ماهی توی باغ سیب
داستان کوتاه

ماهی توی باغ سیب

نویسنده : rahbar_f62

داستان می‌خوانم... مامان نوک چاقو را فرو می‌کند بیخ گلوی ماهی، فشارش می‌دهد و سر اصغر غر می‌زند که از بعد نهار مشق نوشتنش شروع شده و هنوز تمام نکرده، به اتاقی که کوچک است و همه جایش پر شده از دفتر کتاب اصغر. پولک ماهی‌ها از زیر چاقو می‌پرند توی دامن مامان. سارا با پدرش رفته باغ سیب. پدر سارا دارد از کرم میوه برایش می‌گوید. سارا می‌گوید پدرش مهربان است. با لبخند حرف می‌زند و جواب سوال‌های دخترش را می‌دهد. روسری سارا رنگ سیب‌های درخت است قرمز قرمز!

به مامان می‌گویم: «ما باغ سیب نداریم؟»

زیر چشمی نگاهم می‌کند، سر ماهی را می‌گیرد دستش: «ما گور نداریم تا کفن داشته باشیم.» با حرص سر ماهی را می‌بُرد و پرتش می‌کند توی سبد.

اصغر مدادش را گذاشته لای انگشت‌های پایش و تکانش می‌دهد، با چشم مامان را نشانش می‌دهم می‌خندد؛ شانه‌هایش را می‌دهد بالا و مداد تندتر لای انگشتش می‌رقصد. خون ماهی از شیارهای سبز سبد شره کرده. مادر سارا دارد با لبخند سیب‌های زیر درخت را توی جعبه می‌چیند. دلم می‌خواست باغ سیب داشتیم. حالا گیرم باغ سیب داشتیم و یک جمعه مثل سارا می‌رفتیم آنجا، بابا که نمی‌توانست برایم سیب بچیند. پدر سارا توی این عکس با یک دستش شاخه را نگه داشته و با دست دیگرش یک سیب چیده.

اگر باغ سیب داشتیم، حتما اصغر می‌رفت بالای درخت و با دستانی که همیشه کثیف است تند تند سیب پرت می‌کرد و مادر هی غر می‌زد و می‌گفت: «خانه کار، اینجا کار، از شانس بدی که دارم لابد آن دنیا هم کار، ذلیل مرده این قدر تند تند سیب ننداز فرفره نیستم که!»

بابا هم لابد می‌نشست زیر یک درخت و تسبیح می‌چرخاند و تسبیح می‌چرخاند.

این‌جا سارا نشسته زیر درخت، با برادرش سیب می‌خورد، پدر سارا شلنگ را گرفته زیر درخت‌ها و برای سارا می‌گوید آب رسانی تاثیر زیادی روی طعم میوه دارد و دست می‌کشد روی سر سارا.

بابا داخل اتاق می‌شود، آستین  چپش که دست توش نیست همیشه زودتر  وارد می‌شود، مامان می‌گوید روغن گرفتی؟ بابا حوله را می‌کشد روی ریش‌های سفید سیاهش و سرش را تکان می‌دهد. سلام می‌دهم، سر می‌گرداند توی اتاق، کنار بخاری نشسته‌ام، لبخند می‌زند: «دستت به بخاری نخوره بابا.»

بعد می‌رود سمت اصغر، قدم‌هایش را می‌شمارم. پای راستش کشیده می‌شود دنبال پای چپش. یک، دو، سه، چهار، پنج سر قدم ششم بالای سر اصغر می‌رسد.

 –به درس و مشقت برس مرد!

اصغر یک ورق از دفترش کنده و هر طرفش را تا می‌کند. از روی طاقچه پنجره جا نمازش را بر می‌دارد، کمی دورتر از مادر می‌نشیند. درست رو بروی من. ماهی بی‌پوست زیر دست مامان هی تکان می‌خورد و دم می‌اندازد بالا.

بابا کم حرف می‌زند، همیشه خیره دیوار می‌شود و آه می‌کشد. بعد سرش را می‌گیرد توی دستش، می‌گوید «داره مترکه مغزم داره می‌ترکه، سوت نکش لعنتی سوت نکش!» مامان  کنارش می‌نشیند و از او سوال می‌پرسد: «اکبر قرصاتو خوردی؟ اکبر باز رفتی تو فکر؟ اکبر برویم تو حیاط قدم بزنیم؟» مامان همیشه تمام حواسش به بابا هست.

مامان می‌گوید: «من سه تا بچه دارم سه تا!»

اصغر موشک درست کرده می‌چرخاندش بالای سرش می‌گوید: «نگاه کن چقدر قشنگه...» دوتا انگشتش را می‌گذارد توی دهانش با خیسی آن‌ها نوک موشک را تیز تر می‌کند. مامان سبد را بر می‌دارد و غرغرکنان از اتاق بیرون می‌رود. دارد اصغر را نفرین می‌کند که سر به هواست که آخرش هیچی نمی‌شود باید برود حمالی.

خون ماهی می‌چکد روی پای مامان. بابا  رکعت دوم را می‌خواند. والضالین همیشه لای دو تا دندان جلوی بابا گیر می‌کند. انگار به زور «ضا» می‌آید بیرون. بابا می‌گوید سنگینی مشت آن عراقی هنوز روی شکستگی دندانش هست.

اصغر شروع کرده دور اتاق چرخیدن و صدای هواپیما در اوردن: وووووووووووووووووووووو ههههههههووم... خلبان اصغر آماده موشک باران هستی؟

_وووووووممممم مورد شناسایی شد...

بابا یک دستش بالاست، دارد قنوت می‌خواند؛ با صدای بلند ربنا می‌خواند اما نگاهش روی موشک اصغر هی تکان تکان می‌خورد. اصغر سرعتش را زیاد کرده هی دور و بر بابا می‌چرخد و صدا در می‌آورد. آستین خالی بابا انگار به نفس نفس زدن افتاده و می‌لرزد

اصغر می‌آید سمت بابا: آماده. شلیکککککک، بووووووومم بوووممممم

بابا دستش را می گذارد روی صورتش، هق می‌زند، بلند، خیلی بلند..

می‌ترسم. کف پاهایم را می‌مالم روی گل‌های مرده قالی. صورت بابا کبود شده و لب‌هایش می‌لرزد. روسری قرمز سارا توی دستم چروک شده. گریه‌م می‌گیرد. من اصلا این بابا را دوست ندارم، او همیشه مریض است، یک دست ندارد، نمی‌تواند برایم سیب بچیند، از افت میوه‌ها بگوید، بلند بلند بخندد،همش گریه می‌کند. خوش به حال سارا، بابای سالمی دارد.

بابا  خم شده روی سجاده، شانه‌هایش می‌لرزد .اصغر موشک را مچاله می‌کند از پنجره پرتش می‌کند بیرون.  مامان را صدا می‌کند.

- مامان بابا حالش بد شده، مامان بدو بیا...

مامان هراسان وارد می‌شود، به سرش میکوبد، روسریش می‌افتد روی شانه‌های کوچکش

- یا خدا اکبر چت شده، تو که خوب بودی الان. با یک دستش سر بابا را بلند می‌کند، قرص می‌گذارد دهانش،  لیوان آب را می‌گیرد جلوی لبش. قرص و یک لیوان آب همه جای خانه‌مان هست.

بابا هنوز می‌لرزد. می‌گوید: «حسن جلوی چشمانم تکه تکه شد، خودم جمعش کردم با همین دست، با همون دستی که قطعش کردن»

مامان دست می‌کشد روی سرش. عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند و آرام برایش حرف می‌زند. نمی‌شنوم چه می‌گوید، پشتش به من است.‌

روی لیوان رد خون ماهی تکه تکه شده است. بابا آرام شده. روسری سارا پاره شده توی مشتم. فردا به مسئول کتابخانه چه  بگویم؟

اصغر خم شده روی دفتر مشقش. با صدا دماغش را می‌کشد بالا. مادر بلند می‌شود زیر لب نفرین می‌کند. صدام را، موشک و خمپاره را، بختش را، اصغر را که هنوز مشقش تمام نشده.

به پدرم نگاه می‌کنم. اسم دوستانش را صدا می‌زند. روسری پاره سارا از دستم ول می‌شود. با سر زانوهایم می‌روم پیش بابا، کنارش دراز می‌کشم. پیشانی‌اش از خیسی برق می‌زند. چشم چپش می‌پرد، آستین بدون دستش را گرفته توی مشتش هی فشارش می‌دهد.

دست می‌کشم به پیشانی‌اش خیره‌ام می‌شود. چشمانش سرخ سرخ است، مثل روسری براق سارا. مثل سیب‌های باغ پدر سارا. لبم را می‌گذارم روی ریش‌های سفید و سیاهش. دوستش دارم. بوی سیب می‌دهد. بابا لب لب می‌زند. لبانش خشک شده. انگار یک ماهی اشتباهی افتاده توی باغ سیب.

==================

پ.ن: تقدیم به دخترکانی که بابای پر درد دارند. تقدیم به دخترکانی که بابایشان را فقط در عکس توی جنگ دارند 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
:(((((((((((((((((((((((((((...ممنون...:(سلام راستی..نمیدونم چرا یادم میره.:(
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام عزیزم..اشکالی نداره منم خیلی وقتا یادم میره:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
راستی ممنونم که خوندی عاطفه جان
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
:)))))))))))))))))))))))))))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
داستان شما رو به شدت دوست داشتم خانم رهبر. محتوای داستان خیلی خوبه و باز خیلی خوبه که وقتتون و قلمتون رو خرج چنین موضوعی کردین. فقط از نظر ویرایش مقداری کم و کاستی داره، یا جایی مثل اینجا: «اصغر یک ورق از دفترش کنده و هر طرفش را تا می‌کند. از روی طاقچه پنجره جا نمازش را بر می‌دارد» یه مقدار بی دقتی داشتین که باز اینها هم تاثیر زیادی روی کار قشنگتون نذاشته. اما داستان پره از جملات ناب و قشنگ و لحظه هایی که دقیقا تصویرش میاد روی ذهن. «آستین چپش زودتر وارد می شود» «من سه تا بچه دارم سه تا!» و... بسیار عالی!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام جناب میرزا ممنون از اینکه خوندین.حق با شماست..یه داستان قدیمی بودش که بدون ویرایش به اشتراک گذاشتم..هرچند ویرایش های منم مشکل داره:))ممنون بابت دقتی که خرج میکنید
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
علیکم السلام؛ موفق باشید خانم رهبر!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
منم همون نظر جناب میرزا. داستان فوق العاده قشنگی بود. فضا سازی ها بسیار عالی. ما رو برد به فضای مد نظر خودتون که خوب تونسته بودید پیادش کنید. من گمان میکنم سر این داستان خیلی خیلی عجله کردید. چون جا داشت از نظر نگارشی بهتر باشه. باز هم به قول جناب میرزا از زیبایی ش کم نشد و لذت زیادی بردم از خوندنش. موفق باشید.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام اقای مداحی.مرسی که وقت گذاشتین و خوندین داستانو..متاسفانه ویرایش های من باز نیاز به ویرایش داره:))بابت دقیق خوانیتون خیلی ممنونممم
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
چقدر قشنگ و تاثیر گذار نوشته بودید داستان رو. انصافا قلم خیلی خوبی دارید که حتما قدرش رو بدونید. خدا صبر بده به خانواده شهدا، جانبازان و آزادگان خیلی سخته تحمل این درد و رنج ها. اینکه یک روز خوش ماهی یک بار داشته باشی خیلی سخته...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام اقای علیرضا.خیلی ممنونم که خوندین .ان شاالله رحمت خدا مرهمی بر دردهاشون بشه :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
من واقعا دست مریزاد میگم به این قلم:) چه خوب که این موضوع رو به روایت درآوردید و چه خوب و هنرمندانه هم از پسش براومدید من فقط میتونم بگم کوهی از احساس لای هر کلمه این نوشته حس میشد؛ سپاس فراوان از شما :)))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام زهرا جانم.ممنونم از شما که خوندی عزیز:)
admincheh
admincheh
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
آخ ازین باباها که بوی سیب می دهند حتی از توی یک قاب عکس.خیلی ممنون پر از احساسات ناب و دوست داشتنی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام.ممنون از شما که خوندین عزیز:)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
غم انگیز بود ولی خیلی فضاسازی زیبا و ملموسی داشت. :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام.ممنون که خوندین عزیز:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
ینی من مرید این جزئی گویی های نوشته هات هستم، خون ماهی از بین شیار های سبد سبز " خیلی خوب بود " خدا به خانواده شهدا و جنبازان صبر بده... ممنون بانو.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
سلام الهام عزیزم.ممنون که خوندی گل
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام-با دو روز تاخیر تولدتون رو تبریک می گم:)))ان شاالله عمری با برکت به همراه شادی و سلامتی داشته باشی و به همه ی آرزوهای قشنگت برسی:)) در ضمن اگه راه ارتباطی دارین برام بذارین .اینجا تنها چیزی که میشه داد آدرس وبلاگه..اگه خودتون دارین چه بهتر وگرنه وبلاگ یکی از دوستان رو بدین تا آیدی تلگراممو بهتون بدم..ممنون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلااااام ممنونمممم از این تبریکککک خیلی خیلی خوشحالم کرد و مرسی بابت دعاهای خوبت مهربانو جانم.چشم حتما حتما
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
عه تولدتون بوده؟ از رو کامنت بانوی مهر یا بهتره بگم اردیبهشت دیدم :)) از خودشونم تقلید میکنم و با دو روز تاخیر تبریک میگم منم تولدتون رو با ارزو و دعاهای خوب براتون :))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
اول خرداد تولدم بود:))مرسی فوفانو جانمممم.خیلیییی ممنون ان شاالله همه ما به خواسته های خوبمون برسیم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩