و بعدش خودم را پهن زمین و مماس با قالی می‌کنم. برگ یکی از حسن‌ها جلوی صورتم است؛ نوازشش می‌کنم.

آهنگ همچنان می‌خواند و اوج می‌گیرد و ذهن مرا آشفته‌تر می‌کند. با این‌که همه جا را پر از نشانه‌های حسن کرده‌ام اما باز هم دلم آرام نمی‌شود. می‌ترسم! از این‌که با بقیه چیزها خودم را سر عمد به یاد حسن بیندازم می‌ترسم! دلم می‌خواهد مثل خودش حسن یوسف‌ها را به خاطر خودشان دوست داشته باشم نه او، دلم می‌خواهد مثلا با دیدن آبی که از شیر بیرون می‌آید، قالیچه درون اتاق، با سلام کردن همسایه، با ترک دیوار یادش بیافتم نه از زل زدن به اسم کوچه‌مان، نه از رفتن هر روزه به گلزار شهدا و دیدن حسن یوسف‌های خانه و حسنی که بعدها می‌آید و قرار است اسم او را بگیرد؛ ولی باز هم از ترس این‌که او را فراموش کنم نمی‌توانم با این چیزها خودم را مشغول نکنم.

حالم خوش نیست، به طرف دستشویی می‌روم و توی سینک صبحانه نخورده‌ام را بالا می‌آورم. به آینه نگاه می‌کنم، بیشتر از همه از خودم می‌ترسم. همان جا می‌نشینم بر روی زمین و زانوانم را بغل می‌گیرم و چشمانم تر می‌شوند که ناگهان درون بلورهای جلوی چشمانم نقطه سیاه شناوری را می‌بینم. آب چشمانم را پاک می‌کنم و مورچه‌ای را کف دست شویی می‌بینم که دارد راه خودش را می‌رود. یاد حسن می‌افتم همینجور بی‌خود و بی‌جهت! می‌خندم، بلند. فکر کنم حالا دیگر لازم نیست حتما کره زمین به شکل حسن یوسف باشد، نه؟

باید در اسرع وقت برای خودم و حسنی که حالا دیگر قرار است یوسف باشد هم گیاه انتخاب کنم و آن‌ها را در خانه کنار حسن یوسف‌ها بگذارم ولی برای فعلا بلند می‌شوم و می‌روم کنار گرامافون و آهنگ محبوب خودم را می‌گذارم.

یک دستم را روی شکمم می‌گذارم و آن یکی را به طرف آسمان می‌گیرم و به هر دوی‌شان می‌گویم: «می‌آیید با هم برقصیم؟»

سکوت را علامت رضا می‌گیرم و همانطور که یک دستم روی شکمم است، دست دیگرم را در هوا هماهنگ با آهنگ به نرمی به حرکت در می‌آورم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
خیلی عالی بو.د لذت بردم از لحظه لحظه خوندنش:) فک کنم خط شونزدهم " قرار است اسم او را بگیرد؛ " احتمالا بگوید بوده با توجه به "هر چه در نامه‌ام به او اصرار کردم که اسمش را بگو، نگفت." یا من اشتباه کردم؟ در هر صورت خیلی خیلی لذت بردم از خوندن این مطلب:) احتمالا اسم شهید یا مفقودالاثر حسن یوسفی بوده؟ قلمتون مانا
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
باید بگم ک اشتباه کردین :دی منظور از قرار است اسم او را بگیرد اسم بچشون یا بهتره بگم پسرشون بود ک دختر قصه ما میخواس بذاره حسن ولی بعدش نظرش عوض میشه و میذاره یوسف که اشاره کرده بودم بش. اخر هم منظور از گذاشتن دستش روی شکمش و پرسیدن از دو نفر همین اشاره ب بچه و باردار بودنش بود. اون جریان نامه هم اشاره ب اسم گیاهی بوده ک شهید قصه برا دختر داستانمون انتخاب کرده بوده نه اسم بچه. گنگ نوشته بودم؟ اسم شهید هم درسته همین ک میگید بوده :) خیلی خیلی خوشحالم ک لذت بردید از خوندنش ^_^
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
فوفانوجان بنظر من حسن و حُسن و حُسن یوسف زیاد داشت شاید واسه اون:دی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
آخرش عالی بود : ) مرسی
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
هوم منم اخرشو دوس دارم :) مرسی از تو ک خوندی و خوشحالم از یه جاش لذت بردی :))
سمیرام
سمیرام
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
خیلی خوب بود یاد سادگی قدیما افتادم حیاط قدیمی پدربزرگم که درخت پرتقال و آلو و انار و کلی گل و گلدون تو یه وجب خاک جا داده بود... درخت پشه هم کاشته بود خخ میگفت اینا گلاش بوی بدی میده پشه ها دوست ندارن زیاد نزدیک اینجا نمیشن.خیلی خوب بود فوفانو
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
الان من یه سوال برام پیش اومد! پشه ها اگه از بوی بد فراری بودن ک تو دستشویی اتراق نمی کردن :/ خخخخ والا ما تو بوشهر ک دستشوییمون تو حیاط بود امون نداشتیم از دستشون! احتمالا بوش خیلی خوب بوده برا همین فراریشون میداده نکه بد باشه خخخخ البته احتمالا از دید پشه ها گفتن این حرفو خخخخخ مرسی از اینکه از خونه پدربزرگ گرام گفتی :) خوشحالم برات خیلی خوب بوده و رفتی تو این حال و هوایی ک گفتی :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠١/٣٠
٢
٠
واقعا عالی بود، خیلی لذت بردم. شاد و موفق باشین :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
خوشحالم ک لذت بردین :) همچنین شما هم شاد و موفق باشین ان شاالله :)
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
لذت بردم خانم فو فا نو ... توصیف زیبایی بود... اما برای داستان شدن یک سری چیز ها کم داشت. مهم ترینش اتفاق داستانی بود، بعد از اون کشمکش و ... اگه هم باشه وجودشون کمرنگه و حس نمیشه... اگه رعایت کنی این موارد و داستان کوتاه قوی ای میشه ♥♥
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
عه واقعنی؟ ینی نمیشه از یه اتفاق افتاده از قبل ک باعث تغییراتی تو ذهن کاراکتر میشه کمک گرفت؟ ینی برای داستان نوشتن و حتما باید اتفاقه حین تعریف کردن داستان بیوفته؟ ولی من موارد مشابه اینجوری رو دیده بودم ب عنوان داستان کوتاه قبلا و همین متن منو هم ب عنوان داستان کوتاه قبول کردن اکثرا انگار @_@ حالا ازین ک گذشت و ب نظرم اگر بخوام یه اتفاق اضافش کنم یه جوری میشه چون همین الانشم متن پر کشمکشه و حس میکنم شلوغ کاری شه خصوصا ک اتفاق مرتبطی هم تو ذهنم نیس حتی ک بخوام اضافش کنم ولی دفعه های بعد سعی میکنم حواسمو بیشتر جمع کنم :) ممنون ک خوندید و نظر دادید و خوشحالم ک لذت بردید :)
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
اولن بگم عاشق اصلاحات سایتم که "جان" آخر رو حذف می کنن به جاش اولش "خانم" میارن :| ببین اتفاقش خیلی کم رنگه، یعنی شاید برای کاراکتر دغدغه ایجاد کنه ولی برا مخاطب دغدغه ایجاد نمی کنه، و این توصیفات قشنگته که مخاطب رو پیش می بره نه داستان... بذا ساده تر بگم. به نظر من این سوال مخاطب رو تو متن نتونستی جواب بدی که : «چرا این داستان و برام گفتی» یا همون «که چی»
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
خخخخ این سایت اخه یه قانونی داره که باید اقایون خانوما رو با افعال جمع و خانوم صدا بزنن و خانوما هم اقایون رو به همین منوال :دی ممنون ک توضیح دادین :) الان متوجه شدم و چ بد ک همچین سوالی پیش میاد... چون برا من کل این متن دغدغه بود. این نشون میده ک ذهن نویسنده چقد با خواننده هاش فرق داره :)) چون من حتی اگر این متن از خودم نبود نمیگفتم خب ک چی و باش همراه میشدم و ب فکر میبردم. این اولین بار نیس ک همچین چیزی رو هم میبینم. ینی شما رک گفتین بقیه رک نگفتن فقط... نمیدونم چیکار کنم دیگه @_@
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
شیوه ی همیشگیت این که با یک کلمه بازی کنی توی این داستان هم به چشم می خوره . فقط حسن زنده اس یا نه چون نوشتی حَسن حُسن‌ها را خیلی دوست داشت و البته حتما هنوز هم دارد. البته از اواسط و اواخر داستان حدس می زنم که حسن زنده نیست چون قراره اسمش زنده بشه . خیلی خوبه که با دیدن یک چیز به خصوص همیشه یاد یکی بیفتی البته به شرط این که خاطره ی شیرینی باشه ؛)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
میدونستی ایده اش از کجا ب ذهنم رسید؟ از پست وانیا تو اینستا راجع به حافظ که با اسم خانوم یوسفی و حسن یوسف بازی کرده بود و به هم ربطشون داده بود :) نه زنده نیست ینی منظور اینکه دیگه روحش تو جسمش نیس ولی خب من ازون دید گفتم البته حتما هنوز هم دارد که روحش هنوز زندس و فقط ما نمیبینیمش :) ک اخرشم باش حرف زد و دستشو طرف اسمون برد و اینا ب همین اشاره داشت باز :) حالا حتما چون شهیده نه ها کلا روح ها زندن دیگه برا همین :) البته دختر قصه ی ما ازین ک میگی بدش میومد و دوست داشت چیزی ک با دیدنش یاد حسن میوفته خاص نباشه :)) ولی اره در کل خوبه :) اون بداش ک ادمو ناک اوت میکنه اصن :))) ولی بازم برام جالبه این پدیده حتی اگر خاطره اش بد باشه...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
من نظرم رو راجع به این داستان توی وبلاگتون گفتم. همون نظر رو اینجا هم در نظر بگیرید :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
بله دیدم، خیلی ممنون ک خوندید و نظر دادید :) خوبه ک خیلی خوب بود :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
همونطور که قبلا گفتم این متن رو خیلی دوس داشتم فوفانوی عزیزم <3 ^_^
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
خوشحالم ک خیلی دوست داشتی :)) ^_^ :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
خانم فوفانو تبریک میگم. توی این متن برعکس متن های قبلی(که البته اون ها هم خیلی عالی بودن) خیلی بهتر و ظریف تر و بادقت تر اون نشانه ها رو کنار هم چیده بودید. این نشون میده که وسواس خیلی خاصی توی نوشتن این متن داشتید. نشانه ها خیلی خوب گذاشته شده بودن. حالت روایی متن هم خیلی خیلی خوب بود. به نحوی که خواننده رو به ادامه دادن ترغیب میکرد. اما یک مورد که دوستان هم اشاره کردن و من میتونم از اون به عنوان ضعف این نوشته یاد کنم این هست که توی این متن خیلی خیلی زیاد از کلمه ی حسن(با اعراب مختلف) استفاده شده. این ممکنه مقداری خواننده رو گیج کنه. اگر توی چنین مواردی هم دقت کنید خیلی بهتر میشد. با این وجود من که واقعا لذت بردم. موفق باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
ممنون :))) اره به خاطر مخاطبا دارم سعی میکنم بهتر نشانه گذاری کنم ک متنو متوجه شن و جالبه ک اینجوری یه سری ایده هم به ذهنم میاد تازه ک مفیدتر قبلیا ب نظر میرسن :) البته من همینجوری ک هس خوشم میاد ( جریان تکرار حسن ها ) چون فکر ادمو به کار میندازه ولی خب کلا سلیقه من و مخاطبم گویا فرق داره، حالا من تو نوشته های بعدی سعیمو میکنم ک یه جوری بنویسم هم خودم خوشم بیاد هم مخاطب، امیدوارم موفق باشم :)) ممنونم ک با دقت خوندین و نظر گذاشتین :) و خوشحالم ک لذت بردین :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
راستی شما هم موفق باشید بسیار :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
همونطور که تو وبلاگتون گفتم خیلی خوب نوشته بودیدش :) به نظر من تو همین رسته بنویسید خیلی میتونید موفق باشید :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
همین رسته ینی گنگ ننویسم و اینا؟ :)) تا ببینیم خدا چی میخواد :دی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٣٠
١
٠
سلام.به نظر من این داستانت خیلی بهتر (از نظر قصه)از داستانی بود که برای مسابقه فرستاده بودی.اصلا هر چیزی که درباره جنگ و غربت زنان و مردان سرزمینمون نوشته میشه خیلی خوبه.دست شما درد نکنه.روایتش عالی بود.موفق باشی گل:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
سلام ^_^ شما ب گمانم چهارمین نفرین ک اینو میگید و دوس داشتید ک جای برگ ها اینو میفرستادم برا مسابقه :) ولی خب باید بگم ک من اینو همین چن روز پیش نوشتم برا همین نمیشد :دی پس داستان الهام حبشی هم اگر نخوندید بخونید ک باب دلتونه :) خوشحالم خوشتون اومده و همچنین :)
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٣١
١
٠
پایان خوبی داشت :) ایول :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
عه اولین باره یکی از متنای منو خوندین و نظر دادین :)) خوشحالم خوشتون اومده
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٦/٢٩
١
٠
بسیار هم زیبا ؛_ سوالی داشتم گیاه حسن یوسف در ادبیات نماد خاصی داره ؟؟؟؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٦/٣٠
٠
٠
ممنون که خوندین پست قدیمی رو :)) راستش نمیدونستم. الانم که رفتم سرچ کردم تو گوگل چیز خاصی پیدا نکردم. فقط دیدم که تو یه سایت ک مخصوص گل و گیاهه که اینجا باشه http://yon.ir/yYn8 مفهوم اسم و رنگ یه سری گیاهو زده که حسن یوسف اونجا معنی رشادت میداد. خب یه جورایی هم شبیه ادم قصه من دراومده با اینکه نمیدونستم معنیش چیه. مرسی که این سوالو پرسیدید :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥