بمان / داستان کوتاه. قسمت دوم
داستان کوتاه

بمان / داستان کوتاه. قسمت دوم

نویسنده : Nahid.R.05

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

خواهر مجید...

بمانی کنار در ایستاد، هنوز درد امونش نمی‌داد، به ریحانه گفت: چرا آمدی اینجا از کی اینجایی؟

این‌ها را از ترس این‌که سر وصدا رو شنیده باشه پرسید.

ریحانه با چهره‌ای به التماس کشیده گفت: همین الان آمدم، بزار بمونم دلم طاقت نیاورد توی بیخبری باشم، منتظر که تو برام خبر بیاری به کسی هم نگفتم دارید درباره مجید صحبت می‌کنین. خوب بگو چی شد.

بمانی سرش رو پائین انداخت وگفت: فعلا که سر صحبت باز نشده، تازه براشون چای ریختم.

ریحانه: یعنی میگی مش رمضون هم آمده؟

بمانی سرش رو به علامت بله تکان داد.

ریحانه: این‌ها رو آوردم تا برای محمد فاتحه بخونن. اینها رو که براشون میبری؟

بمانی سرش رو بلند کرد، ظرف خرما و حلوا  توی دست‌های لرزان ریحانه بود، به صورتش نگاه انداخت، صورتش اشک می‌بارید.

بمانی با صدای لرزان گفت گریه نکن، توکل کن، مطمئن باش که درست میشه، اینجا واینستا، برو، ببیننت بد میشه.

بمانی ایستاد و چند قدمی ریحانه رو تماشا کرد.

صدایی نمی‌آمد انگار آرام شده بودن. بمانی ترس برش داشت که نکنه رفته باشن. از  پنجره به سالن نگاه انداخت و خدا رو شکر کرد که هنوز دارن صحبت می‌کنن.

یاد صورت پر اشک ریحانه افتاد، یاد دوستیش با مجید و محمد، یاد روزی که با محمد قهر کرده و مجید برای آشتی دادن با محمد داشت وصاتت می‌کرد. بقیه به محمد بد فهمونده بودن که مجید هم میخواد اونو دور بزنه، یاد روزهای خوب که سه نفری داشتن. هی بیشتر از درون می‌سوخت و حرص می‌خورد و بیشتر پای پنجره وایستاد. درونش پر از داد شده بود اما جرئت جلو رفتن نداشت و هم خسته شده بود از گوشه نشینی. به طرف سماور رفت تا چای بریزه. عکس خودش رو توی سماور دید که چقدر کج ومعوج شده بود. از خودش حرصش گرفت، چشمش به خرما و حلوا افتاد که امید ریحانه شده بود. تصمیم خودش رو گرفت، اگر چه دلهره داشت اما مصمم  بود.

سینی رو برداشت و به طرف میز رفت، این دفعه چای و خرما و حلوا رو سریع روی میز گذاشت، مش رمضون داشت می‌گفت: اگه اینجا موندن رو تا حالا تحمل کرده فقط به خاطر آقا سیده.

بمانی تصمیمش رو گرفته بود، چند قدمی از میز فاصله گرفت. باید جملاتش رو کوتاه می‌گفت تا حرفش رو تموم کنه، بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کرد به گفتن: ما سه نفر با هم دوست بودیم، رفیق روزهای سخت و آسون، بدون هم معنا نداشتیم.

مش رمضون روشو بر گردوند.

یادتونه چند سال پیش محمد مریضی سختی گرفت، مجید نذر کرده بود خوب بشه انارهای باغ رو جمع کنه پیاده بره پا بوس امام رضا(ع)، محمد خوب شد و مجید هم به قولش وفا کرد، امسال می‌خواست...

اشک جلو دارش شده بود. با بغض ادامه داد: امسال میخواست سه نفری بریم، از این ماجرا کسی خبر نداشت، دوستی ما دوستی نبود که تبدیل به دشمنی بشه، تبدیل به کینه‌اش کردن، مجید کسی بود که محمد به سرش قسم می‌خورد.

دیگه گریه امانش نداد و به سمت آشپز خونه رفت، زیر پنجره نشست و سرش رو روی زانوش گذاشت گریه می‌کرد.

مش رمضون توی خیالش دنبال جواب  می‌گشت که چرا مجید تا حالا این رو عنوان نکرده بوده. حتی به قیمت جون خودش هم نگفته بود.

بمانی بعد از دقایقی سرش رو بلند کرد تا با دستش صورتش رو پاک کنه، مش رمضان را کنار در دید، از جاش بلند شد ولی سرش پائین بود.

مش رمضون گفت: بمانی راست گفتی؟

بمانی بدون اینکه سرش رو بلند کند گفت: بله. 

مش رمضان به سمت در رفت دستش رو روی در گذاشت، شانه‌هایش میلرزید. گفت: به خانواده‌اش بگو مش رمضان رضایت داد.

بمانی غیر باورانه، بهت زده بود.

آویز در به صدا در آمد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
چهره‌ای به التماس کشیده = چهره‌ای ملتمسانه ** بزار = بذار ** منتظر"م"** خب بگو چی شد؟ (چون جمله سوالیه، آخرش باید علامت سوال بذارید.** وصاتت = وساطت** غیرباورانه = ناباورانه؛ ضمنا این جمله :« غیرباورانه، بهت زده بود.» معنی درستی نداره! باید می‌نوشتید:«بمانی ناباورانه نگاه می‌کرد.» و یا:« بمانی مات و مبهوت مانده بود.» ** یه توصیه راجع به لحن داستان؛ اگه برای این‌طور داستانهایی از لحن رسمی استفاده کنید، خیلی بهتر جواب میده.** راجع به محتوا باید بگم که گره گذاری و گره‌گشایی‌تون، قوی نبود! یعنی مجید، دوست صمیمیش رو توی یه حادثه و به طور کاملا اتفاقی می‌کشه (گره گذاری) و مش رمضون، پدر محمد، که پاش رو کرده توی یه کفش که از خون پسرش نمی‌گذره، با یه جمله از خون پسرش می‌گذره! شما باید در نظر بگیرید که مش رمضون طبیعتا از میزان شدت و حدت دوستیِ بین پسرش با مجید، کاملا آگاهه. حالا وقتی میگه نمی‌گذرم، دلیلش باید خیلی محکم‌تر و قطعی‌تر از این باشه که با فقط یه جمله، نظرش عوض بشه. ** ولی روایت ماجراتون خیلی خوب بود.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠١
١
٠
به به و بازم یک نقد توپ :)))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
ممنونم علیرضا جان. لطف داری.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٠١
١
٠
سلام. ممنون از همراهی شما. بله حق با شماست خودم هم میدونم خیلی جاها از قضاوت خودم استفاده کرده بودم. ولی بیشتر میخواستم خود بمانی و جریانات قهوه خونش رو به تصویر بکشم. صدای زنگ کافه ای که در شروع داستان به صدا در آمد و در پایان هم برای اتمام یک ماجرا به صدا در آمد. یا اناری که اول داستان آوردم و در پایان هم بستمش. یا دیواری که بمانی دل دله بود پایش بایستد یا نه که برای ماندن مجید و ماندن ریحانه پایش ایستاد و انتخاب کرد. اما خوب داستان روایت داشت، مکان و تصویر هم داشت. اما میتونست از این بهتر بشه. باز هم تشکر.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
ولی این عکسش خیلی وحشتناکه خودم از دیدنش حالم بد میشه، اینقدر خشن نبود متنم. :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
بله؛ چی بگم وقتی مهراد همه چیو گفت؟/ محاوره نویسی بیشتر برای ایجاد صمیمیت بین نویسنده و مخاطب و القای این حسه و بیشتر در یادداشت های دوستانه یا یادداشت های طنز دیده میشه؛ سعی کنید که لااقل در داستان از زبان ادبی استفاده کنید. قصه نویسی رو بلدین، اما روی ویرایش متن باید بیشتر کار کنید. موفق انشالا و عیدتون مبارک!
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
سلام. خیلی ممنون از همراهی شما. عید شما هم مبارک. به چشم، گفته های شما حق.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣